
آرزویی که برآورده شد...می دانست پدرش که یک مبارز قدیمی بازار بود به سختی رضایت داده است تا در ان آشفته بازار نقد ها و تبلیغات و جو سازی های توده ای ها و مارکیستهای چپ و ملی مذهبی ها و مجاهدین خلقی... دانشجوی رشته ی الهیات دانشگاه تربیت مدرس شود ...
نیمی از روزش را در فعالیتهای مبارزاتی و فعالیت های سیاسی و شور حال دوران دانشگاه و خط مقدم مبارزه با تفکرات انحرافی می گذارند...
ولی باید کار می کرد نیمه دیگر روز را... معلم پرورشی یکی از مدارس دخترانه ی محله نظام اباد بود...شور های جوانی یک حتی لحظه از او دور نمیشد .... عاشقانه درس میداد ، برای نو نهالان و سربازان و اینده سازان انقلابی که ان روز ها خود نونهال بود....
ناقوس شوم جنگ که به صدا در امد .... بی تاب شده بود ، برای عشق اش ، آرمانش ، و انقلابی که ...
دلش در خط مقدم بود! میدانست زن است! می دانست جهاد نظامی واجب کفایی است! میدانست معلمی و تربیت اندیشه انقلابی کمتر از جهاد با اسلحه نیست .... می دانست ...
تمام این دانستن ها اما آرامش نمی کرد ... هر روز شهیدی را به شهر می اوردند و او بی تاب تر و بر افروخته تر از قبل....
جنگ در حال تمام شدن بود و به شوخی به نزدیکان اش می گفت : برای این بمب های صدام کلی نقشه کشیده بودیم ما!!!! و البته لبخند سرد دوستانی که هر کدام به شهرستانی فرار کرده بودند برای امان ماندن از مرگ ...
" دعا می کرد که بمب ها و موشک هایی به سمت کشورش روانه است ... بروی خانه ی آنها فرود آید تا تاسیسات مملکت اش ! انقلابش! مردم و کشور اش اسیب نبینند"
مي گفت حد اقل كاري است كه مي تواند بكند...
به آرزویش رسید ...! در سالروز عید مبعث سال ۱۳۶۸ به همراه پدرش که چند روزی بود از جبهه برگشته بود و دوازده نفر از خانواده اش...
پی نوشت :
۱ - این روز ها و ان روز ها خیلی ها! لقلقه ی زبان شان جانم فدای ایران بود و هست...! و البته اینکه چقدر راست می گفتند و می گویند ... بماند !
۲- روایت بالا! داستان واقعی بود از زندگی و شهادت شهیده معصومه قزوینی و دوازده تن از خانواده ایشان و بیان خاطراتی از نزدیکان ایشان و البته تجديد خاطرات مبهم از كودكي خودم و خانه اي كه ظاهرا ويران شد اما آباد كرد...
امام راحل به ما آموخت که "انتظار در مبارزه است" و این بزرگترین پیام او بود و پس از او، اگر باز هم امیدی ما را زنده نگه می دارد همین است که برای ظهور اخرین حجت حق مبارزه کنیم، امام(ره) ما را آموخت که عرفان را با مبارزه جمع کنیم و خود بهترین شاهد بر این مدعا بود که" عرفان عین مبارزه است "و از این پس چه داعیه ایی می ماند برای آنانکه عرفان را به مثابه امری کاملا شخصی و بهانه ایی برای آمادکی خویش می گرفتند؟!
سید شهیدان اهل قلم مرتضی آوینی
×××××××××××××××
قافله ی انتظار تلاش دارد تا در جهت زنده نگاه داشتن یاد و خاطره ی شهدا و به منظور ایجاد فضایی مناسب و همچنین برای انسجام و هماهنگی بیشتر با یاران قافله ی انتظار ،
انشالله و با یاری شهدا و همراهی عزیزان برنامه های خود را در چارچوب معین و تنها از طریق همین وبلاگ قافله انتظار ارائه نماید
بدیهی است سایر مراجع و منابع اطلاع رسانی به قبل از اطلاع رسانی در وبلاگ مورد تایید
و استناد قافله ی انتظار نخواهد بود...!
------------------------------------------------------
دلیلی زیبا برای ...
إنما يوفى الصابرون أجرهم بغير حساب...
انشالله مخاطب وبلاگ هم خود شهدا هستند
Powered By
BLOGFA
منبع کدهای وبلاگ