
همه تون خوابید...
از شلمچه داشتيم برگشتيم حال و روز خوبي نداشت معلوم بود دنبال گمگشته اي مي گشت دلشو شلمچه جاگزاشته بود من خيلي گرانش بودم پيش خودم ميگفتم ديگه اين تهران بر نميگرده!!!!
سوار اتوبوس كه شديم با چشمهاي قرمز رفت روي يه صندلي خالي نشت عكس مرتضي رو گذاشته بود پيشش و باهاش درددل ميكرد .....
همين جوري كه سرو تكيه داده بود به شيشه خوابش برد وداع از شلمچه براش خيلي سخت بود خيلي...... !!!!!
بعد از شلمچه مي خواستيم بريم معراج الشهدا شامم اون جا خوريم خلاصه وقتي رسيديم معراج خواب بود بيدارش كريدم كه بياد ولي اون دوباره خوابش برده بود وقي بيدار شده بود فكر كرده بود كه به محل اسقرار رسيديم حالا ديگه خوابش بره بيدارش نكردن حال و روز خوبي هم نداشت مي گفت با اقاي راننده داشتم فيلم حضرت يوسف ميديم كه نگام افتاد به نوشته روي ديوار كه نوشته بود معراج الشهدا....
ما هم كه فكر ميكرديم حتما رفته جايي داره خلوت ميكنه مزاحمش نشيم منم با يكي از خواهران رابط داشتم با مسول كاروان صحبت مي كرديم...... كه موبايلم زنگ خورد بعد از يه تك زنگ ديدم با چشمهاي قرمز و عصباني داره از اتوبوس پياده مي شه پيش خودم گفتم اين كي رفته تو اتوبوس كه من نفهميدم؟؟؟؟؟؟؟ اومد پيشم با صداي گرفته سرم داد زد خانوم.... بيايد يك لحظه منم دستمو از زير چادرم اوردم بيرون و با اشاره بهش گفتم برو .... زير لب داشت به منو بچه ها چيزي ميگفت حق داشت بيچاره!!!!!!! از اون جايي كه خدا هميشه با ماست و هواي مارو داره يكي از همسفرها رفته بود وضو بگيره بهش گفت بيا با هم بريم تو معراج.... وقتي كارم تموم شد رفتم تو ديديم واي جاش گذاشتيم !!!!!!!! نمي دونست چيكار كنه با ما دعوا كنه كه بيدارش نكرديم يا......... منو كشيد كنار بهم گفت تو اگر تو جنگ فرمانده بودي شهادتو براي خودت مي خواستي اصلا نگاه نمي كني يكي از اين سربازا هم جا مونده مخصوصا اگر فرمانده گردان تخريب بودي..........؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم براش سوخت اخه داشت با يه حسرتي ميگفت كه....
صدامون كردن كه بريم شام بخوريم نمي خواست بياد ولي من نذاشتم ُهیچي از صبح نخورده بود نه صبحانه نه نهار......نمي خواست شام بخوره ديگه بايد يه سرم مي خورد .......
يه جوري مي گفت خواهش ميكنم بذار بمونم....
خلاصه من پيروز شدم كه بياد شام بخوره هر يه قاشقي مي خورد مي گفت برم ؟؟؟؟؟؟؟
تو همين گير داد كه اون ميگفت برم من مي گفتم نه در معراج رو بستن انقدر دلم براش سوخت پيش خودم مي گفتم اگه من جاي اون بودم!!!!!! واي !!!!!!!! نه.......
بهم خيره شديم خودمو براي تركيدن يه بغض اماده كرده بودم بهش گفتم برو بهشون بگو يك لحظه درو نبندن ولي با يه حسرتي گفت درو بست و رفت………
به منو بچه ها مي گفت شما ها رفتين ولي شهدا بي معرفت نيستن يه جوري منو دعوت ميكنن كه همتون خوابيد و من بيدار!!!!
اولين نفر وارد اتوبوس شد بغض كرده بود داشت مي تركيد ولي نمي خواست گريه كنه ...........
رفتيم هويزه .... ما هم يه جورايي دل داريش مي داديم ولي اون اصلا به حرف ما گوش نمي داد ……
رسيديم كه هويزه به 8 نفرمونم گفت خيلي بي معرفتين ……
من يكي به اين حرفي كه زد يه جوري دعوتم مي كنن كه همتون خوابيد و من بيدار رسيدم !!!!!!
صبح كه همه خواب بودن شهيد علم الهدی خصوصي دعوتش كرد بود ............
همه مون خواب بوديم.........!!!!!!!!!
امام راحل به ما آموخت که "انتظار در مبارزه است" و این بزرگترین پیام او بود و پس از او، اگر باز هم امیدی ما را زنده نگه می دارد همین است که برای ظهور اخرین حجت حق مبارزه کنیم، امام(ره) ما را آموخت که عرفان را با مبارزه جمع کنیم و خود بهترین شاهد بر این مدعا بود که" عرفان عین مبارزه است "و از این پس چه داعیه ایی می ماند برای آنانکه عرفان را به مثابه امری کاملا شخصی و بهانه ایی برای آمادکی خویش می گرفتند؟!
سید شهیدان اهل قلم مرتضی آوینی
×××××××××××××××
قافله ی انتظار تلاش دارد تا در جهت زنده نگاه داشتن یاد و خاطره ی شهدا و به منظور ایجاد فضایی مناسب و همچنین برای انسجام و هماهنگی بیشتر با یاران قافله ی انتظار ،
انشالله و با یاری شهدا و همراهی عزیزان برنامه های خود را در چارچوب معین و تنها از طریق همین وبلاگ قافله انتظار ارائه نماید
بدیهی است سایر مراجع و منابع اطلاع رسانی به قبل از اطلاع رسانی در وبلاگ مورد تایید
و استناد قافله ی انتظار نخواهد بود...!
------------------------------------------------------
دلیلی زیبا برای ...
إنما يوفى الصابرون أجرهم بغير حساب...
انشالله مخاطب وبلاگ هم خود شهدا هستند
Powered By
BLOGFA
منبع کدهای وبلاگ