
شلمچه قطعه ای از بهشت
در خاطرم زنده شد ياد فاطمييون
ياد فكه ياد شلمچه يلد مجنون
بسم رب الزهرا...
يه هفته قبل از اين كه بريم جنوب و غرب خواب يه شهيدي به نام شهيد مرتضي عباسي رو ديدم اين شهيد يكي از عزيزترين كساي من هست هنوز قطعي نشده بود كه برم خواب ديدم كه يه دعوت نامه بهم داد اره منو براي اولين بار به شلمچه دعوت كرده بود...
بعد از دوكوهه كربلا ي عشق... رفتيم اروند به ياد شهيدي كه مادرش همسفر ما بود شهيد مهدي حاجي هاشم
بعدشم خرمشهر توي رستوان منتظر غذا بوديم كه يكي از دوستاي صميميم گفت بعد از غذا مي ريم شلمچه اشك توي چشمام حلقه زد نه صداي كسي رو ميشنيدم نه كسي رو مي ديم فقط به ياد مرتضي بودم آخه مرتضي شهيد شلمچه است... سوارماشين شديم تمام فكر و ذهنم مرتضي بود كه رسيديم شلمچه باورم نمي شد كه اومدم محل شهادت كسي كه مثل برادر نداشتم هست از اتوبوس پياده شدم داشتم مي رفتم كه مسؤل كاروان گفت كه همه باهم با كاروان مي ريم تك خوري ممنوع باكاروان داشتيم از روي اون بلندي رد مي شديم منم اصلا حال درست وحصابي نداشتم جز نام دوست كسي از من حرف ديگري نمي شنيد نشستيم كه يه راوي برامون صحبت كنه جلو نسته بودم رفتم عقب جلو تر دو نفر از بچه هاي با صفا داشتن مي رفتن منم رفتم پيش اوناتو بغل يكي از دوستام بغضم تركيد تواون حال هوا دنبال مرتضي مي گشتم وا قعا نمي دونستم دنبال مرتضي بگردم يا نه .... آخه كربلا رو چي كار كنم... اون دوستم رفت من موندمو اون يكي دوستم وصيت نامه مرتضي رو براش خوندم كمي پيشم موند اونم رفت
ديگه من موند بودمو شلمچه چهره مرتضي همش مي يومد جلو چشمام وقتي به خودم اومدم داشتن اذان مي دادن نماز كه خونديم بايد مي رفتيم ميدويدم كه مرتضي رو ببينم از اينجا به اون جا بود كه فهميدم حضرت زينب چي كشيده داغ برادر سنگم آب مي كنه چي برسه به آدم....!!!!
منو دوستم بعد از نماز رفتيم تو يادمان درشو داشتن ميبستن اون جا چفيه مو جا گذاشتم اونم چفيه اي كه تربت رهبر جانبازمون بود ....
ديگه بايد ميرفتيم هر كي منو مي ديد مي گفت مرتضي رو ديدي؟؟؟؟؟؟؟؟
ديدن مرتضي برام شده بود يه ارزو اما مي دونستم عيب از منه نه از مرتضي اخه امده بود حتي همون دوستم كه باهاش رفتم توي يادمان مي گفت مرتضي رو ديده اما من .....
حكايت اين شعرديگه:
پاك كن ديده انگاه بسوي پاك بنگر
چشم نا پاك كجا ديدن ان پاك كجا؟؟؟؟
حلا بايد يه سال ديگه صبر كنم تازه اگر لايق باشم... نمي دنم چقدر تونستم احساسمو بيان كنم...
شلمچه قطعه اي از بهشت...
چهار شنبه
ساعت: 16:26
توسط: مسافر بهشت
:: نویسنده : یاران قافله انتظار در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388
امام راحل به ما آموخت که "انتظار در مبارزه است" و این بزرگترین پیام او بود و پس از او، اگر باز هم امیدی ما را زنده نگه می دارد همین است که برای ظهور اخرین حجت حق مبارزه کنیم، امام(ره) ما را آموخت که عرفان را با مبارزه جمع کنیم و خود بهترین شاهد بر این مدعا بود که" عرفان عین مبارزه است "و از این پس چه داعیه ایی می ماند برای آنانکه عرفان را به مثابه امری کاملا شخصی و بهانه ایی برای آمادکی خویش می گرفتند؟!
سید شهیدان اهل قلم مرتضی آوینی
×××××××××××××××
قافله ی انتظار تلاش دارد تا در جهت زنده نگاه داشتن یاد و خاطره ی شهدا و به منظور ایجاد فضایی مناسب و همچنین برای انسجام و هماهنگی بیشتر با یاران قافله ی انتظار ،
انشالله و با یاری شهدا و همراهی عزیزان برنامه های خود را در چارچوب معین و تنها از طریق همین وبلاگ قافله انتظار ارائه نماید
بدیهی است سایر مراجع و منابع اطلاع رسانی به قبل از اطلاع رسانی در وبلاگ مورد تایید
و استناد قافله ی انتظار نخواهد بود...!
------------------------------------------------------
دلیلی زیبا برای ...
إنما يوفى الصابرون أجرهم بغير حساب...
انشالله مخاطب وبلاگ هم خود شهدا هستند
Powered By
BLOGFA
منبع کدهای وبلاگ