
خیز و جامه نیلی کن،روزگار ماتم شد/دور عاشقان آمد،نوبت محرم شد...انگار همین ۲ روز پیش بود که اومدم صفحه ی دو کوهه رو باز کردم و شروع کردم به نوشتن٬ نوشتم: بازم ماه رمضون اومد....
بازم انگار همین ۱ روز پیش بود که اومدم نوشتم نفهمیدیم و ماه رمضون تموم شد...
وای! خدایا! چقدر عمر زود می گذره! چند روز دیگه میام می نویسم: نفهمیدیم و محرم تموم شد...
خدایی نکرده رو بلند نگین که به گوش نامحرم نرسه!
شما علامه ها رو نمیگم٬ ولی این برای من یکی شده یه عادت! اینکه نفهمم و همه چیز تموم شه.... نفهمم کجام و دارم چی کار می کنم. نفهمم !
وقتی نرفتم جنوب همش دارم بال بال می زنم که برم٬ ولی وقتی اونجام دقیقا جوری هستم که وقتی برگشتم بگم نفهمیدم و این چند روزم تموم شد..
وقتی من کربلای جبهه هارو که یه تجلی از کربلای حسینیه رو درک نمی کنم چه جوری می تونم خود کربلای حسینی رو درک کنم؟ وقتی حتی به خودم زحمت نمی دم نصفه شب از خواب بزنم و سختی بکشم چه جوری انتظار دارم حماسه ی حسینی رو درک کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ولی با این حال اونقدر امام حسین (ع) مهربونه که به منم اجازه ی درک در حد خودم رو میده دیگه بالاخره! مگه نه؟ اگه از من خوشش نمیومد اجازه نمی داد تو روضه هاش شرکت کنم! روضه هاش که نه! تو بهشتش....
کرببلات که جای خود روضه هاتم بهشته!!!!!!!
با این همه٬ محرم همیشه برام بوی فاطمه زهرا (س) رو میده...
یاد فاطمیه میفتم...
قصه ی در و دیوار......................................
مادرا! من خجلم! تو ببخشا که اگر صورت من نیلی نیست
یا که رخساره ی حق خواهی من ضربه خور سیلی نیست
پلک سالم دارم
بازو و پهلوی من بی درد است
لیک چشمانم اگر بهر تو گریان نشود نامرد است
شد فدک باغ نمک بر دل پر درد علی
مادرا! شکر خدا که نخوردی به زمین پیش علی.........
که نخوردی به زمین پیش علی.........
که نخوردی به زمین پیش علی..........
وقتی یاد ظهر عاشورا میفتم... یاد لحظه ایی که اون ملعون رو سینه ی اربابم بود.... یاد شمشیر و قفا.................. یاد لرزش زمین و صدای زهرا که : یا بنی! یا بنی!
خدایا.......
یاد علقمه..............................................
یاد امید نا امید و مشک تیر خورده...................................
یاد خیمه..................
یاد صدای رقیه که بابا من دیگه آب نمی خوام.....................
یاد غیرت عباس.........
یاد غیرت عباس.........
یاد خیمه های سوخته.........
یاد عمه.....................................................................
یاد بوسه ی زیر گلو...................
یاد وصیت زهرا......................................
یاد تیر سه شعبه................
خدایا! چی بود تو عاشورا؟ چی بود که من قادر به درکش نیستم؟
خدایم! چی بود تو عاشورا؟
الهی! تو رو به حق حسین (ع) ! حقیقت عاشورا رو به ما بفهمون!
الهی! تو رو به حق حسین (ع) ! یه کاری کن که این محرم با صدای روضه ی یوسف زهرا اشک بریزیم.......................
اللهم عجل فی فرج مولانا........................................................
خدایا! نایب مهدی (ع) دل تنگه! دلش از این همه خیانت گرفته٬ خدایا! عکس امام شهدا...........
و لعنت الله اعدا الظالمین.................
نوشته شده توسط: س.ع یا همون شهید پیچک
پنج شنبه٬ شب اولین شب محرم!!!
س ۱۸:۵۰
یا حسین!
ز مثل... زین الدین.............
بالاخره اومد! روزی که یک ساله منتظرشم... منتظرم تا دوباره این روز رو ببینم و به یاد اولین نامه ای که برات نوشتم دوباره باهات حرف بزنم.....
مهر متولد شدی و آبان رفتی..........
داداش مهدی خوبم! داداش مهدی با وفای مهربونم!
می دونم ٬ می دونم ! نمی خواد گوشاتو بگیری وقتی دارم حرف می زنم٬ می دونم خیلی نامردم... می دونم قول دادم و به قول هام عمل نکردم! ولی تورو به همین روز! تورو به امشب که شب عروجته! یه فرصت دیگه بهم بده..........................................
مهدی! من عهد بستم و عهدم شکستم.... اما تو حتی قول ندادی به من و عمل کردی بهش! یادته؟ ( چه سوالی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ) یادته اومدم باهات عهد کردم؟ اومدم بهت قول دادم که آدم شم و از تو هم ۲ تا قول گرفتم! اول ازت خواستم مواظبم باشی! نوشتم: داداش مهدی! به قول ..... من زورم به خودم نمی رسه! کم آوردم.... شدم حکایت این شعر: جگر شیر نداری/ سفر عشق.............
یادته؟ گفتم بریدم٬ خسته شدم! کمکم کن! من قول می دم تا جایی که می تونم آدم باشم و تو هم در عوض مواظبم باش.... مهدی تو عمل کردی.............
مهدی تو عمل کردی.......... خیلی وقت ها که من
مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی خـــــــــــــــــــواســـــــــــــــــــــتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
گناه کنم و حتی تا لب مرض هم می رفتم.......... ولی دقیقه ۹۰ ذهنم می رفت طرف و تو کلاْ جوری اوضاع فرق می کرد در عرض چند ثانیه که اگر هم می خواستم نمی تونستم گناه کنم......
خیلی وقت ها مواظبم بودی.......... تو تنهام نذاشتی و البته می دونم شدیدا دلیل اجابت نشدن خواسته ی دومم هم سنگینی کوله ی گناهامه....
منی که هنوزم سر ۴ تا گناه با خدا چونه می زنم رو چه به شما افلاکیا؟؟؟؟
می دونم... می دونم اگه دوباره دوران عروج تو تموم شه ٬ بازم فرشته های رو شونه ی چپ و راستم با هم دعواشون می شه که...............
خدایا!!!!!!!!!!!!
وای........ مهدی واقعا شرمندتم........................ تو منو از گرداب بی خدایی جدام کردی چه چیز ها که بهم نشون ندادی............. می دونم! تو بودی که آدمم کردی... اگر چه دایی ( شهید حسین خمیسی دایی یکی از بچه های با صفای کاروانه که احتمالا می شناسینش ٬ مزارشون هویزست اگه رفتین یه سری همه به دایی ما بزنین! دیگه ما هم دایی صداش می کنیم٬ اولین بار که خواستم برای یه شهید بنویسم برای دایی نوشتم اونم سر زنگ زبان و اون معلمی که اوه اوه ! ولی اون بار تنها باری که حتی یک کلمه هم به من چیزی نگفت و من کل زنگ سرم تو میز بود! حالا الان نگین این بابا کلا کارش تو پیچوندن کلاسه ها! اون دفعه دیگه مرز دیونه شدن بودم... بگذریم... )
هم بی تاثیر نبود ولی اگه تو کمکم نمی کردی...............
امشب آخرین شب بودن تو روی این کره ی خاکیه! شبی که رفتی خونه.... لیلا بقلت بود... یه دفعه بی مقدمه صورت گردونی گفتی: مامان! من دیگه خسته شدم ! می خوام شهید شم!
مامان نگات کرد! با خودش گفت : شاید مهدی من دوباره هوایی شده! آره! اگه چند روز بگذره دوباره عادت می کنه...
ولی بازم نمی تونست جلوی دلشورش رو بگیره بالاخره مادر بود دیگه!
صبح زود ۲۷ آبان رفتی دست منیره رو گرفتی با هم رفتین حرم خانوم فاطمه معصومه... زیارت کردین و منیره حیران اشک های ناتمام تو... بعد از اون منیره رو رسوندی خونه و خودت رفتی مجید و برداشتی با هم عازم سردشت شدین..............................................
................................................................
.................................................................
نمی دونم چی بگم!
داداش خسته شدم! چند وقته هرچی گریه می کنم آروم نمیشم! هر چی با خدا حرف می زنم٬ هرچی برای تو می نویسم............ آروم نمی شم اصلا....... همه امیدم این بود که عرفه شرهانی باشم............... وقتی با یکی از دوستام که می خواست بره مکه حرف می زدم داشت بال در میاورد! می گفت باورم نمی شه امسال عرفه بتونم کنار خدا٬ تو صحرای عرفات باشم.............. آتیش می گیرم وقتی فکر می کنم نمی تونم برم......................
یعنی واقعا انقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر از شما شهدا دور شدم که حتی دیگه جنوبم رام نمی دین؟ واااااااای.... چقدر دلم می خواد گریه کنم و نمی تونم.......... گرچه ٬ گریه هم دیگه فایده ای نداره............. ای کاش هیچ وقت جنوب رو نمی دیدم.......... ای کاش هیچ وقت نمی رفتم جنوب که الان این طوری حیران باشم................. دارم رنگ و بوی شهر می گیرم! دارم مثل شهری ها می شم............. قبلا این طوری نبودم................. خوب بودم.. خوب خوب!!!!!!!!!!!!
ولی الان از کثرت گناهام..
همه زندگیم تو گناه خلاصه شده!
داداشم! تورو به این روز عزیز! برای هر کی عزیز نباشه برای من یه دنیاست! تورو خدا کمکم کن... من تا بهمن نمی تونم طاقت بیارم! داغون می شم! داغون می شم! داغون داغون...
تو که این همه لطف به من کردی! این دفعه برادری کن!
به قول یکی از بچه های کاروان:
هر که دارد به دلش داغ مزار گل یاس بهر آوارگی دشمن حیدر صلوات...
یـــــــا علی
نوشته شده توسط: ..... ...... یا همون شهید پیچک....
سه شنبه ٬ ۲۶/۸/۱۳۸۸ ٬ ساعت ۱۷:۴۰
شب هور...اول معذرت می خوام هم از جناب شیخی هم از شما که چند وقت آپ نکردم٬ دیگه خلاصه به بزرگی خودتون ما کوچیکارو ببخشین! دیگه درگیریه تحصیل اجازه ی بیشتر از این آپ کردن رو نمیده.
دومم این که من اجازه گرفته بودم درباره مصاحبه با خانواده ی شهدا مطالبی بنویسم٬ معذرت می خوام که تاخیر ایجاد شد .
باید روشن کنم که این رو گفتم چون قرار بود چند وقت پیش مصاحبه ایی با خانواده ی شهید عزیز امیر حاج امینی داشته باشم ولی بعضی مشکلات پیش اومد ( البته نه از طرف من از طرف رابط ) که به تعویق افتاد و دیگه بعدشم مهر اومد و خلاصه کاسه کوزمون ریخت به هم. ولی اگه شهید اجازه بدن دفعه ی بعد که رابط رو دیدم ( شهید پسر عموشون هستن) سعی می کنم یه جوری دیگه خلاصه آویز شیم دیگه !!!
الانم دیگه عذاب وجدان گفت که باید یه چیزی آپ کنم!
عید که با خانواده ی محترم اینجانب راهی سرزمین نور شده بودیم ٬ از نمایشگاه هویزه چند تا کتاب خریدم . یکی شون روش نوشته بود چاپ سی و دوم! منم مغزم سوت کشید برش داشتم و دیدم الحق که حقشه سی و دو بار چاپ شه ! نام کتاب فرمانده ی من هستش. نمی دونم کی خونده ولی واقعا محشره هر کی نخونده بره بخره! کتاب فرمانده ی من نوشته ی جمعی از نویسندگان دفاع مقدس البته از خاطرات خودشون ٬ رحیم مخدومی و... ( رفقا... ) انتشارات سوره ی مهر .
یکی از (به نظر من البته ) قشنگ ترین ماجراهاشو به نوشته ی آقای احمد کاوری انتخاب کردم که بنویسم. امیدوارم سلیقم خوب باشه.
---------------------------------------------------------
این اسطوره ٬ حدیث صلابت و یادواره ی سید علی رضا قوام معاون گردان نوح٬ از لشگر ۲۱ امام رضا (ع) است. حدیثی که چنان عظیم و پر شکوه. که گاه به تخیل بیشتر شبیه است تا واقعیت...
و من تنها برای کسانی می نگارم که به ایمان خویش ایمان دارند!
شب است و سکوت هور. پارو به آرامی بر سطح آب می کشم و قایق به نرمی پیش می رود. علیرضا بر سینه ی قایق پشت به من ایستاده است و روبرو را می نگرد. می دانم که ملتهب است و می دانم که در اندیشه اش چه می گذرد٬ چیزی که در اندیشه ی همه ی ما می گذشت. در اندیشه ی بچه های گردان نوح فردا ٬ شب عملیات است. عملیات کربلای ۵. قلبم از تداعی فردا می لرزد. چیزی شوق انگیز و زیبا در وجود احساس زده ام موج می گیرد و سیال گونه به ذهن می رسد. و تصویر فردا که واقعیتی است... از هم اکنون پیش چشمانم زنده می شود.
- سرت رو بدزد!
به فرمان علیرضا در کف قایق دراز می کشم. نیمی از صورتم یکباره خیس و خنک می شود. در همان حال بوی هور و ساقه های سبز نی را حس می کنم. نفسی عمیق می کشم . چشم هایم را برای یک لحظه می بندم و ناگهان از پشت پلک ها٬ شبح یک روشنایی بر چشمانم می افتد. یک منور بالای سرمان می سوزد. چند لحظه بعد٬ قایق همچنان در سکوت هور پیش میرود. من به آرامی پارو می زنم و علیرضا ساکت به روبرو خیره است...
***
آشنایی ام با علیرضا بیست روز پیش از این بود. در مسجد جامع کاشمر.
بعد از عملیات کربلای چهار٬ با بچه ها به تحلیل عملیات نشسته بودیم. علیرضا همان موقع وارد شد و بیشتر بچه ها که او را می شناختند پیرامونش را گرفتند. جوان بود و به قامت بلند. و هنوز گرد و خاک جبهه را بر لباس داشت. حتی از دور گتر شلوارش می شد یک کف دست رمل جنوب آورد. با تک تک بچه ها دست داد و همان طور سرپا صدا زد:
- کی می آید؟
دو روز قبل از کربلای چهار برگشته بودیم و حالا به دعوت علیرضا به شلمچه می رفتیم.
***
بادی که از مقابل می آید. خنک و بویناک بر چهره ام می نشیند. زمزمه های پراکنده ای به گوش می رسند٬ علیرضا سر بر می گرداند و نگاه من٬ که پیش از این بر او بوده است٬ در تاریکی چشمهایش را جستجو می کند. سرش را به اشاره تکان می دهد. قایق را به کنار می کشم. به اول راه کار رسیده ایم.
- « من راه کار رو چک می کنم . زود می آم! »
و پا از قایق بیرون می نهد و نرم وسبک به میان نی ها می لغزد...
***
با قطار که می آمدیم توی یک کوپه بودیم . راه شبانه فرصت خوبی بود برای کنکاش در شخصیتی که اکنون فرمانده ما بود. تواضع ٬ متانت٬ مهر و خشرویی و خشگویی مجموع جاذبه هایی است که هر کدام به تنهایی می توانستند شیفتگی و علاقه مرا نسبت به او باعث شوند. سرش را به شیشه چسبانده بود و دشت را می نگریست . من نیز نگاهم به تاریک و روشن مهتابی دشت بود. بچه های دیگر به گفت و گو بودند. سرم را که گرداندم٬ نگاه علیرضا به سویم بود:
- چه شبی دارد دشت!
- مهتابی.
- یه چیز دیگه.
- خلوت.
-دیگه؟
- سوال هوش می پرسی؟
به خنده پاسخ می دهد:
- چه کنم دیگه! عادته!
و علیرضا معلم بود . در روستای حاجی آباد کاشمر.
***
سرمای شبانه هور بر لباس غواصی ام می خزد و افکارم را می بُرد. دست هایم را به هم می مالم و بر صورتم می کشم٬ در حالی که نگاهم به انتظار بر مسیر حرکت علیرضا خیره است. باد لای نی ها می پیچد و تصویر وهم آلود آن ها نگرانم می سازد. می ایستم و به راه کار می نگرم. و ناگهان صدای کوتاه یک انفجار بر کف قایقم می نشاند. قلبم به تپش می افتد و بی طاقت بر تمام وجودم می کوبد.
- نکند علیرضا...؟؟؟!!!
دلشوره و توهم جانم را به بازی می گیرد. و باز هم انتظار... آن صدای انفجار چه بود؟ اگر علیرضا زخمی شده باشد چه؟ چگونه برش گردانم؟ عملیات فردا چه می شود؟ بر می خیزم . پایم را از کف قایق بیرون می نهم و در پاسخ سوالاتی که به جانم افتاده اند به آرامی به راه می افتم. حالا به راه کار رسیده ام و به آرامی نفس نفس میزنم از موانع خورشیدی می گذرم و آنجا٬ کمی دروتر٬ سایه وار علیرضا را نشسته می بینم که دوربین به چشم به روبرو می نگرد. تا چند قدمی اش جلو می روم و صدایم را خفه می کنم:
- علی...
با اشاره دست مرا می خواند . به یک خیز کنار او می رسم و گوشم را نزدیک دهانش می برم.گ
- من تا فردا شب می مونم. بچه ها از همین جا عمل کنن . برو!
من هیچ حرفی نمی زدم . می دانم که هرکاری را به صلاح باشد انجام می دهد. به سرعت بر می گردم.
از دیشب تا به امشب جانم به لبم رسیده! بلند تر از دیگران در راه کار گام بر می دارم تا به او برسم.
- آها... آنجاست...
و علیرضا همچنان سایه وار نشسته است. سرعت می گیرم و سراسیمه تا کنارش می دوم.
- علی آمدیم... علی!
و اما ناگهان می شکنم! دو پای علیرضا از زانو قطع شده بود و دستانش چون دو ستون محکم٬ نشسته اش داشته بودند. و آن انفجار٬ در کار ملکوتی ساختن او شده بود...
آه٬ چه شبی دارد هور!
( رفقا بی زحمت حالی دست داد ما رو هم یه یادی بکنین که حاجت زیاد داریم! )
به امید محشور شدن با شهدا....
یا علی!
چون نیست نماز من آلوده نمازی/در میکده زان کم نشود سوز و گدازم...خوبین؟ خوشین؟ چه می کنین با این پنج روز باقی مانده ی ماه قرآن؟
من که هیچی نفهمیدم... هیچی نفهمیدم و این ماه هم تموم شد... هی... خوشا به سعادت اونایی که از این ماه استفاده کردن... خوشا به سعادت اونایی که از این ماه استفاده بردن و عید فطر الحق که عید اوناست... ولی من و امثال من باید روز عید ناله کنن که نفهمیدیم و تموم شد...
امروز حاج آقا نقویان یه حرف قشنگی زدن تو برنامه ی سمت خدا. نمی دونم کی دید این برنامه رو شاید شما دیده باشین. گفتن: ماه رمضون شیطون و رفقاش تو غل و زنجیر بودن که ما کلی ذوق می کردیم که دم خودم گرم... دم خودم گرم که کمتر گناه کردم... ایول به من که اینقدر با ارادم... ولی اینو فقط خدا میدونه که کی توی این ماه به تقوا رسید و کی مثل من همونی هست که قبلا بوده... الان فقط خدا می دونه ولی بعد از ماه رمضون که جناب شیطان ابلیس اعظم و خناس و نوچه هاشون سه شیفت کار کردن که جبرانی این سی روز بشه اون وقت معلوم میشه کی به تقوا رسیده ٬ کی همونی هست که بوده و خدایی نکرده کی پسرفت کرده...
الحق و والانصاف که دممون گرم... عبادت می کنیم همچین به قول یکی از رفقا تپل!
به قول همون حدیث قدسی چنان به نماز می ایستیم که انگار شونصد تا خدا داریم...
( احیانا برای اونایی که این حدیث رو نشنیدن می گم.
خداوند متعال می فرمایند: « وقتی تو به نماز می ایستی من چنان به رو به رویت هستم که گویی همین یک بنده را دارم٬ اما تو چنان نماز می خوانی که گویی هزاران خدای داری... » )
حالا این عبادتی که می کنیم هیچی بعدشم کلی منت می ذاریم سر خدا که خدا دیدی چی کار کردم برات؟ دیدی نمازم ۱۰ دقیقه طول کشید؟ دیدی همه ی حواسم پیش تلوزیون بود که این مریم تو پنجمین خورشید با انوش مزدوج شد یا نه؟ خدایا دیدی...؟ دیدی...؟ دیدی...؟
ای کاش نمی دیدی... ای کاش نمی دیدی...
آهای بنده ی مخلص خدا!!!!
ما غرک بربک الکریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نیومدم این جا که چیزایی رو که یکی ۲۴ ساعته باید دم گوشم بگه تا شاید از به راه شدم رو واسه شماها بگم... اصلا نیتم چیز دیگه بود... قربة الی الله بود نیتم....
اومده بودم دعوا!!!!!!!!!!!!!!!
ولی دلم ییهو خواست بگم... دلم خواست از ماه رمضونی بگم که ۵ روز بیشتر ازش نمونده و من همون آدم قبلیم....
اومده بودم بگم:
آهای مردم! آهای ملت! آهای قافله ای ها!
به قول آبجی شرهانی این بود اون همه داد و بی دادتون که این چه وبلاگیه؟
چقدر شعار ؟ بابا دیگه سر خودمون رو که نمی خوایم شیره بمالیم که! دیگه خودمون رو نمی خوایم گول بزنیم که! از این همه آدم که اعتراض به وبلاگ و به روز نبودنش داشتن فقط من و آبجی شرهانی شروع کردیم به مطلب دادن! من زیاد اعتراض نداشتم به وبلاگ گفته بودم ولی نه زیاد! حالا من آپ میکنم و اونایی که معترض بودن هیچی؟ بابا به خدا من کنکور دارم! هفته ایی یک مطلب بیشتر نمی تونم آپ کنم. بیشتر زحمتش رو مسافر خصوصی شرهانی می کشه... البته یک بار هم آقای ضرغامی مسول محترم کاروان زحمت کشیدن آپ کردن...
بابا قافله ایی ها! اگه وبلاگ خوب و به روز و همه چی تموم می خواین بسم الله دیگه! چرا نمیاین پس؟ کجایین؟ با کلی زحمت که اگه بکشیم شاید بشه از ۲۰ به وبلاگمون نمره ی ۵ بدیم...
همه چی که هلو برو تو گلو نیست که! زحمت داره!
قافله ای ها!!!
شما هیج زحمتی براش نمی کشین اون وقت انتظار دارین قافله بهترین مطالب٬ بهترین عکس ها٬ بهترین بهترین بهترین ها رو بکشه تو دیس بذاره رو سفره؟ نمی خواین حد اقل زحمت سفره پهن کردن رو بکشین؟؟؟؟؟؟
اگه نیاین کمک دیگه کم کم باید بیاین زحمت سفره جمع کردن رو بکشینا!!!!!!!!!
از ما گفتن بود. خود دانید...
( خداییش چه پستی زدما! اولش ناله آخرش دعوا... ایول به خودم!
ما غرک بربک الکریم؟؟؟؟؟؟ )
ما که همیشه یا علی رو میگیم امید واریم شما ها هم یه دستی بدین!
یـــــــــا علی..............................................................................
فقط دل نوشته.............................به نام خدای علی... به نام شاه علی.... به نام معبود علی....
کوفه در سوز و گداز.........
چادر زینب خاکی ست... همچو چادر زهرا...
چشم حسن بر فرق علی... همچو چشم علی بر بازوی زهرا...
اشک حسین بر سینه ی علی ... همچو اشک زینب بر سینه ی زهرا...
کودک یتیمان بر صف... شیر بر دست... بر فرق شکافته ی پدر اشک می ریزند...
علی را ببین! عباس را می خواند: ابالفضلم... ابالفضلم... حسینم را تنها نگذاری... حسینم را دریاب... تو سقای حسینم باش... تو سقای حسینم باش... تو سقای حسینم باش...
زینبم! زینبم! بمان دخترکم... بمان و یار حسن و حسین و عباسم باش... آب بگیر بر دست و بر جگر پاره پاره ی حسنم بنوشان... آب بگیر بر دست و بر لبان عطشان حسینم بنوشان... آب بگیر بر دست تا ابالفضلم به فرات نرود... تا به فرات نرود... تا به فرات نرود....
زینبم! کوه باش! دخترکم اشک نریز... کوه باش... دلم تاب اشکت را ندارد... آخر تو چون زهرایی ... اشکت چون اشک زهراست... اشکت چو اشک وداع زهراست... دخترکم آرام باش...
حسنم! مواظب خواهر و برادرانت باش... آرامشان کن... من و زهرا رفتیم ... من و زهرا رفتیم... تو بزرگ آنانی...
حسینم! کربلا... کربلا! حسینم....
عزیزانم...! اشکی بر فراق پدر نریزید که این اشک ٬ خنده بر لبان دشمنانم است... اشکی نریزید و نخوانید مرا... نخوانید که من خود هنگام وداع بر گوش زهرا نجوا کردم ... نجوا کردم و وصال طلب کردم...
.....................................................................
امروز:
کجایید ای شهیدان خدایی بلاجویان دشت کربلایی
فرق یاران علی شکافته می شود.... دل سید علی می لرزد... اشک فرزند علی آرام نمی گیرد...
چه کنیم فردا با این اشک هایی که بر گونه ی یوسف زهرا نشاندیم؟ چه کنیم فردا با داغ هایی که بر دل یوسف علی گذاشتیم؟ من و تو منتظریم ؟ من و تو منتظریم ؟ من و تو منتظریم؟
این همه آب که جاریست نه اقیانوس است
عرق شرم زمین است که سرباز کم است....
من و تو می خواهیم به انتقام سیلی زهرا ٬ به انتقام شمشیر و زهر و فرق شکافته... به انتقام جگر پاره پاره ... به انتقام گوشواره های از گوش کشیده ... به انتقام جام های زهر... به انتقام حرمین خرابه... به انتقام عزیزان در خون آغشته ی زهرا برخیزیم؟ من و تو؟
الله اکبر از این همه اشک بر گونه ی مهدی... الله اکبر از بی وفایی ما...
همیشه فکر می کردم اگر من بودم ٬ در صف شیر بر دستان می ماندم... بی خبر از دل خون مهدی فاطمه ... و چه با افتخار فریاد می زنم:
منم در صف مگر علی نماز می خواند گویان زمانه!!!!!
الله اکبر... الله اکبر ... الله اکبر...
منتظر!!!!
دست بر دستم ده تا سوگند منتظر بودن بندیم...
یاعلی گویان بیا...
( کماکان گدای دعای همه در لیالی قدر هستیم!
ما را به دعا کاش فراموش نسازند
رندان سحر خیز که صاحب نفسانند...
یــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا علی...
بسم رب الشهدا...فصل دوم:
ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیا عند ربهم یرزقون...
سلام علیکم خدمت همه بچه بسیجیا...
احوال عالیه ی بسیجی تان مستدام باد!
الان ساعت ۱۲:۲۰ شب هستش... ۸/۶/۱۳۸۸
بی خوابی زده به سرم! دلم خواست بنویسم!
اول می خواستم ماجرای داداشمو براتون بگم٬ ماجرای آشناییم با یه شهید و برگشتن از جاهلیت و به اصطلاح آدم شدن! که اگه بخواییم با پست قبلیمون تطبیقش بدیم کلا باید برگردیم به همون دوران! ولی گفتم شاید بچه ها دوست نداشته باشن! از بالا دستور رسیده مطالب باید همه پسند باشه نه دل پسند! که واقعا هم درسته.
واسه همین پس از کلنجاراتی بسیار با ذهن این جانب و تفکراتی بس ژرف در سیره ی شهدا و زندگی و علاقه مندی ها و بالا و پایین کردن کامنت ها... به این نتیجه رسیدم که داستان!!! ( جز واقعیت نیست٬ چیزی که هنوزم با به یاد آوریش مو به تنم راست میشه و اروم رو ازم می گیره... ) اشک مرتضی رو بنویسم...
از بچه هایی که اون سفر با ما بودن شاید برای بعضی هاشون همون موقع تعریف کرده باشیم ولی گفتم هی منو مسافر بهشت می نویسم: به یاد اشک شهید... به یاد اشک مرتضی... به یاد مرز خسروی و این ها ٬ اگه بقیه سر در نیارن خیلی حرصشون در میاد ! من که خداییش قاطی می کردم اگه نمی دونستم و بقیه می دونستن!
بگم؟ بسم الله...
بسم رب المرتضی...
سفر قبل نه سفر قبلیش بود... یه سفر ۳-۴ روزه ... با کرمانشاهی ها! که البته آخرشم من نفهمیدم که ازشون جدا بودیم یا با هم بودیم!
خیلی سفر خوبی بود... پر از معنویت ٬ پر از حضور شهدا ٬ پر از درک شهدا... پر از هندونه زیر بقل خودمون گذاشتن ( اشاره به جملات قبل!)
خیلی با صفا بود! تپه کرجی ها... مطلع الفجر... قصر شیرین... بستنی!! خداییش سفر قبلی ۵۰ بار بستنی نوش جانیدیم ولی اون بستنی که تو میدون امام خوردیم یه چیز دیگه بود! پر از خاطره و جنگ و دعوا که عواقبش تا چند روز قبل از سفر قبلی هم گریبان گیرمون بود! خلاصه... بگذریم....
شب آخر بود... شبی که قرار بود فرداش برگردیم تهران و قبل از تهران هم بریم بازی دراز.
اردیبهشت ماه بود و سالگرد عملیات... بماند که زجر کش شدیم و چطور از دامنه ی کوه با چادر با چنگ و دندون و زیر رگبار قلوه سنگ بعد از ۱:۳۰ درقیقه پیاده روی و بهتر بگم کوه پیمایی به بلندای عشق و عرفان رسیدیم!
و بماند که بازی دراز چقدر زیبا بود...
هر جا که گلی هست اثر پای شهید است...
می گذریم!
خلاصه شب آخر یعنی غروب آخر جبهه های روح الله بودیم ... چقدر زیبا بود و چه آسمانی...
ای خدا...
بگذریم!!!
یه ۲-۳ ماهی بود که بغض داشت دیوونم می کرد! مثل الان! بعضی وقت ها خیلی گریه می کردم ولی اون بغض نمی شکست... مخصوصا تو مطلع الفجر! کلافه شده بودم ! اروم نمی شدم با هیچی!
به قول حدیثه: چشامون خشک شده بود!
آخه هیچی مثل اشک آبرو نمیاره!
به درد دل با معبود گذاشت...
گذشت...
گذشت تا مرز خسروی.....
راه افتادیم طرف مرز.. قرار شد اونجا زیارت عاشورا بخونیم و بماند که توی راه آقای یوسف زاده چقدر اشک ما رو در آوردن و با اون قرآن رفیق شهیدشون چه آتیشی به دل ما زدن! منم تو مرز قرآن رو گرفتم ازشون موقع دعا! البته می دونم که تو رودربایستی قبول کردن دست من باشه ولی هرچی بود واسه من مهم این بود که اون قرآن دستم باشه... همین بس که... بگذریم!!!
بعد از نماز مغرب و عشا دعا شروع شد! من و مسافر بهشت و مسافر خصوصی شرهانی کنار هم نشسته بودیم... ( اسم ها رو حال کنین )
مسافر بهشت یه پوستر از مرتضی ( شهید مرتضی عباسی ٬ شهادت در شلمچه ٬ کربلای پنج ٬ یک هفته قبل از ۲۱ سالگی٬ احتمالا با اقای عباسی راوی کاروان نسبتی نداشته باشه! ) با خودش آورده بود . دعا می خوندیم عکس جلوش رو زمین بود...
یه دفعه وسط دعا که منم تو حال خودم بودم صدام کرد یه جورایی هولناک گفت: فلانی فلانی نگاش کن! مرتضی رو نیگا کن! داره گریه می کنه! فلانی با توام! نگاش کن!...
من سرم رو از رو زانوام برداشتم نگاش کردم! با خودم گفتم مرز کربلاییم بچه مجوو ( یعنی جو گیر!) شده احساساتش زده بالا توهم زده یا شایدم اشک خودش ریخته رو عکس... گفتم باشه! محل نذاشتم...
گذشت...
بعد از دعا دوباره ما سه تا رفتیم اون طرف یادم نمیاد کودومشون بود که آل یاسین گذاشت...
بچه ها من گریه نمی کردم! به خدا گریه نمی کردم! قبل از اینکه عکس رو بردارم هم
عکس دست مسافر بهشت نبود! رو زمین بود! من گریه نمی کردم...
عکس مرتضی رو برداشتم گرفتم دستم٬ یه ۵ دقیقه ای همین جوری زل زده بودم بهش...
تا زیارت رسید به اون قسمتیش که مال حضرت زهراست...
به خدا....
با چشمای بدون اشک خودم دیدم که اشک... از گوشه ی چشم راستش آروم آروم اومد پایین... اومد اومد اومد نزدیک لبش محو شد...
الله اکبر...
چشمامو مالیدم دوباره نگاه کردم... نه... هنوز رد اشک خیس بود و عکس چروک شده بود...
هنوزم عکس رو دیوار اتاقمه... خدایا... چی می بینم؟؟؟؟؟؟؟
و لا تحسبن...
بسم رب الزهرا....سلام!!
اولین باری نیست که کار وبلاگی می کنم
وبلاگایی که قبلا داشتم در مورد نجوم بود...
ولی اولین باریه که می خوام به عنوان یه منتظر تو یه وبلاگ قافله ایی!!! بنویسم!
خوب کار سخت میشه!
تا دیروز که به مطالب مسئول وبلاگ ایراد می گرفتیم فکر می کردم از قصد آپ نکردنشون!
ولی الان که خودم می خوام بنویسم می بینم که واقا سخته! پس شدیدا!!!! ازشون معذرت میخوام!
مرا عفو کنید!
همیشه اولین ها به یاد می مونه...
اولین سلام... اولین کلام... اولین حرف... و خلاصه اولین ها سخته... واسه همین تصمیم گرفتم خودکار دستم بگیرم و بشینم واسه ی یه اولین بنویسم!
چی می گن؟ بر دل بنشیند همونی که از دل براید!
منم یه چند وقتیه که داغدار غربم! هر روز دلم هوای یه جایی رو می کنه!
تا پریروز بازی دراز می خواستم/ دیروز جبهه های روح الله / امروز مرز خسروی...
بر مشام جان می رسه بوی حرم
ترسم بر قلبم ماند آه... آرزوی حرم...
آدمیزاد دیگه!
نظرتون رو بگین در مورد نوشتم!
شاید اعتماد به نفس کاذب دارم!
همسنگرا! اصلاحم کنین...
بریم؟
یا علی...
فصل یک:
شهر الرمضان الذی انزل فیه القران...
و باز هم تکرار تکرار تکرار تکرار...
تلوزیون:
امثال هم مثل سال های گذشته تلوزیون شبکه ی سه دم افطار فیلم پخش می کنه... قبل افطار ماه عسل می ده... دم اذون آیت الله مکارم صحبت می کنن...
تکرار تکرار...
سفره:
روی سفره هامون مثل هر سال یه کاسه آش رشته یا حلیم گذاشتیم... کنارش یه پیش دستی خرما زولبیا بامیه... استکان های چایی که مامان زحمت ریختنش رو کشیده... صدای بلند ربنا... نون سنگک داغ... سبزی خوردن...
مامان ... بابا... ابجی... داداش... همه دور هم...
اللهم لک صمت و علی رزقک افطرت و الیک توکلت...
یه خرما برمی داری که طبق سنت افطار کنی یادت میاد همیشه با بچه ها تو اردو ی راهیان قبل غذا می خوندی:
اللهم الرزقنا رزق حلال طیبا واسعا
اللهم الجعلنا من الشاکرین
یا کریم یا رحیم...
بسم الله...
نماز:
اول نماز بعدا غذا
یا
اول نماز بعد از غذا؟
تو طرف کودوم جبهه ای؟
قرآن:
شاید بخونی شایدم حالش نباشه...
نکته همینه!
فلسفه بافی !
تکرار تکرار تکرار تکرار!
فلسفه بافتم که اینو بگم: ما که ادعای بچه مسلمون بودنمون رو داریم! هیچ بعد از نماز تعقیبات اضافه کردیم ماه رمضونی؟ نشستیم روزی چند جزء قرآن بخونیم؟
یه حدیثی از معصوم خوندم یه بار:
هر چیزی را بهاریست... بهار قرآن رمضان است...
هیج یه سری به این باغ بهاری زدیم تا ۲ -۳ تا شکوفه بچینیم؟
هیج شده نیمه شبی دست از خواب ناز بکشیم و به اقامه ی صلاة بایستیم؟؟؟
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب
تا در این پرده جز اندیشه ی او نگذارم....
فریاد عشق را می زنم در لابلای تکبیر های شبانه... رویای تلخ حسن و حسین و زینب نزدیک است...
به اشاره ی یک تلنگر!
می خواهم کاری کنم تا صدایم عرش پروردگارم را به لرزه آورد...
می خواهم فریاد تکبیری کشم که پستوی قلبم را بشکافد...
می خواهم ندای منادی را بشنوم...
بر بال عرشیان بر عرش روم...
می خواهم ...
یا الله و یا رباه و یا سیداه...
می خواهم صدایم را از زبان دردانه شهید آسمان دهم:
یا رب الشهدا
یا رب الحسین
یا رب المهدی...
می خواهم صدایم را از زبان علی دهم:
یا رب یا رب یا رب...
به هر گنه آلوده و انتظار گل خند شهید...
به هر گنه آلوده و التماس عشق شهید....
به هر گنه آلوده و انتظار خواب شهید...
به هر گنه آلوده و انتظار ندای شهید...
خداوندا!
تو ببخشا که اگر ذات من ابری نیست... تو ببخشا که اگر در دل من مهدی نیست...
قلبم بی درد و ادعای درد دارم!
خداوندم!
آزادم کن!
رهایم کن!
شهر الرمضان الذی...
سوگند نامه:
من! منتظر! سوگند یاد می کنم! با چادرم حفظ امانت شهید کنم!
من! منتظر! سوگند یاد می کنم! با قلبم زینب وار زندگی کنم!
من! منتظر! سوگند یاد می کنم! ندای منادی را دریابم!
من! منتظر! سوگند... نه! عهد می بندم!
کاری کنم که شرهانی٬ شعار لبم شرمنده ام نباشد...
همسنگر!
اگه هم سوگندم هستی٬
بسم الله...
امام راحل به ما آموخت که "انتظار در مبارزه است" و این بزرگترین پیام او بود و پس از او، اگر باز هم امیدی ما را زنده نگه می دارد همین است که برای ظهور اخرین حجت حق مبارزه کنیم، امام(ره) ما را آموخت که عرفان را با مبارزه جمع کنیم و خود بهترین شاهد بر این مدعا بود که" عرفان عین مبارزه است "و از این پس چه داعیه ایی می ماند برای آنانکه عرفان را به مثابه امری کاملا شخصی و بهانه ایی برای آمادکی خویش می گرفتند؟!
سید شهیدان اهل قلم مرتضی آوینی
×××××××××××××××
قافله ی انتظار تلاش دارد تا در جهت زنده نگاه داشتن یاد و خاطره ی شهدا و به منظور ایجاد فضایی مناسب و همچنین برای انسجام و هماهنگی بیشتر با یاران قافله ی انتظار ،
انشالله و با یاری شهدا و همراهی عزیزان برنامه های خود را در چارچوب معین و تنها از طریق همین وبلاگ قافله انتظار ارائه نماید
بدیهی است سایر مراجع و منابع اطلاع رسانی به قبل از اطلاع رسانی در وبلاگ مورد تایید
و استناد قافله ی انتظار نخواهد بود...!
------------------------------------------------------
دلیلی زیبا برای ...
إنما يوفى الصابرون أجرهم بغير حساب...
انشالله مخاطب وبلاگ هم خود شهدا هستند
Powered By
BLOGFA
منبع کدهای وبلاگ