تبليغاتX

‘ * قافله ی انتظار * ‘
بسم الله الرحمن الرحیم

شلمچه قطعه ای از بهشت
 

 

در خاطرم زنده شد ياد فاطمييون
ياد فكه ياد شلمچه يلد مجنون

بسم رب الزهرا...
يه هفته قبل از اين كه بريم جنوب و غرب خواب يه شهيدي به نام شهيد مرتضي عباسي رو ديدم اين شهيد يكي از عزيزترين كساي من هست هنوز قطعي نشده بود كه برم خواب ديدم كه يه دعوت نامه بهم داد اره منو براي اولين بار به شلمچه دعوت كرده بود...
بعد از دوكوهه كربلا ي عشق... رفتيم اروند به ياد شهيدي كه مادرش همسفر ما بود شهيد مهدي حاجي هاشم
بعدشم خرمشهر توي رستوان منتظر غذا بوديم كه يكي از دوستاي صميميم گفت بعد از غذا مي ريم شلمچه اشك توي چشمام حلقه زد نه صداي كسي رو ميشنيدم نه كسي رو مي ديم فقط به ياد مرتضي بودم آخه مرتضي شهيد شلمچه است... سوارماشين شديم تمام فكر و ذهنم مرتضي بود كه رسيديم شلمچه باورم نمي شد كه اومدم محل شهادت كسي كه مثل برادر نداشتم هست از اتوبوس پياده شدم داشتم مي رفتم كه مسؤل كاروان گفت كه همه باهم با كاروان مي ريم تك خوري ممنوع باكاروان داشتيم از روي اون بلندي رد مي شديم منم اصلا حال درست وحصابي نداشتم جز نام دوست كسي از من حرف ديگري نمي شنيد نشستيم كه يه راوي برامون صحبت كنه جلو نسته بودم رفتم عقب جلو تر دو نفر از بچه هاي با صفا داشتن مي رفتن منم رفتم پيش اوناتو بغل يكي از دوستام بغضم تركيد تواون حال هوا دنبال مرتضي مي گشتم وا قعا نمي دونستم دنبال مرتضي بگردم يا نه .... آخه كربلا رو چي كار كنم... اون دوستم رفت من موندمو اون يكي دوستم وصيت نامه مرتضي رو براش خوندم كمي پيشم موند اونم رفت
ديگه من موند بودمو شلمچه چهره مرتضي همش مي يومد جلو چشمام وقتي به خودم اومدم داشتن اذان مي دادن نماز كه خونديم بايد مي رفتيم ميدويدم كه مرتضي رو ببينم از اينجا به اون جا بود  كه فهميدم حضرت زينب چي كشيده داغ برادر سنگم آب مي كنه چي برسه به آدم....!!!!
منو دوستم بعد از نماز رفتيم تو يادمان درشو داشتن ميبستن اون جا چفيه مو جا گذاشتم اونم چفيه اي كه تربت رهبر جانبازمون بود ....
ديگه بايد ميرفتيم هر كي منو مي ديد مي گفت مرتضي رو ديدي؟؟؟؟؟؟؟؟
ديدن مرتضي برام شده بود يه ارزو اما مي دونستم عيب از منه نه از مرتضي اخه امده بود حتي همون دوستم كه باهاش رفتم توي يادمان مي گفت مرتضي رو ديده اما من .....
حكايت اين شعرديگه:
پاك كن ديده انگاه بسوي پاك بنگر
چشم نا پاك كجا ديدن ان پاك كجا؟؟؟؟

حلا بايد يه سال ديگه صبر كنم تازه اگر لايق باشم... نمي دنم چقدر تونستم احساسمو بيان كنم...

شلمچه قطعه اي از بهشت...

چهار شنبه
ساعت: 16:26
توسط: مسافر بهشت








:: موضوع : خاطرات زائران قافله انتظار

:: نویسنده : یاران قافله انتظار در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388

لينك ثابت  

دعوت نامه ی شهید...
 

 

این خاطره نیست...  دیگه داره به تمام وجودم تبدیل میشه... تمام دلتنگیم تمام سوز وسازم...نمیدونم چطور بگم که حلاوتشو حس کنی.....

 


بسم رب الشهدا....
از اول سفر که مسئول اردو گفت طلائیه نمیریم یه آه کشیدم و اشک تو چشمام حلقه زد آخه گفت همه جا میریم جز طلائیه...و من..من که 11 ماه با دلتنگی فقط منتظر دیدار دوباره خاک افلاکیش بودم..این آخریا به محض اینکه چشمامو میبستم تا فکرم از زنجیر روزمرگی ها رها میشد پر میکشید طلائیه...هنوز هم کافیه اسمشو بیارم...چیزی که خیلی میسوختم ازش یاد شهید خرازی بود... طلائیه برام عطر شهید خرازی رو میده... سرمو تکیه دادم به شیشه اتوبوس تازه داشتیم از قم دور میشدیم...تو ذهنم لبخندش رو یاد آوری میکردم با خودم میگفتم دو حالت داره 1.لیاقت طلائیه رو نداری 2. میخوان از این فراق بیشتر بسوزی چون خیلی قشنگتر از وصاله به قول شاعر میگه هجرانک قاتلی و نعم القاتل!! البته احتمال اول قریب به یقین تره!!
خلاصه رفتم رسیدم شوق شور ...وصال...اشک...کلهر... دوکوهه...اروند..هویزه.. فکه....فکه ..فکه..آه فکه...رمل داغ....نرم...باد..چی بگم...سید مرتضی..بگذریم
باز هم خلاصه هر جا رفتیم دلتنگیم نسبتا رفت حال جدیدی پیدا کردم...هر جا میرفتم شاد میشدم...میخندیدم ولی باز تا یاد طلائیه و شهید خرازی و ناامیدی در وصال ظاهری می افتادم .....
گفتن میریم شرهانی تا حالا اسمشو هم نشنیده بودم!! یکی از بچه ها بهم گفت یه چیز تو مایه های طلائیه ست..تا اسم وادی مقدس طوی (طلائیه)رو آورد ته دلم ریخت... انگاری آب سرد روی اتو خالی کنی!!! خوشحال بودم و مضظرب...دیدن یه جا حداقل شبیه طلائیه میتونه یه مرهم موقت رو دل تنگم باشه..وسط راه یکی از همسفرا که چند شبی توی سرما کاملا فیریز شده بود دیگه جدی جدی حالش بد شد به مسئول اردو منتقل کردم وضعیتش رو بلافاصله تصمیم گرفتن با پرایدی که دنبال اتوبوس میومد ببرنش شوش دکتر.بهم گفتن بگید بیان سوار ماشین بشن تا بریم.کمکش کردم از راهرو بین صندلی های اتوبوس حرکت کنه رنگش پریده بود تب شدید هم داشت...

 

من دائما بین تخت رفیقم و در اتاق در حرکت بودم یه نگاه به دوستم یه نگاه به مسئولمون که راهروی درمانگاه رو گذاشته بود روی سرش!! داشت با موبایلش هماهنگی ها رو انجام میداد...و جناب راننده که همین وسطا اینطرف اونطرف دنبال کار دکتر و دارو بودن خلاصه بعد از 2 ساعت دوستم که دوتا پنیسیلین نوش کرده بود حالش میزان شد و ما دوباره برگشتیم به سمت جاده شرهانی...
بین راه از اتوبوس با مسئول تماس گرفتن که پل شرهانی شکسته ما هم توقف کردیم پشت پل و قصد برگشت داریم...حال ما 4نفر که تازه دلخوش کرده بودیم که هرجور شده داریم میریم شرهانی دیدنی بود ..
من که دیگه کاملا سکوت کرده بودم و داشتم توی دلم میگفتم بله! اینه نتیجه اونهمه گناه !!مسئولمون هم یا داشت با موبایل صحت و سقم خبر رو پیگیری میکرد یا اینکه از شیشه بیرون رو و آسمون رو وکوچ عجیب غریبه هزاران پرنده رو نگاه میکرد و میگفت بخاطر من پر گناه روسیاه اینجوری شده.. راننده هم سرعت زیاد میکرد و با حالت خواهش میگفت حسن تورو خدا بیا ما هم بریم شرهانی اونارو ولشون کن من دلم بدجوری تنگه...مسئول گفت نه راننده شدت خواهش رو زیاد کرد مسئول گفت میگم نه!باید بریم دهلران راننده اینبار گفت چی چیو نه؟ من هیچی این خانم ها که زائر هستن باید برن دیگه... مسئول سکوت کرد ...بنده هم با کلی منو من گفتم اگر بریم خوب میشه... راننده پرسید اگر بریم چی؟ دوباره گفتم خوب میشه...
راننده که گویا از خداش بود و حاجت گرفته بودبا شوق گفت حسن دیدی؟؟؟

 

مسئول هم رضایت دادو رفتیم به سمت شرهانی با خودم گفتم طلائیه که نشد شرهانی هم نشد حداقل پشت پل شرهانی که میشه..دائما بچه ها از اتوبوس با گوشیم تماس میگرفتن که از حال منو رفیق مسدوممون با خبر بشن. آنتن هم نداشتیم مسئول دائم میگفت اخه پل چطور شکسته کی شکسته...پس چرا خبر ندادن...انتن هم نداشت تمام تلاشش رو میکرد که صدای برادران مسئول توی اتوبوس رو بشنوه ولی نشد..تا یهو به خودم اومدم با یکی از بچه های توی اتوبوس که 912 داشت تماس گرفتم پرسیدم فلانی پل شرهانی شکسته؟گفت پل؟ نه نشکسته و بلافاصله قطع شد...از صدای مکالمه من مسئولمون شنید که پل نشکسته و بچه ها الان شرهانی اند!!!
از خوشحالی بال دراوردم...پیچیدیم توی جاده شرهانی تا نصف جاده رفتیم که یهو دیدیم اتوبوس داره از اون لاین برمیگرده ...گویا دیگه امیدی نیست و من و رفیقم باید پیاده بشیم و و با اتوبوس برگردیم تا برادران هم جا به جا بشن....
با بغض از ماشین پیاده شدم دوستم که هنوز منگ پنسلین ها بود بدون هیچ حرفی فوری رفت سوار اتوبوس شد...این دیگه اخرین نور امید بود که خاموش شد
اشک تو چشمام حلقه زد..منم دیدم بین برادرا تنها موندم راهمو کشیدم که برم سوار اتوبوس بشم
توی دلم میگفتم
بیلیاقت
بیلیاقت
خدایا...رضا بقضائک و تسلیم لامرک لا معبود سواک یا غیاث المستغیثین
یا غیاث المستغیثین
یا غیاث المستغیثین....

 

یهو یکی از برادران گفت خانم.. ما یه چیزی جا گذاشتیم میخوایم با ماشین برگردیم بیاریمش شما زیارت نکردید دوست دارید بیاین؟
بغض راه گلومو گرفته بود
اذان مغرب بود
آسمون آبی لاجوردی بود
باد هم میوزید
فقط یادمه با سر اشاره کردم که اره.......
دوباره این برادران عملیات چریکیشون شروع شد دویدن اینور اونور راننده پراید صدام کرد که خانم شما بشینین الان حرکت میکنیم بعد 10-12 ثانیه دوباره عملیات تموم شد و اینبار مسئول اتوبوس سوار شد و ما دور زدیم به سمت شرهانی.....
ماشین و دل من و پرنده ها و زمین و زمان بال دراورده بودیم....
دیگه نه صدایی میشنیدم نه چیزی جز جاده میدیدم...فقط به وادی مقدس طوی فکر میکردم به شهدا که تو راه بهشون گفتم اذن بدید تا منم ببینم ....
رسیدیم...... از ماشین پیاده شدم ..... الله اکبر اینجا خود طلائیه ست...
وخلع نعلیک انک بالوادی المقدس طوی.........
نمیتونم بگم چی دیدم...تو کلمات نمیگنجه.....من قطعا توی عرش بودم...... من بودم و شرهانی ..... هیچ بشری دیگه نبود....دم غروب... من بودم و ....
جز منو یار نبودیم و خدا با ما بود.....
بعد از اونهمه ماجرا و بدو بدو و هیاهو و صد بار نا امیدی و امید دوباره حالا رسیدم به جایی که تصورشم نمیکردم...گریم گرفت...بغضم ترکید.......رفتم....
زمانی که پرواز بین بالها جاری میشه...

 

بین خلوتم پشت یکی از تانک های شرهانی سرمو گذاشتم روی خاک گفتم شهیدی که منو اینجا اینجوری اوردی... نمیدونم کی هستی فقط میدونم دلم پر شده از محبتت ...ندیده نشناخته ...میدونم که بلاخره میگی که کی هستی
چون در شان میزبان نیست که خودشو به مهمان معرفی نکنه....
بگذریم ...توصیف ناپذیره...
20دقیقه بعد توی حالو هوای خودم بودم که صدای مسئول اتوبوس که با راننده بود از پایین اون خاکریز اومد که خانم...بیاین بریم
نمیدونم چطور ولی هرجور بود بلند شدم و رفتم....ولی باور کنید من هنوز اونجام ..پشت همون تانک...
یه مشت خاک لای چفیه ام پیجوندم...و برگشتیم
وقتی رسیدیم دهلران امام زاده ای که شبو اونجا مستقر بودیم بچه ها مثل تبرکی زیارتم میکردن ...همه میگفتن ما هیچی از شرهانی نفهمیدیم....فقط غذا خوردیم اونجا...

 

همش به یاد اون شهید میزبان بودم اخر شب با صمیمی ترین دوستم داشتم از وصف ناپذیر بودن زیارتم میگفتم یهو با یه لحن اروم و عجیبی حرفمو قطع کرد و گفت:
میدونی....یه بزرگی میگفت هرکی میره شرهانی با دعوت شهید خرازی میره
..............................................................
میزبان از پس پرده رخ نمایان کرد.....
یاد لبخند شهید خرازی افتادم.....
یاد باد آنکه در آن بزمگه خلق و ادب.....آنکه او خنده مستانه زدی صهبا بود....

ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیا عند ربهم یرزقون

 

 

جمعه 21 فروردین1388

ساعت: 1:55

 

 توسط:مسافر خصوصی شرهانی 








:: موضوع : خاطرات زائران قافله انتظار

:: نویسنده : یاران قافله انتظار در شنبه 22 فروردین1388

لينك ثابت  

خاطرات زائران قافله انتظار_03

بسم الله الرحمن الرحیم

آنکس که تورا شناخت جان را چه کند      فرزند و عیال وخانمان را چه کند

دیوانه کنی هر دوجهانش بخشی            دیوانه تو هر دوجهان را چه کند

 

صبح روز دوشنبه 27/12/1386 ساعت 30/7. ما الان اومدیم مقبرة الشهدا. منتظریم تا بقیه مسافرا بیان و راه بیفتیم. من خیلی خوابم می یاد! آنقدر هوا سرده که نشستیم روی سنگ ها جلوی آفتاب تا یه ذره گرم بشیم.

الان ساعت 45/9 دقیقه است. تازه سوار اتوبوس شدیم. آقای رامین اومدن یه کم برامون صحبت کردن. نمی دونم چرا بعد از حرفش یه حس غریبی بهم دست داد. نفس عجیبی داشت. خلاصه یه کم صحبت کرد و رفت... که ای کاش  نمی رفت.

الان ساعت 30/11 تازه از خواب بیدار شدم. دوستم داره مداحی گوش می کنه و نزدیک نمازه. نمی تونم بنویسم چون اتوبوس خیلی داره تکون می خوره. الان ساعت 30/3 است. نهار خوردیم و نماز خوندیم ( راستی نهار تن ماهی با نوشابه بود اونم تو اتوبوس خوردیم برای اولین بار این قدر مزه داد که حد نداره). الان ساعت 10/6 است از اراک رد شدیم تو ماشین زیارت عاشورا خوندیم. چه زیارت عاشورای دلنشینی بود. الان داریم مداحی گوش می کنیم یادصحبت های  آقای رامین افتادم دوباره گریم گرفته بازم نمی دونم چرا... الان ساعت 30/6 است. همه از خواب بیدار شدن و شارژ شدن و دیگه خسته نیستن. همه رو دارن گروه بندی می کنن با اسم یک شهید. یکی شهید همت یکی شهید زین الدین من و دوستم یک گروه دو نفری هستیم به اسم گروه شهید باکری که هیچ وقت صدامون نمی کنن چون همیشه هستیم و گم نشدیم.

الان ساعت 30/9 شبه. تازه شام خوردیم سوار اتوبوس شدیم داریم می ریم به سمت اردوگاه شهید کلهر نزدیک دوکوهه... وای که دوکوهه چه رازهایی تو دلت داری. چه صبری داری که دوباره بچه هات برمی گردن. چقدر محکم وایسادی...

الان ساعت 30/2 صبحه. رسیدیم به پادگان شهید کلهر. تا پامو گذاشتم رو زمین اونجا یاد صحبتهای آقای رامین افتادم .نمی دونم چرا! چقدر سخته  که فقط با دوکوهه 20دقیقه فاصله داریم ...

خلاصه وسایلمون رو گذاشتیم اومدیم یکم خوابیدیم ولی...وای خدا چه فضای عجیبی داشت صدای زیارت عاشورا از یه طرف. از یه طرف دیگه هم دارن روضه می خونن. صدای باد. تکون خوردن پرچم ها. اون آسمون شفاف شیشه ای. اون زمین پاک که همش سبزه. از لابلای سنگ ها چند تا گل کوچیک مثل گلهای لاله روئیده. خدایا چه طلوعی داشت. چقدر زیبا و خیره کننده ...

خیلی جای قشنگیه. به دوستم گفتم شهدا حق داشتن دل بکنن ما که هیچی نیستیم دوست نداریم برگردیم شهدا که وعده بهشت داشتن دیگه چی؟؟؟....

الان ساعت 30/8 صبحه. از خواب بیدار شدیم پادگان شهید کلهر هستیم. می خوایم صبحونه بخوریم بریم به سمت شرهانی ... یه مراسم افتتاحیه خیلی باهال داشتیم.

الان ساعت 45/9 است دیگه می خوایم راه بیفتیم با عجله داریم عکس می ندازیم. چون دیر رسیده بودیم آخرشم دوکوهه نرفتیم. خداحافظ دوکوهه ای که ندیدمت...

ای خدا به دلم موند دوکوهه. چی میشد می دیدم دوکوهه رو .....حیف.

"خاک پایتان طوطیای چشمانمان  تیپ 2 عاشورا". این سردر اردوگاه شهید کلهر بود... کاش حداقل برمی گشتیم اینجا که نزدیک دوکوهه بودیم شاید باد یه ذره از عطر دوکوهه رو برامون می یاورد حیف که داریم می ریم.  

الان ساعت 30/2 است تازه نهار خوردیم رفته بودیم منطقه عملیاتی فتح المبین. دوستم دندون درد شدیدی گرفته بود برده بودنش دکتر تا حالش بهتر بشه. چه نمازی خوندیم روی خاک نه مهری بود نه سجاده ای نه سایه ای که جلوی نور خورشید و بگیره و  اذیتت نکنه. زیر آفتاب رو زمین چه رب العالمینی گفتیم. چقدر نزدیک بودیم خیلی خاکی شدم انقدر آروم راه می رفتم که خاک ها خیلی پاک نشه خیلی جای خوبی بود. اولین بارم بود که بدون کفش تو آفتاب راه می رفتم. چقدر نرم بود. چقدر صدای یا زهراشون نزدیک بود. گوشه کنارهای اونجا که سیم خاردار بود احساس می کردی یه سرباز اونجا افتاده و داره شهید میشه و یازهرا می گه...  بعد توی سوله غذا خوردیم، رو زمین. خدایا چقدر شیرین بود و چسبید. قابل وصف نیست الان نشستیم که بریم به سمت فکه...

ساعت 6از فکه اومدیم بیرون خدایا چی بود. فکه مقتل شهید آوینیه. ماسه های کف اونجا. پاهات خجالت میکشن وقتی می ری اونجا. خدایا تا طلائیه رو چه جوری بریم خدایا هیچی درک نکردم. می ترسم با این حالم برگردم تازه حسرت بخورم که کجا بودم و نفهمیدم ای خدا کمکم کن می خوام. به روحانی و راوی کاروانمون حاج آقا شفیعیان بگم که حالم اینطوریه. ولی بعد از نماز...

الان ساعت 30/8 که نماز مغرب و عشا رو خوندیم. داریم از چزابه برمی گردیم خدایا چه حال و هوایی  داشت نماز خوندن رو حصیر. تنگه چزابه رو خیلی ندیدم ولی جای شکرش باقیه چون دوکوهه روکه اصلاً ندیدم. چزابه بین تپه های نبعه و حور قرار داشت و پر از نی زار بود ( نی زار چزابه). خداحافظ تنگه فراموش نشدنی چزابه ...

دیشب که داشتیم از چزابه برگشتیم دوستم دوباره حالش بد شد. برای همین اومدیم بیمارستان شهید بقایی (راستی قبل از اینکه بیایم بیمارستان رفتیم رزمایش شبانه رو دیدیم. چقدر شجاعت می خواست من از صدای تیر اندازی ها داشتم وحشت می کردم. حالا شهدا اینارو به جون می خریدند). ساعت 1 از بیمارستان برگشتیم. رفتیم اردوگاه شهید فرجوانی اهواز تا فرداش که می خواستیم بریم طلائیه .

صبح با دوستم  رفتیم کلینیک دندانپزشکی و دندونش رو پر کرد. به خاطر همین معراج شهدا رو از دست دادیم. ولی به هویزه رسیدیم. چه جای دلنشینی بود. سجاده هامونو بردیم اونجا نماز خوندیم. یه کم خرید کردیم. بعد اونجا با دوستم برای هم پلاک "یا ابا صالح المهدی" خریدیم که برای همیشه برامون بمونه.

وقتی اومدیم تو اتوبوس دیدیم روی صندلی هامون یه  پلاک گذاشتن با یه چفیه! پلاک های اونجا رو انداختیم گردنمون و پلاک هایی رو که خودمون خریدیم گذاشتیم تو جانمازهامون. تا طلائیه خیلی راه بود ولی خیلی شیرین بود. ساعت 15/4 رسیدیم طلائیه....

 

 

  

 

 

خدایا چه جائی بود. رفتیم طلائیه. بالاخره بغضم شکست هرچی از طلائیه بگم کم گفتم. یه آسمون واقعا طلائی داشت. چه نیزارهای کوچیک کوچیکی داشت. چه بوی عطری می داد. خدایا سه راه شهادت چی بود. هیچ جمله ای ندارم براش. طلائیه کم آوردم تو وصف کردنت... اون سنگرا. پرچم هایی که تا کجا هدایتت می کردن. چقدر صدای آبگیرهای اونجا دلخور بودن از اینکه تنها مونده بود.

از طلائیه بعد از نماز مغرب و عشاء برگشتیم رفتیم خرمشهر. ساعت 30/11 رسیدیم و یه شام باهال خوردیم. عدس پلو با ماست. بعد خوابیدیم.

الان ساعت30/7 صبحه داریم می ریم شلمچه برای سال تحویل...

چه شعرهای قشنگی خوندیم تو راه. چون مسیر پیاده رویش یکم طولانی بود.

چه سال تحویل قشنگی. بهترین سالم رو اونجا نو کردم. با دوستم جند تا عکس انداختیم. دوتا دانشجو هم تو حسینیه شلمچه عقد کردن انشاءالله خوشبخت بشن. بعد همه آقایون آقای تولایی (مسئول اردو) رو با آقای اللهیاری دست پاشونو گرفتن انداختند تو دریاچه کوچیکی که تو شلمچه بود. همه جمع شده بودن. انقدر خندیدیم خیلی با حال بود. بعد اومدیم سوار اتوبوس ها شدیم. آقای تولایی یه خبری داد که هیچ وقت فراموش نمیکنم اون لحظه رو. گفت شب می خوایم بریم دوکوهه. خدایا چه حالی داشتم یعنی من می تونستم زیرآسمون دوکوهه نماز بخونم یعنی می تونستم اون حوض وساختمون ها رو از نزدیک ببینم. چه سعادتی. دیگه غم طلائیه و فکه و شلمچه همه چی از یادم رفت. فقط می خواستم شب بشه ما برسیم دوکوهه.

تو راه برگشتنه رفتیم امام زاده مهزیار اهوازی. تو خود اهواز بود. آنقدر آرامش داشت. پاتو می ذاشتی اونجا آروم می شدی. منتها اینقده معطل شدیم که ساعت 12 رسیدیم اردوگاه شهید کلهر برا شام! وای خدایا دوباره رسیدیم اردوگاه رویایی شهید کلهر. منظر بودیم تا 5تا اتوبوس دیگه برسن. با دوستم سجاده هامونو پهن کردیم نشستیم می خواستیم نماز شبامونو بخونیم که آقای تولایی خبر دادن چون دیر شده نمیشه بریم دوکوهه... تمام خستگی سفر موند به تنم! چه حال گیری اساسی شد. امشب آخرین شبی بود که ما جنوب بودیم.

بالاخره دغاها و اصرارهای ما قبول شد! ساعت 2 صبح آقای تولایی اعلام کردن هر کی بیداره پیاده داریم میریم پادگان دوکوهه. چه سعادتی با پای پیاده رفتیم دوکوهه. اونم تو ستون های نظامی مثل رزمنده ها.

از دوکوهه چی بگم. زبونم بند اومد از عظمت و سکوت سنگین دوکوهه. چه نوایی داشت دوکوهه. از چی بگم. از  تصویر خیره کننده حاج همت بگم یا از غم ساختمان ها یا از براقی موج آب بگم. هرچی بود 2یا 3 ساعت بیشتر طول نکشید. بعد رو سنگ ها نماز صبحمون رو خوندیم.

خدایا برگشتیم چه برگشتنی. تموم شد. مهمونی 4روزه شهدا تموم شد. باورم نمی شه جایی رفتم که شهدا زندگی کردن، عبادت کردند، جنگیدند ،وداع کردند، شهید شدن. ولی حالا دارم می رم یه شهری که هرجاشو نگاه میکنی مظهر گناهه. آخه چه طوری خداحافظی کنم. صدای غمبار دوکوهه. ناله ما در دوکوهه. نجوای آب کرخه. آسمون طلائی طلائیه. غروب خیره کننده فکه. گرمای شیرین فتح المبین. بارونی که اندازه 5 دقیقه تو فتح المبین باریدن گرفت.

منو دوباره دعوت کنید ای غروب شلمچه، ای اذان هویزه، ای نماز چزابه، منو دعوت کنید. کاش واقعا می فهمیدم اونجا که پا گذاشتم کجا بود. و چه کسانی اونجا بودن. چه مهمون نوازی گرمی. شما که اینطوری پذیرائی می کنید چه طوری دل بکنیم. چه طوری یک سال دوری شما را تحمل کنیم. یه سنگ و خار دوکوهه می ارزه به کل تهران. اونوقت دلتون میاد ما رو دعوت نکنید!! کاش وظایفمون اجازه می داد که همیشه پیش شما بمونیم.

چه خداحافظی سنگین و غمباری. خاک و سنگ های شلمچه، آسمون طلائیه، بارونی که تو فتح المبین باریدی، سه راه شهادت خداحافظ .نماز شب دوکوهه خداحافظ   02/01/1387

 

(خاطره از: شعبانی)

 

 

 








:: موضوع : خاطرات زائران قافله انتظار

:: نویسنده : یاران قافله انتظار در شنبه 24 فروردین1387

لينك ثابت  

خاطرات زائران قافله انتظار_02

بسم رب الشهداء و الصدیقین

میگن چرا میرین جنوب؟ مگه توی اون خاک ها چی دیدین که این همه قشنگی ها رو میذارین و بهترین لحظات سال که همون لحظات سال تحویل هستش رو اونجاها میگذرونین!

آره حق با شماست. اونجا خاک و گِل و غبار فقط دیده میشه.از این خاک وگل ها که توی هر شهر و دیاری پیدا میشه.

واسه چی پاشیم این همه راه رو بکوبیم و بریم تا خاک ببینیم؟

اگه میخواین بگردین که بیاین بهترین جاها: شمال که پر از سرسبزی و قشنگیه،بیاین شیراز و تخت جمشید و صدها بنای تاریخی دیگه، چرا نمیاین تهران؛ اینجا که تا بخواین امکانات و مد و... هست که!!! اگه کوه و ارتفاعات و خاک هم میخواین که رسما َََ برین کوه نوردی که خودتونم راضی کرده باشین.

اما چیه!چرا از هرجا که میایم، با وجود اینکه کلی لذت بردیم و هر کاری خواستیم کردیم اما ته دلمون راضی نشده؟

باز بهونه میاره!

چرا من که خیلی از جاها و زیبایی ها رو دیدم، وقتی رفتم جنوب، دیگه دلم نمی خواست که برگردم؟

دلم آروم گرفته بود.مثل نوزادی که بهونه گیری می کرده ولی یه مهربونی اومده و پشتش رو یواش یواش زده و آرومش کرده.

خیال بچه جمع شده که یکی هست که حتی اگه بزنتش هم اون آروم میگیره. ساکت و راضی میشه.

این میشه که دوست داری بزرگ بشی و جونت رو براش بدی!!!

اونجا حس کردم مهربونی و ارزش لایتناهی خدا رو.

پاکی و معصومی شهدا رو که این همه با وفا بودن و میگفتن که: مگه بالاترین چیز توی این دنیا جونمون نیست! اینم مال تو خدا!

اونجا که می رسی اولین اردوگاه یا اولین خاکی که توش پا بزاری، یه حسی به آدم دست میده که انگار بدون هیچ حرفی از جانب کسی، سریع اون حالی رو که رزمنده ها قبلا اینجاها برای بیداری و شب زنده داری داشتن رو حس می کنی. (امروزه که به این چیزا انرژی مثبت میگن: یعنی بدون اینکه تلاش خاصی رو انجام بدی،حال و هوای اونجا تو رو میگیره و حس تو رو شبیه حس آدمایی که قبلا اونجا بودن می کنه).

حالا باورت میشه که انرژی مثبت هیچ اثری نداشته باشه!!!

وقتی پاهات رو توی دوکوهه میذاری حس میکنی که در و دیوارش باهات حرف دارن.

این حرف که فقط صدا نیست همون ندای درونی من وشماست.

همون تکونیه که دلت کنار حوضچه ای می خوره که رزمندها توی دوکوهه وضوی نماز شبشون رو میگرفتن.

نه اشتباه نکن! کی گفته که تا نماز شب خون نشی اونجا اثر نداشته.

نه اگه با وجود اینکه می خوابی ولی هر شب ناراحت نماز شب نخوندنتی بدون که دل تو دیگه خواب نیست.

کم کم این صاحب خونه مستاجرش رو بلندش می کنه، مگه جسم ما مهمون روحمون نیست؟

پس بدون اگه هر شب با حسرت نماز شب میخوابی؛ تو دیگه فقط به یه تکون اساسی نیاز داری.

شاید مثل من باید از دو سه جایی (مثل نامه؛ مثل سفارش؛ مثل مهمونی و...) ندا رو بهت برسونن که تو باید کتاب خاک های نرم کوشک رو بخونی تا به باور برسی که بخدا اگه تلاش کنی خدا می بینه بخدا اگه راه شهدا رو در پیش بگیری به شهدا می رسی.

می فهمی که باید لحظه لحظه این دنیا رو به اهلش بفروشی تا اون چیزی رو که باید،از صاحب لحظه ها بگیری.

شب رو بفروشی روز رو بفروشی بطالت رو بفروشی بفروشی و بفروشی.

حالا دیدی که اونجا فقط خاک نیست.

اونجا انرژی داره. هنوز خود شهدا اونجا رفت و آمد دارن. بابا روی اون زمینها حضرت زهرا و ائمه های دیگه قدم میذارن.

مگه میشه که روی قدمگاه اون ها پا بذاری ولی هیچ اثری نداشته باشه!

مگه میشه طلائیه رو ببینی و لذت نبری...لذتی می بری که محال از زیر زبونت بیرون بره ها.

لذتی که بعدش داری شاید با سوز و گداز هم همراه بشه ولی خدا شاهده که با لذتی که توی گناهات حس میکنی قابل مقایسه نیست. میخوام بگم هرچی که هستی، هرجا که هستی فقط با تمام وجودت شهدا رو صدا کن و قسمشون بده به مادرشون حضرت زهرا(س). مطمئن باش می برنت مگه -مگه اینکه خیر و صلاحی از این هم بالاتر در اون زمان برای ما باشه که با چشم دنیائیمون نبینیمش.

گفتم هرکی و هرجور هستی...به اینی که گفتم اعتقاد دارما! تــوی کاروان ما (قافله انتظار) هم اخراجی ها بود(البته یه کوچولو شبیه اونا بودن).

وگرنه توی دلشون دریایی بود که باید به دریای دلشون میزدی تا بفهمیشون.

اما شهدا دست کسانی رو میگیرن که شاید اونا هم نمی دونن که توی این خاک ها چی کار دارن. شاید اگه مثل ما شهدای کفن پوش رو ببینني و با دستت اونا رو لمس کني،تازه یه کم به هوش بیاي که ...

پس میخوام که با توکل بر خدا و توسل به ائمه اطهار(ع) و شهدای پاک، اینقدر مشتاق زیاد بشه که 6 تا اتوبوس محلاتی بشه

بشه(نه خودتون سال دیگه ببینید دیگه...نه صبر کنید ببینید که ما چقدر دیر به دیر میخوایم به شهدا سر بزنیم. همین تابستون منتظر باشین ان شاالله که شهدای غرب این کشور کارهامون رو جور کنن و حسابی سنگ تموم بزارن)

هممون منتظر اون روزی هستیم که هیچوقت هیچ مشتاقی از این زیارت باز نمونه

هرکی دوست داشت بیاد وسیله مهیا باشه.اگه شهدا به دلشون انداختن که بیان،ما هم بقیه کارها رو به عهده بگیریم

ان شاالله

 

(خاطره از: یکی از همسفرها)








:: موضوع : خاطرات زائران قافله انتظار

:: نویسنده : یاران قافله انتظار در سه شنبه 20 فروردین1387

لينك ثابت  

خاطرات زائران قافله انتظار_01

آره طبق قرار قبلی،کم کم از حدودای ساعت 6 صبح 27 اسفند ماه عاشقان زیارت کربلای ایران دور و بر مقبره الشهداء شهرك شهيد محلاتي جمع می شدن. قرار بود ساعت 7 حرکت کنیم. ولی چه کنیم که اتوبوسها دیر اومدن. تازه همشون هم که با هم نمی اومدن.

خلاصه مراسم افتتاحیه که همون سخنرانی و پخش آهنگهای جبهه ای بود شروع شد و آقای روح الله تولایی که مسئول کاروان راهیان نور بود هم یه صحبتایی کرد.

سماور چای و ظرف یکبار مصرف هم بود و هرکی دلش می خواست از خودش پذیرایی می کرد.

تــــوی این چند ساعت تاخیر فرصت واسه خیلی چیزا بود: مثل خلوت کردن با اون شهدای گمنامی که حتی موقع رفتن از این دنیای فانی هم راضی نشدن یه نام و نشون از خودشون به جا بذارن. آروم ما رو به نذاره نشسته بودن و خوشحال بودن که باز هم کاروان عاشقان شهدا دارن به سمت رفقاشون  تـــوی طلائیه،فکه،شلمچه،چذابه،دوکوهه،معراج شهدا و .......راهی میشن. از دست این شهدا که واقعا روی حرفشون هستن که اگر صدامون کنید؛ما لبیک میگیم حالا از هرجا که باشید.

آخه از همین شهرک از جاهای دیگه تهران از شمال ایران(گیلان) و حتی در مسیر حرکتشون از قــم هم عاشقا رو جمع کردن یا شاید بهتره که بگم جاروشون کردن و باهم بردنشون پیش خودشون.

حدودا ساعت 10 صبح بود که 6 تا اتوبوس راهی شد.

چه کارا که نکردن: تو راه کلی شعر خوندن:::::::::::::

ننم ميگه مسجد نرو. نرو نرو نرو نرو...

مسجد ميري بسيج نرو. نرو نرو نرو نرو...

بسيج ميري به گشت نرو. نرو نرو نرو نرو...

به گشت ميري جبهه نرو. نرو نرو نرو نرو...

جبهه ميري جلو نرو. نرو نرو نرو نرو...

جلو ميري رو مين نرو. نرو نرو نرو نرو...

رو مين ميري هوا نرو. نرو نرو نرو نرو...

هوا ميري زمين بيا. بيا بيا بيا بيا...

يا مي خوندن::: ساک در دست و پتو زیر بغل اومدیم آدم بشیم گشنه شدیم رفتیم وطن!... (چون یه روز چند نفرشون دیر رسیده بودن و ناهار نخورده بودن)

يا::: من علمدارم علمدار بر حسینم یار و غمخوار و...

کلی ویدئو کلیپ دیدن و به همراهش این اشک بود که صورت هاشون رو نوازش میداد.

روز تحویل سال 2 تا از مسئولاي اردو رو، رو دوششون گذاشتن و به طرف آبگیر های گل آلود شلمچه بردن و انداختنشون اون تـــــــو.

بعد می گفتن:ما یوسف رو دوست داریم

آقا یوسف هم گفت:همتون خائنین

همتون خائنین

اونا هم گفتند:یوسف ما رو دوست داره آقای تولایی هم که از این برنامه بی نصیب نمونده بود؛ با شوخی و خنده؛ رو به پرتاب کننده هاي خودش کرد و گفت: ديگه ناهار شام اتوبوستون رو بگید یوسف هماهنگ کنه!

یکی گفت:ما نمیخوایم.ناهار نمی خوایم

تازه از بچه های کاروان ما يك زوج خوشبخت اونجا در محضر قبور شهدای گمنام شلمچه به عقد دائم هم در اومدن. خیلی قشنگ بود جای همتون خالی...

واقعا برنامه پایگاه شهید دکتر اسکندری مسجد انصار الحسین(ع) ما رو تشنه کرد برای اینکه اگه توفیق یارمون شد، باز هم با این قافله که قافله انتظار نام داشت (و روز به امامت و ولایت رسیدن حضرت مهدی(عج) هم سفرشان را آغاز کردند) همراه در سفرها و برنامه های دیگرشون باشیم؛ ان شاالله.

آخه ممکنه تابستون به جبهه های غرب کشود در کردستان (نواحی مهران که عملیات کربلای 1 هم اونجا شده بود)ببرن.

تازه هر از چند گاهی هم یه قرارهایی بچه های کاروان برای دیدن هم و تجدید میثاق با هم میذارن: مثل دیدارشون در بهشت زهرا(س).

و پیامک هایی که توسط بیسیمچی قافله انتظار برای هم کاروانی ها ارسال میشه و حال و هوای اون روزها و بازدیدها رو برامون زنده نگه میداره که ان شا الله خدای مهربون با شهادت برای همیشه خود بیسیمچیمون رو زنده نگه داره.

از حال و هوای معنویش که باید باشید تا با تمام وجود حس کنید که چه جوری وجودتون رو خونه تکونی میکنند.

از اون روزی که شهدای گمنامی رو که چند روز پیشاش تـوی تفحص پیداشون کرده بودن (نه باید گفت اونا خودشون رو به ما نشون داده بودن) رو توي معراج شهداي اهواز رفتیم و دیدیم برای اولین بار به کفن یک شهید دست زدم.

شهیدی که با قامتی رعنا رفته بود ولی اندکی بزرگتر از قنداق یک نوزاد بازگشته بود.

آره واقعا تازه مثل یک نوزاد متولد شده بودن ولی هرگز دیگه به آلودگی های دنیا آلوده نمی شدن.

چون اون روحی که باید آلوده می شد دیگه همراه این جسم بر زمین نخوابیده بود؛اون روح پاک در آغوش خدا آرام گرفته بود و به ناآرامی های ما می نگریست!

 

(خاطره از: همسفر)








:: موضوع : خاطرات زائران قافله انتظار

:: نویسنده : یاران قافله انتظار در شنبه 17 فروردین1387

لينك ثابت  

خاطرات زائران قافله انتظار

از حدود 2700 نامه‏اى كه زائران اردوهاي راهيان نور نوشته بودند و درون ضريح شيشه‏اى شهداى شلمچه انداخته بودند، نمونه هايي را با هم مي خوانيم:

*دختری که پدرش مفقود الاثر بوده روى یک دستمال كاغذى نوشته بود:

بابا! اين همه راه آمدم تو را پيدا كنم؛ ولى نه تنها تو را پيدا نكردم، بلكه خودم را هم گم كردم .

يكى قطره باران ز ابرى چكيد

خجل شد چو پهناى دريا بديد

كه جايى كه درياست، من كيستم‏

گر او هست، حقا كه من نيستم

 

  *يكي ديگه از زائران خطاب به سر قطع شده شهيد عبدالرسول حسنى سروده بود:

اى كه رسيده‏اى به او

با من خسته دل بگو

نقش خيال روى او

ياد وصال كوى او

چيست مگر سبوى تو

مستى و رنگ و بوى تو

واى كه نقش روى تو

از نظرم نمى‏رود

اى تو همه نگار من

بود تو اعتبار من

پاك كن اين غبار من

تيرگى تبار من

اشك من و جلاى تو

دست من و دعاى تو

درد من و دواى تو، آه من و صفاى تو 

 

*در طلاييه، جوانى در حالى كه به شدت منقلب بود و با حيرت و بهت در آن فضاى مقدس قدم بر مى‏داشت، در مقابل تصوير پاها و سر قطع شده شهيد حسنى متوقف شده بود و در پى اصرار مسئول آن قسمت، قلم به دست گرفت و چنين نوشت:

اى شهيد! از اين كه زنده‏ام، شرمنده‏ام.

راستى شهدا چه كردند؟ چگونه زيستند و چگونه عاشقانه جان دادند؟

نسل جوان ما در مواجهه با اين همه فداكارى و جانبازى، به سرعت به زندگى الهى و پرواز عرفانى دل مى‏بندد و حماسه شهدا و ماندگارىِ يادشان و تأثيرگذارىِ اخلاصشان را تأييد نداى فطرت خويش مى‏يابد؛

مرغ باغ ملكوتم، نيم از عالم خاك                     چند روزى قفسى ساخته‏اند از بدنم‏

يكى از بزرگترين موانع رشد و تعالى اخلاقى انسان‏ها، عقده فرافكنى است. آن زمانى كه انسان به جاى آن كه ديگران را در شكست‏هاى خود مقصر قلمداد كند، به توانمندى‏ها و قدرت‏هاى نهفته خود توجه كند، نوسازى معنوى او شروع مى‏شود. به همين جهت آن لحظه‏اى كه يك جوان به اين نتيجه مى‏رسد كه با وجود نابسامانى‏هاى فرهنگى در جامعه و شرايط غير مساوى اجتماعى براى رشد افراد، اراده او برتر از همه اين عوامل سعادت و كمال است، نقطه عطف حيات معنوى او تكوين مى‏يابد.

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

و اندر آن ظلمت شب، آب حياتم دادند

چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى

آن شبِ قدر كه اين تازه براتم دادند

ايستادگى در جزيره مجنون در زير يك ميليون و دويست هزار گلوله توپ و خمپاره و پايدارى و فداكارى و قطعه قطعه شدن در سه راهى شهادت طلاييه، در زير يك ميليون گلوله دشمن و رقص خون و عشق در محضر معبود و رفيق اعلا، مصداق اين آيه منور الهى است

ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنة التى كنتم توعدون؛ آنان كه گفتند پروردگار ما الله است و سپس (مردانه) پايدارى نمودند، ملائكه رحمت بر آنان نازل مى‏شوند (در حالى كه وعده مى‏دهند به آنها) كه نهراسيد و غمگين مباشيد و بشارت باد بر شما بهشتى كه وعده داده مى‏شديد.

 

*يكى از سرداران سپاه در حسينيه حضرت ابوالفضل طلاييه، در جمع دانشجويان راهيان نور مي گفت:

برادران تفحص، چند شهيد پيدا كرده بودند كه يكى از آنها بوى عطر خاصى مى‏داد. به جمعيت حاضر گفتم: يك نفر بيايد و اين استخوان‏هاى خرد شده را بو بكند. يك دانشجوى مشهدى آمد و شهيد را بوييد و بعد غش كرد؛ سپس يك جوان اهل كرج آمد و جمجمه شهيد را بوييد؛ سپس با تعجب گفت: آيا به اين عطر و گلاب زده‏ايد؟ گفتيم: نه برادر، بقيه اعضاى اين شهيد مظلوم نيز موجوداست و... . اين جوان شروع كرد به گريه و گفت: من آمدم شما را مسخره كنم؛ اما مى‏بينم اين بدن 12 سال زير خاك بوده، اما بوى عطرش اين فضا را پر كرده، ولى من 24 سال از خداوند عمر گرفتم و هنوز بوى شك و ترديد مى‏دهم.

امروز سفر به سرزمين خاطره‏ها و حماسه‏ها، موجب عزم و تصميم جديد در زندگى مى‏شود و جوانان ما را از بى هدف زيستن بر حذر مى‏دارد و دريچه‏اى جديد به سوى خدا و معراج و تعالى به رويشان مى‏گشايد.

امام راحل مى‏گويد:

«قدم اول در سلوك، يقظه (بيدارى) است» و پس از آن عزم و اراده بر حركت به سوى محبوب. و بهترين تأثير مناطق جنگى همين است كه حالت بيدارى و شرمندگى در جوانان و زائران ايجاد نموده است. بيشتر مطالبى كه بر روى كفن شهيدان و يا تابوت كاروان شهدا نوشته شده است، اين جمله است: «شهدا شرمنده‏ايم». 

 

(خاطره از: روح الله تولايي)








:: موضوع : خاطرات زائران قافله انتظار

:: نویسنده : یاران قافله انتظار در پنجشنبه 15 فروردین1387

لينك ثابت  

قطره ای از دریا
اخبار قافله انتظار
مراسم استقبال از پیکر مطهر 3شهید گمنام در مسجد انصار السین(ع)
مراسم تشييع اين شهيدان از ساعت 9:30 صبح روز دوشنبه همزمان با اربعین از ميدان الزهرا شهرك شهيد محلاتي آغاز و پس از گذر از مسيرهاي تعيين شده در سازمان مركزي دانشگاه پيام نور در جنب اين شهرك به خاك سپرده مي شود.

اعلام اسامی برگزیدگان مسابقه "نامه ای به شهید"
16 الی 21 مرداد ، مشهد مقدس

دومین اردوی فرهنگی زیارتی قافله انتظار بزگزار شد
بازدید از مناطق عملیاتی غرب و شمال غرب کشور ، با حضور روایان و یادگاران هشت سال دفاع مقدس

تابستان امسال هر جمعه صبح مقبره الشهدا...
بیایید مهمان شهدا شویم بر سفره امام زمان(عج)

cd مجموعه عكسها و فيلمهاي اردوي قافله ي انتظار(فرودین87


اردوی کوه پیمایی خانودگی
صبح جمعه ، 13 اردبیهشت ، مسجد انصار الحسین(ع)......

بایگانی اخبار