
آرزویی که برآورده شد...می دانست پدرش که یک مبارز قدیمی بازار بود به سختی رضایت داده است تا در ان آشفته بازار نقد ها و تبلیغات و جو سازی های توده ای ها و مارکیستهای چپ و ملی مذهبی ها و مجاهدین خلقی... دانشجوی رشته ی الهیات دانشگاه تربیت مدرس شود ...
نیمی از روزش را در فعالیتهای مبارزاتی و فعالیت های سیاسی و شور حال دوران دانشگاه و خط مقدم مبارزه با تفکرات انحرافی می گذارند...
ولی باید کار می کرد نیمه دیگر روز را... معلم پرورشی یکی از مدارس دخترانه ی محله نظام اباد بود...شور های جوانی یک حتی لحظه از او دور نمیشد .... عاشقانه درس میداد ، برای نو نهالان و سربازان و اینده سازان انقلابی که ان روز ها خود نونهال بود....
ناقوس شوم جنگ که به صدا در امد .... بی تاب شده بود ، برای عشق اش ، آرمانش ، و انقلابی که ...
دلش در خط مقدم بود! میدانست زن است! می دانست جهاد نظامی واجب کفایی است! میدانست معلمی و تربیت اندیشه انقلابی کمتر از جهاد با اسلحه نیست .... می دانست ...
تمام این دانستن ها اما آرامش نمی کرد ... هر روز شهیدی را به شهر می اوردند و او بی تاب تر و بر افروخته تر از قبل....
جنگ در حال تمام شدن بود و به شوخی به نزدیکان اش می گفت : برای این بمب های صدام کلی نقشه کشیده بودیم ما!!!! و البته لبخند سرد دوستانی که هر کدام به شهرستانی فرار کرده بودند برای امان ماندن از مرگ ...
" دعا می کرد که بمب ها و موشک هایی به سمت کشورش روانه است ... بروی خانه ی آنها فرود آید تا تاسیسات مملکت اش ! انقلابش! مردم و کشور اش اسیب نبینند"
مي گفت حد اقل كاري است كه مي تواند بكند...
به آرزویش رسید ...! در سالروز عید مبعث سال ۱۳۶۸ به همراه پدرش که چند روزی بود از جبهه برگشته بود و دوازده نفر از خانواده اش...
پی نوشت :
۱ - این روز ها و ان روز ها خیلی ها! لقلقه ی زبان شان جانم فدای ایران بود و هست...! و البته اینکه چقدر راست می گفتند و می گویند ... بماند !
۲- روایت بالا! داستان واقعی بود از زندگی و شهادت شهیده معصومه قزوینی و دوازده تن از خانواده ایشان و بیان خاطراتی از نزدیکان ایشان و البته تجديد خاطرات مبهم از كودكي خودم و خانه اي كه ظاهرا ويران شد اما آباد كرد...
جنگی که بود ... جنگی که هست...هنوز انقلاب بيست ماهه نشده بود، هنوز ارتش در دودلي بودن يا نبودن بود، هنوز سپاه پاسداران براي دفاع از انقلاب اسلامي مجهز و مستقر نشده بود، هنوز بسيج، بسيج نشده بود و هنوز غائلههاي رنگارنك در گوشه و كنار كشور بخصوص كردستان تمام نشده بود كه غرش هواپيماهاي دشمن بعثي در فضاي كشورمان پيچيد، انفجار گلولههاي توپخانه سنگين او نقاط مختلف شهرهاي مرزي را ويران كرد و خانهها، باغها، نخلستانها و خيابانهاي شهرهاي جنوب و غرب كشور زير زنجير تانكهاي متجاوزان له شد...
قرار بود سه روزه خورستان فتح و از پيكر وطنمان جدا شود و پس از آن شهرها يكي پس از ديگري سقوط كند و بالاخره، تهران زير چكمههاي متجاوزان به اشغال درآيد.
قرار بود دنيا، از قدرتهاي اَبرَش تا كشورهاي عَرَبش تا كشورهاي آفريقايي همه يكدست و متحد به نظاره نه كه به حمايت از متجاوزان کنند.
يكي با دادن تانكهاي پيشرفته، ديگري با در اختيار گذاشتن هواپيماهاي جنگي مدرن، آن يكي با سلاح شيميايي، يكي ديگر با حمايت سياسي و اطلاعاتي، برخي با گسيل سرباز و بعضي هم با تامين هزينه، اين تجاوز آشكار را پشتيباني ميكردند.
و اين سوي ميدان مردمي كه در تحريم بودند و از داشتن سيم خاردار هم محروم! صدام كه امروز پوسيدهاي زير خاك است و گورش هم مجهول تا استخوانهايش را بيرون نكشانند و نسوزانند و خاكسترش را به باد ندهند، آن روز رجز ميخواند و خود را سردار قادسيه ميناميد.
او به پشتوانه حمايتهاي شرق و غرب و عرب و غيرعرب، طولانيترين جنگ قرن بيستم را آغاز كرد و در مقابل، دم مسيحايي ولي خدا خميني كبير(ره) به كالبد مردم و بويژه جوانان دميده شد و دفاعي مقتدرانه اما مظلومانه، شكل گرفت.
زنان و مردان، سالخوردگان، نوجوانان و جوانان از اقوام مختلف، از ترك و لر و بلوچ گرفته تا فارس و عرب و از مسلمان شيعه و سني گرفته تا مسيحيان و يهوديان و زرتشتيان دست در دست و پشت به پشت براي باشكوهترين و حماسيترين دفاع قرن بيستم قيام كردند؛ دفاعي كه آن روز و امروز آن را «مقدس» ميناميم.
دفاع از وطن كه دوستياش از نشانههاي ايمان است،
دفاع از شرافت و ايمان مردمي كه تصميم گرفته بودند مستقل و آزاد باشند،
دفاع از انقلابي كه به نام خدا و براي خدا شكل گرفته و پيروز شد و در دهههاي پاياني قرن بيستم انحصار دو ابرقدرت معارض با دين را شكست و دفاع از نظامي كه امام راحل، دفاع از آن را از اوجب واجبات دانسته بود.
8 سال گذشت و جنگي كه رسما در 31 شهريور سال 59 آغاز شد، مرداد سال 67 پايان يافت.
درست است كه جنگ نظامي تمام شده است؛ درست است كه ديگر از غرش هواپيماها، شليك توپها و موشكها و از صداي زنجير چرخ تانكها خبري نيست؛ درست است كه هر روز پيكر مطهر شهيدان را برسر دست تشييع نميكنيم؛ درست است كه هر روز جانبازي را با بدني مجروح و پارهپاره بر تخت بيمارستان نظارهگر نيستيم و درست است كه.....
اما نگاهي توام با بصيرت به آنچه پس از آن 8 سال گذشت، واقعيتي را آشكارا پيش چشمانمان نمايان ميكند.
«جنگ» هست اما چون از «سخت» ش طرفي نبستند «نرم» ش را آغاز كردند. توپخانهها و يگانهاي موشكي به شبكههاي ماهوارهاي و سايتهاي اينترنتي متنوع تغيير شكل داد.
موشكها، گلوله توپها و سلاحهاي شيميايي جاي خود را به پيامهاي مسموم داد و فيلمها، مستندها و گزارشها جاي زنجير تانكها را پر كرد.
آنروز پيكر و جانمان را نشانه ميگرفتند و پاره پاره ميكردند و امروز ايمان و اميدمان را.
آن روز دشمن خاكريزهايش را در كنار مرزهاي جنوب و غرب زده بود و جبهه او واضح و روشن زير ديد بود و امروز به درون خانههامان نفوذ كرده است و او را نميبينيم.
آن روز ميجنگيدند تا او را از خاكمان بيرون برانيم و امروز بعضا در را هم رويش ميگشاييم چون از سختي ظاهرش خبري نيست و نرم شده است و رنگي و مخملي!
و تو این همرزم امروز !! بدان «جنگ» همچنان هست و نه اتفاقا كه از روي تدبير، بسيار دشوارتر و پيچيدهتر هم شده است و چون «جنگ» هست، «دفاع» هم هست و چون در اين جنگ نيز هدف دشمن وطنمان، ايمان و اميد مردممان، انقلابمان و نظاممان است، دفاع ما همچنان مقدس است...
روزي كه بين منافقين و متعهدين امتياز خواهد شد...
"روز قدس" يك روز جهاني است. روزي نيست كه فقط اختصاص به قدس داشته باشد. روز مقابلة مستضعفين با مستكبرين است. روز مقابلة ملتهايي است كه در زير فشار ظلم آمريكا و غير امريكا بودند، در مقابل ابرقدرتهاست. روزي است كه بايد مستضعفين مجهز بشوند در مقابل مستكبرين، و دماغ مستكبرين را به خاك بمالند.[روز قدس] روزي است كه بين منافقين و متعهدين امتياز خواهد شد. متعهدين اين روز را روز قدس ميدانند، و عمل ميكنند به آنچه بايد بكنند. و منافقين ـ آنهايي كه با ابرقدرتها در زير پرده آشنايي دارند و با اسرائيل دوستي ـ در اين روز بيتفاوت هستند، يا ملت ها را نميگذارند كه تظاهر كنند.
" همه بايد دوست با هم باشيم. مسلمين «يد واحده» بايد باشند. جهات شرعى را حفظ بكنند، جهات اخلاقى را حفظ بكنند. هى اين به او بدگويى كند، او به اين بدگويى كند، اين اسباب ناراحتى مسلمانهاست. آقايان مىگويند، مسلمانها مىگويند، خوب ما خون بچههايمان [را] دادهايم، يك قبرستان اينجا پر است از جوانهاى ما، برستانهاى شهرستان پر از جوانهاى ماست كه در راه اين مملكت و در راه اين اسلام اينها كشته شدهاند. حالا كه اينها كشته شدهاند، آقايان آمدهاند از خارج و از داخل، با هم نشستهاند دعوا مىكنند. سر چه ميراثى دعوا مىكنيد؟ ميراث پدر كدامتان است؟ يك قدرى آرام باشيد. يك قدرى توجه كنيد به مسائل. هر وقت هر كدام صحبت [مى] كنيد به ضد ديگرى نباشد كه اين خلاف آداب اسلام است، خلاف آداب مسلمين است، خلاف انسانيت است، خلاف مشى انبيا و مشى اولياست. نكنيد اين كار را. يك قدرى آرام باشيد. يك قدرى هواى نفس را كنار بگذاريد، اشتهار را كنار بگذاريد. تمام گرفتاريهاى ما سر اين هواى نفسى است كه ما داريم. اعداء عدوّ ، انسان اين نفْس انسان است كه در بين جنبيه است. اين اعداء عدوّ انسان است. يك قدرى جلويش را بگيريد، يك قدر مهار كنيد.".
والسلام علي رسول الله و علي أئمة المسلمين
روح الله الموسوی الخمینی
پی نوشت :
۱ : سلام عليكم اولا
۲: اين مطلب پيام بازرگاني است به مناسبت روز عبادي سياسي قدس ! يعني مطلب قبلي نوشته شده توسط نويسنده ي محترم قبل از نوشته هاي اين نويسنده ي محترم فعلي يعني بنده رو توجه ويژه بفرماييد!!! اينم ثانيا
۳: باقي پي نوشت را هم اينجا بخوانيد... ثالثا
۴: انتقاد تا اطلاع ثانوي پذيرفته نمي باشد! يعني رك و پوست كنده عرض كنم: که اقاجان! قافله انتظار سرباز صفر نميخواد ! والسلام.... يعني نظر ما اينه كه هر كدوم از بچه هاي قافله بايد خودشون جريان ساز باشن تو اطراف شون! تو كارشون! دانشگاه شون! به نظرم فرمایش حضرت اقا در جمع گروهی از دانشجویان و استفاده ایشون از واژه افسران جوان در برابر جنگ نرم رو لازمه که توجه بیشتر داشته باشید(ایم) ! حالا اینکه افسر یعنی چی ؟! فرق اش با سرباز چیه؟ رو در قسمت پی نوشت اینجا هم اگه خواستید مطالعه بفرمایید!
قطعا هر كدوم از رفقا براي خودشون مشغله و برنامه هايي دارند!یکی امتحان داره! یکی کنکور یکی کار یکی بچه ش رو گازه!!!خلاصه که قرار هم نیست دست رو دست بگذاریم و منتظر باشیم تا بقیه برای ما کاری انجام بدن... مهم اینکه در هر مرحله ای از زندگی بسیجی بودن و مبارز بودن و قافله ی انتظاری بودن خودمون رو از یاد نبریم ... قصد ما از جمع شدن تو قافله انتظار اينه كه فراموش نكنيم ... قول قرارهايي رو كه با شهدا گذاشتيم .... عهدي رو كه بستيم رو فراموش نكنيم ... حالا نمي خوام منبر برم ...! منتها خواستم بگم وبلاگ قافله براي جمع شدن و فراموش نكردن همسنگراست... كسي هم كسي رو نمي خواد گول بزنه! وبلاگ گروهي قافله اتفاقا به دلايلي که[ البته این به دلایلی اش هم کلی حرف داره باشه واسه بعد] باید باشه! اما حرف ما اینه که حالا اردو هم نرفتيم كه نرفتيم! دليل اش يا قانع كننده س يا نيست ديگه... منتها فكر نمي كنم اين حرف و حديثا چيزي از بار مسئوليت هر كدوم از ما كم كنه... اين رابعا بود ؟! خامسا بود!؟نميدونم!!
البته شوخی و جدی عرایضم این رو حقیقتا عرض میکنم که انتقادات بجا و نصیحتهای دلسورانه و باقي قضايای رو که متوجه مسئول قافله هست رو به دیده منت و قبول دارم !و اگر قصوری هم هست باید قافله انتظاری های بزرگوار خلاصه حلال کنند دیگه .... مخلص همه ی سربازاي بامعرفت و با بصيرت اقا امام زمان هم هستيم... ،
* ضمنا : هر كس وبلاگ داره و دوست داره بقيه بچه هاي شهرك و قافله هم اون رو بخونند اش! مي تونه ادرس رو بده تا در پيوند هاي وبلاگ درج بشه... اين يك پيشنهاد هست
* يه ضمنا ديگه هم اينكه اخرماه رمضوني دعا درحق همديگه رو فراموش نكنيد(ايم) ... اينم يه خواهش هست البته...
والسلام
درد بی درمون جدایی!!!!!
خوشاصورت دلنشین قرآن و عطر جان بخش زمزمه ی هم سنگران دیروز,روزهایی که نمیدانم درلحظات سبز افطار با چه زبانی با معشوق سخن گفتید و پرکشیدید و رفتید!!!
اینها همه حرفای پدر است که حالا کنار سفره افطار که مینشیند بیقرارتر از همیشه, او نیز تقاضای پرواز میکند و زمزمه شیرین وصل مناجات سحرهای غم انگیزش میِشود.
پدرم میگوید: من از دوستام,رفیقام,هم سنگرانم جا مانده ام!! من هم فکر آسمان بودم و نمیدانم زمانه چرا اینگونه قفس نشینم کرد!
چه دلگیر است روزه داری در این شهر خاموش , چه غم ناک است دقایق سحری را تجربه کردن که مثل آن روزها دیگر غرق عطر نیلوفر نمیشویم,,,,
آهای آسمانیان برای آمدن من هم دعا کنید.....
آسمانی شدنم را از همون که شمارو از بند رها کرد طلب کنید.....
هرچند رفتن نه به همت است نه به قسمت به دعوت است دعوت.......
شهدا شرمنده ایم........
شهدا شرمنده ایم........
شهدا شرمنده ایم........
نویسنده:ح-ض
هر هفته یه مطلب!!!!!!!!!
میهانی خدا
مژده ای منتظران ماه خدا می آید .........ماه شبهای مناجات و دعا می آید
ای به دام کنه افتاده رهیدن سر کن.............ماه پرواز بسوی شهدا می اید
قال امیرالمومنین علیه السلام :
کم من صائم لیس له من صیامه الا الجوع و الظما و کم من قائم لیس له من قیامه الا السهر و العناء...
چه بسا روزهداری که از روزهاش جز گرسنگی و تشنگی بهرهای ندارد و چه بسا شب زندهداری که از نمازش جز بیخوابی و سختی سودی نمیبرد.
نهج البلاغه، حکمت 145
عن فاطمه الزهرا سلام الله علیها :
ما یصنع الصائم بصیامه اذا لم یصن لسانه و سمعه و بصره و جوارحه.
روزهداری که زبان و گوش و چشم و جوارح خود را حفظ نکرده روزهاش به چه کارش خواهد آمد...؟!
بحار، ج 93 ص 295
کاش در این رمضان لایق دیدار شویم
سحری با نظر زلف تو بیدار شویم
پی نوشت قافله:
*حلول ماه بندگی بر تمامی مومنان و روزه داران واقعی مبارک باد
* اتقوالله ! مواظب باشیم...
والسلام
تلنگر...
حضرت شما! براي شماست كه طاق نصرت زدهايم و اينهمه شيريني و شربت هم تعارف ميكنيم...
براي شماست كه گاهي! در خيابان دنبال يك سرسوزن غيرت ميگرديم...
براي شماست كه شهر را چراغاني ميكنيم و يك روز به يمن مولود مبارك شما تعطيلي را به نوش ميكشيم...
براي شماست و البته همان خاطر عزيز شما كه هر كسی اينروزها زياده! بخواهد از همين شما بگويد،از حجتیه و هالهي نور و ديوانهگياش ميگوييم...
براي شماست كه هر جمعه عصر بهم پيامك ميدهيم: «نميخواهي بيايي؟!!...»
براي شماست كه ميليونها هزينه ميكنيم تا با ديدن تراكتهاي چهارراهها به ياد بياوريم «اللهم عجل لوليك الفرج»!!
براي شماست كه در همين چهارراهها گاهي دست در جيبمان ميكنيم و چند سكهاي هم از جيب خودمان نصيب كودك گلفروش ميكنيم.
براي شماست كه هزار و چهار صد و چند سال است كه ... و جسارتا؛
حضرت شما! هنوز اين همه! براي ظهورتان كافي نيست؟!!!!
هيچ دقت كردهاي؟! امسال مثل پارسال است و پارسال مثل امسال و امسال مثل هر سال... و باز من و تو دچار بازي كلمات شدایم... اصلا بيخيال توالي سالها! و او به دنبال گمشدهاي كه سالها ما را مثل هر سال كرده و ما بيخيال توالي سالها!
پی نوشت قافله :
یک : برای سلامتی اقا امام زمان ، تعجیل در بیدار شدن ما از خواب غفلت ، نابودی و رسوایی دشمنان ولایت جمیعا ، یک عدد صلوات بلند ختم کن..... !!!
الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
دو :علیکم بالقانون!!! دعوت می کنم همه را ( خودم و شما را به قانون مداری)
صدای اخشتاش و اینها شنیده می شود در قافله! قاطعانه در همین جا اعلام میدارد: با هر گونه اعتراض ! اغتشاش ! لشگر کشی و غیره به شدت برخورد می گردد! ضمنا اعترافات اخلالگران نیز بعد از برخورد قانونی و همچنین بازجویی های فنی ! در تلوزیون پخش خواهد شد! نخطه
سه : قبلی مزاح بود! محض اطلاع اینهایی که سریعا جدی میگرند و بعدش موضع میگیرند و بعدش نشانه میگیزند و بعدش شلیک هم می کنند ! با اسلحه خالی البته
چهار: وبلاگ قافله انتظار از میان نویسندگان حرفه ای ! و غیر حرفه ای !از نوع بسیجی آگاه به زمان و مسلط به تایپ و زبان فارسی!!! همسنگر می پذیرد !
مدارک مورد نیاز : یک فقره ایمیل .......... همین !
لطفا ادرس ایمیل رو بصورت کامنت خصوصی ارسال بفرمایید ، انشالله توضیحات لازمه به ادرس ایمیل ارسال خواهد شد
پنج : ندارد
والسلام
بصیرت مومنسلام همسفرای با معرفت قافله!
این پست یه جورایی بخاطر کامنت یکی از رفقا هست! البته باید حلال کنند! که با اعمال نفوذ کامنتشون رو حذفیدیم![]()
بدون مقدمه میگم میرم! که خلاصه انشالله! فاعتبروا یا اولی الابصار!![]()
بصیرت سیاسی واجبه رفقا! بصیرت!
برای کسی که بصیرت داشته باشه!مرز حق و باطل همیشه معلومه!
برای کسی که بصیرت داره تشخیص صدای شیطانی شناخته شده س! حتی اگه الله اکبر بگه!
برای کسی که بصیرت داره! ضد ولایت فقیه رسوا شده س !
مهمترین مشخصه سرباز امام زمان ! هم داشتن همین بصیرته!
مهمترین وظیفه سرباز امام زمان پشت سر ولی خدا قرار گرفتنه!مطمئنا حضرت آقا تنها دغدغه امروز شون تلاش برای حفظ آرامش و انسجام نظام هست!
بصیرت بچه حزب اللهی یعنی اینکه امروز نه یک قدم عقب تر و نه یک قدم جلو تر از ولی فقیه گام برداشتن!!
همه میدونیم که امروز خیلی ها میخوان اتش بعضی فتنه ها نخوابه!
خیلی ها میخوان اختلاف بین مردم تو مملکت امام زمان(عج)عمیق تر بشه!خیلی ها میخوان مردم به نظام مسولین خدمتگذار شون کم رنگ بشه!
اما میخوام بگم به امید خدا سربازا امام زمان که انشالله ماها هم جزو شون باشیم! نمیگذاریم این اتفاق بیافته! تا زمانی که ولی امر مسلمین امام زمان مون سید علی خامنه ای امر خویشتنداری و ارامش میفرمایند ! اطاعت امر می کنیم! اما معلوم نیست همیشه قرار باشه اینطور مراعات حال بعضی از خواص فتنه انگیز رو بکنیم! به هر حال وظیفه امروز ما اینه که به هر نحو ممکنه ایجاد انسجام و دوری از بازی های سیاسی و نزدیک شدن به نقطه ی اشتراک با هم وطن ها و هم شهری ها و هم دین هامون ! با وجود هر چقدر اختلاف سیاسی که هستند!
این روزا باید تا امکان داره از جدل بی مورد سیاسی! از ایجاد دلخوری و اصطکاک با روی گشاده و اخلاق خوش جلوگیری کرد! این مهم ترین وظیفه حامی واقعی ولایت فقیه هست!
ضمنا خیال همه تون(همه مون)تخت باشه!که اونایی که روبروی ولی فقیه و نائب امام زمان ایستاده ! ( با هر مقام و سابقه انقلابی یا هر چی )بدون شک به مدد اقتدار حیدری سید علی و سربازای شیر مرد و شیر زن اش ! خوار و ذلیل میشن! و البته همین الان هم شدن!!
بگو یا علی!!
ضمنا عید مبعثه ها ! مبروک!![]()
برای شادی روح تمام شهدا یه صد تا صلوات بلند بفرست!
لياقتداشتيم از خط به عقب بر مي گشتيم. قائم مقامي كنارم بود و مي گفت نمي دانم چه كرده ايم كه خداوند ما را لايق شهادت نمي داند . گفتم : شايد مي خواهد ماخدمت بيشتري به اسلام و مسلمين بكنيم. پاسخ داد : نه من بايد شهيد مي شدم ... سرش راه انداخت پایین دیگر حرفی نزد
در همين حال يك خمپاره 1200 كنار ماشين ما به زمين خورد و اين بنده عاشق به شهادت رسيد ...

منبع : كتاب لحظه هاي آسماني
سردار احمد ...
صدها منور، آسمان را چون روز روشن كرده بودند و صداي توپها و تانكها يك لحظه هم قطع نميشد. دود باروت فضا را پركرده بود و سينه ها را ميسوزاند . جنگ بود ديگر.
بيسيمچيها حاج احمد را دوره كرده بودند. از هر بيسيم صدايي شنيده ميشد. فرماندهان گردانها با هم صحبت ميكردند. از هم كمك ميخواستند و گاه فرماندهان بالاتر، دستوري را مخابره ميكردند. حاج احمد يك لحظه آرام و قرارنداشت . بيسيمچي ها از هرطرف چيزي ميگفتند.
حاجي ، فرمانده گردان سلمان پشت خط است.
گردان حبيب به ميدان مين رسيده ونتوانسته از آن بگذرد .
حاج احمد باهركدام صحبت مي كرد، فرماني ميداد. دشمن لحظه به لحظه عقب مينشست.
عراقي ها را از جاده اهواز خرمشهر عقب رانده بودند و حالا در مرز مي جنگيدند. تنها مانده بودو خونين شهر تا آزاد شود و دوباره خرمشهر نام بگيرد.
بسيمجي قدبلند هيجان زده فرياد كشيد: «حاجي ، صداي فرمانده تيپ شان است كه دارد پيام مي دهد. »
همه ساكت شدند. صداي فرماندهگردان پشت بيسيمها در هم شده بود. ولي صداي عربي از ميان بقيه صداها مشخص بود. چيزهايي ميگفت كه كسي سردر نميآورد. همه نگاهشان به بسيم چي قد بلند بود.
ميگويد وضع مان خراب است. تقاضاي كمك مي كند.
حاج احمد مشكوك پرسيد: «پس چرا به رمز صحبت نميكند. »
بيسيمچي گفت:«هول كرده. به رمز صحبت كردن وقت مي برد . بيچاره بدجوري ترسيده.»
دوباره صداها اوج گرفت . حاج احمد پرسيد: « ميتواني با او صحبت كني؟ طوري كه متوجه نشود غريبه هستي.»
بسيمچي گفت : «تا وقتي به رمز صحبت نكند، بله.»
حاج احمد گفت: «برو رو خط او . الهي به اميد تو»
بسيمچي قد بلندشروع به صحبت كرد . عربي چيزهايي گفت كه هيچ كدام از آن چيزي سرد در نميآوردند.
مي گويد محاصره شدهايم. تماسش با قرارگاه قطع شده. من خودم را به جاي قرارگاه جا زدم. گفتم قرارگاه سقوط كرده.حاج احمد گفت: «بپرس كجاهستي ؟»
بسيمچي ، چيزهايي گفت و رو كرد به حاج احمد.:
جايي را كهميگويد كه بايد نقشههاي خودشان را داشته باشيم. تا پيدايش بكنيم. اسم رمز روي نقشهي آنهاست.
حاج احمد برخاست . گفت: «بگو يك منور قرمز بزند. هروقت من گفتم.»
ايستاد و دور و اطراف را به دقت نگاه كرد و گفت«حالا»
خوب نگاه كرد، در ميان صدها متور مهتابي رنگ ، نقطهاي پررنگ قرمزي به آسمان رفت و بعد از چند لحظه سقوط كرد. حاج احمد گفت: «بگو بيايد سمت شرق. بگو ما داريم به كمك تو ميآييم. »
و ادامه داد: «بيسيم هايتان را كول كنيد و راه بيفتيد. ميرويم جلو. »
بوي دودو باروت فضا را پركرده بود. مه سفيد رنگي تمام منطقه را پوشانده بود . حاج احمد و بيسيمچيهايش،پردهي سفيدي كه همه جا را پوشانده بود. مي دريدند و جلو مي رفتند.
به جايي رسيدند كه حاح احمد بااشاره دست گفت بايستند. بيسيمچي قد بلند جلو آمد. حاج احمد انداخت. به ناگاه ، نور سبزي مردمك چشمانش ديد. لبخند زد و گفت:«به هم رسيديم!»
جلوتر رفتند چند سياهي در آن دورها ديده ميشد. حاج احمد گفت:«بپرس بين خودشان هستند.»
بيسيمچي ، بلند و به عربي فرياد كشيد . صدايي از رو به رو آمد. بيسيمچي خوشحال گفت: «همان ها هستند»
حاج احمد گفت: «اماده باشيد.»
چندقدم جلوتر، چشمان فرمانده عراقي از حدقه بيرون زد. او شكست خورده بود...
اردوی زیارتی مناطق عملیاتی غرب کشور
السلام علی الشهدا الذین بذلوا مهجهم دون الحسین (ع)
به اطلاع تمام همسفران و همراهان بزرگوار قافله انتظار می رساند :
اردوی مناطق جنگی غرب کشور (کرمانشاه_کردستان)به همراه خانواده شهدا کرج برگزار می گردد :
حرکت: 8 صبح 18/4/88 از میدان آزادی_خیابان معراج برگشت: 23/4/88
هزینه 30000 تومان
هماهنگی:آقای عباسی
هماهنگی خواهران : خانم حقی

چگونه در بند خاك بماند انكه پرواز آموخته است...
بسم رب الشهدا....
باسلام به هم قافله اي ها.... مي خوام چندتا شهيد بهتون معرفي كنم البته اگه رفتين سر مزارشون تمام قافله اي هارو ياد كنيدا.
شهيد محمد كاشيها
محل شهادت: شلمچه
مزار شهيد: بهشت زهرا- قطعه 53
شهيد عليرضا حيدري
محل شهادت:ارتفاعات 146 فكه
مزار شهيد: بهشت زهرا - قطعه 27
شهيد سيد علي موسوي
محل شهادت:ارتفاعات 146 فكه
مزار شهيد : بهشت زهرا- قطعه 27
شهيد امير كاووسي
محل شهادت: شلمچه
مزار شهيد : بهشت زهرا - قطعه 53
شهيد مصطفي كظم زاده
محل شهادت: سومار
مزار شهيد : بهشت زهرا- قطعه 26- رديف- 93 شماره- 9
شهيد رضا رافراز اسفند آبادي
محل شهادت: پادگان وليعصر
مزار شهيد : بهشت زهرا – قطعه 24
شهيد ناصر عاطف
محل شهادت: عين خوش
مزار شهيد : بهشت زهرا - قطعه 28
شهيد سيد حسن رضوي
محل شهادت: ماووت عراق
محل شهادت: بهشت زهرا – قطعه 40 رديف 31 شماره 21
شهيد حسين تقوي منش
محل شهادت: جاده اهواز خرمشهر
مزار شهيد : بهشت زهرا قطعه 26
شهيد علي اصغر ابراهيمي
محل شهادت:فكه
مزار شهيد: بهشت زهرا- قطعه 53 رديف 126 شماه 4
شهيد ناصر شراره
محل شهادت:الموت
مزار شهيد: بهشت زهرا- قطعه 26
شهيد محسن حاجي با با
محل شهادت:سر پل ذهاب
مزار شهيد: بهشت زهرا- قطعه 26
شهيد اكبر يزدان پناه
محل شهادت: جزيره مجنون
مزار شهيد: بهشت زهرا- قطعه 27- رديف 25 –شماره 2
شهيد نصر الله جوركش
محل شهادت:ماووت عراق
مزار شهيد: بهشت زهرا- قطعه 29 – رديف 40 شماره 12

يا علي
ارسال شده توسط: همسنگر
وظيفه ي امروز...راستی ! بعضیا پیام خصوصی میذارن که وبلاگ دربه داغونه!چرا فلان قضیه ضعف داره! چرا کم کاری میشه و این حرفای خوب خوب! که البته دربست قبول داریم ! ولی خب وقتي بچه ها همكاري نكنن ... يه دست كه صدا نداره!.... خلاصه اينكه شما لطف دارين!! دربه داغوني از خودتونه (خودمونه) ! بعضي هاي ديگه هم فرمودند در حال حاضر برنامه مهم قافله چيه؟ كه جوابش تقريبا معلومه ! يه قافله انتظاري مهمترين وظيفه اش آماده بودنه! امادگي كامل براي سربازي در ركاب حضرت ولي عصر (عج)، خب اين اردوها هم بهانه اي بوده واسه تجديد قوا و كسب نيروي تازه از بركت شهدا، اما مهمتر از اين اردوهاي پر بركت مسئله ي اصلي اينه كه بايد توجه كنيم بنا به فرمايش حضرت آقا:
اين انتظاري كه گفته اند , فقط نشستن و اشك ريختن نيست ; انتظار به معناي اين است كه ما بايد خود را براي سربازي امام زمان آماده كنيم . سربازي امام زمان , كار آساني نيست ! سربازي منجي بزرگي كه مي خواهد با تمام مراكز قدرت و فساد بين المللي مبارزه كند , احتياج به خودسازي و آگاهي و روشن بيني دارد. عده يي اين اعتقاد را وسيله يي براي تخدير خود يا ديگران قرار مي دهند; اين غلط است . ما نبايد فكر كنيم كه چون امام زمان خواهد آمد و دنيا را پر از عدل و داد خواهد كرد , امروز وظيفه يي نداريم ; نه , به عكس , ما امروز وظيفه داريم در آن جهت حركت كنيم تا براي ظهور آن بزرگوار آماده شويم . شنيده ايد , در گذشته كساني كه منتظر بودند , سلاح خود را هميشه همراه داشتند; اين يك عمل نمادين است و معنايش اين است كه انسان از لحاظ علمي و فكري و عملي بايد خود را بسازد و در ميدانهاي فعاليت و مبارزه , آماده به كار باشد. اعتقاد به امام زمان , به معناي گوشه گيري نيست . جريانهاي انحرافي قبل از انقلاب تبليغ مي كردند , الان هم در گوشه و كنار تبليغ مي كنند كه امام زمان مي آيد و اوضاع را درست مي كند; ما امروز ديگر چه كار كنيم ! چه لزومي دارد ما حركتي بكنيم ! اين مثل آن است كه در شب تاريك انسان چراغ روشن نكند; چون فردا بناست خورشيد عالمتاب بيايد و روز بشود و همه ي دنيا را روشن كند. خورشيد فردا , ربطي به وضع كنوني من و شما ندارد. امروز اگر ما مي بينيم در هر نقطه ي دنيا ظلم و بي عدالتي و تبعيض و زورگويي وجود دارد , اينها همان چيزهايي است كه امام زمان براي مبارزه ي با آنها مي آيد. اگر ما سرباز امام زمانيم , بايد خود را براي مبارزه با اينها آماده كنيم . بزرگترين وظيفه ي منتظران امام زمان اين است كه از لحاظ معنوي و اخلاقي و عملي و پيوندهاي ديني و اعتقادي و عاطفي با مومنين و همچنين براي پنجه درافكندن با زورگويان , خود را آماده كنند. كساني كه در دوران دفاع مقدس , سر از پا نشناخته در صفوف دفاع مقدس شركت مي كردند , منتظران حقيقي بودند. كسي كه وقتي كشور اسلامي مورد تهديد دشمن است , آماده ي دفاع از ارزشها و دفاع از ميهن اسلامي و دفاع از پرچم برافراشته ي اسلام است , او مي تواند ادعا كند كه اگر امام زمان هم بيايد , پشت سر آن حضرت در ميدانهاي خطر قدم خواهد گذاشت . اما آن كساني كه در مقابل خطر , انحراف و چرب و شيرين دنيا خود را مي بازند و زانوانشان سست مي شود; كساني كه براي مطامع شخصي خود حاضر نيستند هيچ حركتي را كه مطامع آنها را به خطر مي اندازد , انجام بدهند; اينها چطور مي توانند منتظر امام زمان به حساب بيايند كسي كه در انتظار آن مصلح بزرگ است , بايد در خود زمينه هاي صلاح را آماده كند و كاري كند كه بتواند براي تحقق صلاح بايستد..."
ايشون در جايي ديگه مي فرمايند :
امروز مبارزه و جهاد حضور جدي در عرصه ي علمي از مهمترين وظايف دانشجويان مومن و معتقد به نظام و ارمان هاي امام راحل و شهداست...
راستي ! الانم ايام امتحاناته ها !! احتمالا همه قافله انتظاري ها سخت مشغول هستند! خدا قوت !!
خلاصه كه گفته باشيم اگه حرفي ! حديثي !نظري ! هر چي دارين وبلاگ خودتونه! تعارف نفرمایید خواهشا! پس کاری از دست هر کی بر میاد .... یا علی !
آخرين حرف مام واسه اونايي كه هنوز شاكي اند! ناراضي اند!دلخور اند ! يا... خودشون میدونن.... گفته باشيم! ما از اين حرفا تو قافله نداريم!
هيچ حرف و حديثي تو قافله حتي يه لحظه هم نمي مونه!
ضمنا واسه اونايي رفتن! و خسته شدن! و ... هم اينكه : قافله انتظاري هيچ وقت كم نمياره!
بازم بگو يا علي
السلام علیک یا فاطمه الزهرا(س)

حبب إلي من ديناكم ثلاث : تلاوة كتاب الله و النظر في وجه رسول الله و الإنفاق في سبيل الله .
از دنياي شما سه چيز محبوب من است : 1 - تلاوت قرآن 2 - نگاه به چهره رسول خدا ( صلي الله عليه و آله ) 3 - انفاق در راه خدا 47 ) نهج الحياة ، ص 271
حضرت فاطمه الزهرا(س)
![]()
سالروز شهادت مظلومانه و جانگداز حضرت امّ الائمة النجباء صديقه كبرى فاطمه زهرا سلام اللَّه عليها بر تمام عاشقان آن حضرت تسلیت باد.
امروز آخرین روز ختم قرآن گروهی یاران قافله انتظار بود !
از امروز همسنگرهای قافله بازهم با همدیگه عهد می بندن که به لطف این هدیه الهی و به مدد نوری که از این ختم قران در وجودشون ،
محمکتر و استوارتر از قبل در راه رسیدن به سربازی مهدی فاطمه قدم بردارند
سلامتی و تعجیل در فرج حضرت ولی عصر امام زمان(عج) ... اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجم
همه تون خوابید...
از شلمچه داشتيم برگشتيم حال و روز خوبي نداشت معلوم بود دنبال گمگشته اي مي گشت دلشو شلمچه جاگزاشته بود من خيلي گرانش بودم پيش خودم ميگفتم ديگه اين تهران بر نميگرده!!!!
سوار اتوبوس كه شديم با چشمهاي قرمز رفت روي يه صندلي خالي نشت عكس مرتضي رو گذاشته بود پيشش و باهاش درددل ميكرد .....
همين جوري كه سرو تكيه داده بود به شيشه خوابش برد وداع از شلمچه براش خيلي سخت بود خيلي...... !!!!!
بعد از شلمچه مي خواستيم بريم معراج الشهدا شامم اون جا خوريم خلاصه وقتي رسيديم معراج خواب بود بيدارش كريدم كه بياد ولي اون دوباره خوابش برده بود وقي بيدار شده بود فكر كرده بود كه به محل اسقرار رسيديم حالا ديگه خوابش بره بيدارش نكردن حال و روز خوبي هم نداشت مي گفت با اقاي راننده داشتم فيلم حضرت يوسف ميديم كه نگام افتاد به نوشته روي ديوار كه نوشته بود معراج الشهدا....
ما هم كه فكر ميكرديم حتما رفته جايي داره خلوت ميكنه مزاحمش نشيم منم با يكي از خواهران رابط داشتم با مسول كاروان صحبت مي كرديم...... كه موبايلم زنگ خورد بعد از يه تك زنگ ديدم با چشمهاي قرمز و عصباني داره از اتوبوس پياده مي شه پيش خودم گفتم اين كي رفته تو اتوبوس كه من نفهميدم؟؟؟؟؟؟؟ اومد پيشم با صداي گرفته سرم داد زد خانوم.... بيايد يك لحظه منم دستمو از زير چادرم اوردم بيرون و با اشاره بهش گفتم برو .... زير لب داشت به منو بچه ها چيزي ميگفت حق داشت بيچاره!!!!!!! از اون جايي كه خدا هميشه با ماست و هواي مارو داره يكي از همسفرها رفته بود وضو بگيره بهش گفت بيا با هم بريم تو معراج.... وقتي كارم تموم شد رفتم تو ديديم واي جاش گذاشتيم !!!!!!!! نمي دونست چيكار كنه با ما دعوا كنه كه بيدارش نكرديم يا......... منو كشيد كنار بهم گفت تو اگر تو جنگ فرمانده بودي شهادتو براي خودت مي خواستي اصلا نگاه نمي كني يكي از اين سربازا هم جا مونده مخصوصا اگر فرمانده گردان تخريب بودي..........؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم براش سوخت اخه داشت با يه حسرتي ميگفت كه....
صدامون كردن كه بريم شام بخوريم نمي خواست بياد ولي من نذاشتم ُهیچي از صبح نخورده بود نه صبحانه نه نهار......نمي خواست شام بخوره ديگه بايد يه سرم مي خورد .......
يه جوري مي گفت خواهش ميكنم بذار بمونم....
خلاصه من پيروز شدم كه بياد شام بخوره هر يه قاشقي مي خورد مي گفت برم ؟؟؟؟؟؟؟
تو همين گير داد كه اون ميگفت برم من مي گفتم نه در معراج رو بستن انقدر دلم براش سوخت پيش خودم مي گفتم اگه من جاي اون بودم!!!!!! واي !!!!!!!! نه.......
بهم خيره شديم خودمو براي تركيدن يه بغض اماده كرده بودم بهش گفتم برو بهشون بگو يك لحظه درو نبندن ولي با يه حسرتي گفت درو بست و رفت………
به منو بچه ها مي گفت شما ها رفتين ولي شهدا بي معرفت نيستن يه جوري منو دعوت ميكنن كه همتون خوابيد و من بيدار!!!!
اولين نفر وارد اتوبوس شد بغض كرده بود داشت مي تركيد ولي نمي خواست گريه كنه ...........
رفتيم هويزه .... ما هم يه جورايي دل داريش مي داديم ولي اون اصلا به حرف ما گوش نمي داد ……
رسيديم كه هويزه به 8 نفرمونم گفت خيلي بي معرفتين ……
من يكي به اين حرفي كه زد يه جوري دعوتم مي كنن كه همتون خوابيد و من بيدار رسيدم !!!!!!
صبح كه همه خواب بودن شهيد علم الهدی خصوصي دعوتش كرد بود ............
همه مون خواب بوديم.........!!!!!!!!!
شلمچه قطعه ای از بهشت
در خاطرم زنده شد ياد فاطمييون
ياد فكه ياد شلمچه يلد مجنون
بسم رب الزهرا...
يه هفته قبل از اين كه بريم جنوب و غرب خواب يه شهيدي به نام شهيد مرتضي عباسي رو ديدم اين شهيد يكي از عزيزترين كساي من هست هنوز قطعي نشده بود كه برم خواب ديدم كه يه دعوت نامه بهم داد اره منو براي اولين بار به شلمچه دعوت كرده بود...
بعد از دوكوهه كربلا ي عشق... رفتيم اروند به ياد شهيدي كه مادرش همسفر ما بود شهيد مهدي حاجي هاشم
بعدشم خرمشهر توي رستوان منتظر غذا بوديم كه يكي از دوستاي صميميم گفت بعد از غذا مي ريم شلمچه اشك توي چشمام حلقه زد نه صداي كسي رو ميشنيدم نه كسي رو مي ديم فقط به ياد مرتضي بودم آخه مرتضي شهيد شلمچه است... سوارماشين شديم تمام فكر و ذهنم مرتضي بود كه رسيديم شلمچه باورم نمي شد كه اومدم محل شهادت كسي كه مثل برادر نداشتم هست از اتوبوس پياده شدم داشتم مي رفتم كه مسؤل كاروان گفت كه همه باهم با كاروان مي ريم تك خوري ممنوع باكاروان داشتيم از روي اون بلندي رد مي شديم منم اصلا حال درست وحصابي نداشتم جز نام دوست كسي از من حرف ديگري نمي شنيد نشستيم كه يه راوي برامون صحبت كنه جلو نسته بودم رفتم عقب جلو تر دو نفر از بچه هاي با صفا داشتن مي رفتن منم رفتم پيش اوناتو بغل يكي از دوستام بغضم تركيد تواون حال هوا دنبال مرتضي مي گشتم وا قعا نمي دونستم دنبال مرتضي بگردم يا نه .... آخه كربلا رو چي كار كنم... اون دوستم رفت من موندمو اون يكي دوستم وصيت نامه مرتضي رو براش خوندم كمي پيشم موند اونم رفت
ديگه من موند بودمو شلمچه چهره مرتضي همش مي يومد جلو چشمام وقتي به خودم اومدم داشتن اذان مي دادن نماز كه خونديم بايد مي رفتيم ميدويدم كه مرتضي رو ببينم از اينجا به اون جا بود كه فهميدم حضرت زينب چي كشيده داغ برادر سنگم آب مي كنه چي برسه به آدم....!!!!
منو دوستم بعد از نماز رفتيم تو يادمان درشو داشتن ميبستن اون جا چفيه مو جا گذاشتم اونم چفيه اي كه تربت رهبر جانبازمون بود ....
ديگه بايد ميرفتيم هر كي منو مي ديد مي گفت مرتضي رو ديدي؟؟؟؟؟؟؟؟
ديدن مرتضي برام شده بود يه ارزو اما مي دونستم عيب از منه نه از مرتضي اخه امده بود حتي همون دوستم كه باهاش رفتم توي يادمان مي گفت مرتضي رو ديده اما من .....
حكايت اين شعرديگه:
پاك كن ديده انگاه بسوي پاك بنگر
چشم نا پاك كجا ديدن ان پاك كجا؟؟؟؟
حلا بايد يه سال ديگه صبر كنم تازه اگر لايق باشم... نمي دنم چقدر تونستم احساسمو بيان كنم...
شلمچه قطعه اي از بهشت...
چهار شنبه
ساعت: 16:26
توسط: مسافر بهشت
:: نویسنده : یاران قافله انتظار در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388
بیابان های طبس، راوی معجزه الهی ...بسم الله القاصم الجبارین
آنچه در طبس گذشت با تمامى زواياى حركت و انجام، بدون شك مصداقى ديگر بر سوره فيل بود و چهارم ارديبهشت 1359 يوم الفيل ديگر و كارتر، مظهر استكبار جهانى و ابرهه اى ديگر. بدين گونه عنايت، لطف و رحمت الهى بر مؤمنين گسترانيده شد.
بعد از فتح لانه جاسوسی که به تعبیر امام خمینی انقلاب دوم نام گرفت و عریان شدن فضاحت امریکا گروهی از عمال ان توسط دانشجویان پیرو خط امام به دام افتادند
مزدوران آمریکا برای بازپس گرفتن گروگانهای خود به دو دلیل احتمالی تحریم اقتصادی ایران را اغاز کردند :
1.این آخرین راه دشمن برای رسیدن به مقصودش بود
2.دشمن قصد داشت اذهان عمومی را از خطر احتمالی حمله نظامی منحرف کند
اما با شکست و ناکامی او در پس گرفتن گروگانها ، امریکا به عملیات مستقیم نظامی صورت فوق سری که (در آمریکا فقط 4 نفر از این عملیات مطلع بودندكارتر رئيس جمهور، هارولد براون وزير دفاع، هاميلتون جوردن مشاوركاخ سفيد برژينسكي مشاور امنيت ملي).متوسل شد و این عملیات که دلتا نام گرفت
اطلاعات فاش شده توسط مسئولان امر حاکی از این امر شگفت اور است که:
۱ . این علمیات با تمرین و آموزش های طولانی 5 ماهه کماندو ها و عوامل امریکایی در صحرای آریزونا که شرایط اقلیمی مشابه کویرهای ایران را داشته است
2. از طرفی از سوی نهادهای امنیتی امریکا بودجه نامحدود که به این امر تخصیص داده شده بود
3. تمام پیش بینی های هواشناسی امریکا از شرایط جوی ایران که(بخاطر مهتابی بودن شب) احتمال وقوع طوفان بعید است
4. وجود همکاری های از پیش تضمین شده افراد ناشناس داخلی .عوامل دولتی( بنی صدر و...) دولتهای خارجی مثل شوروی عربستان کویت پاکستان مصر با دست اندرکاران این ماجرا
5. استفاده آمریکا از عدوات پیشرفته و مجهز و دقیق
6. وجود برنامه ریزی و تعیین مکان فرود اشخاص و زمانها
اما حادثه شگفت انگیز این شد که علی رغم تمام موارد ذکر شده هواپیماهای هلیکوپتر ها و بالگرد های آمریکایی در شب 4 اردیبهشت 59 برای سوختگیری و هماهنگی احتمالی برای شروع عملیات مجبور به فرود در فرودگاه دورافتاده ای نزدیک طبس شدند...!
.gif&usg=AFQjCNGoD3JYy_OOSYTW_kUFM4ZSzYEm9A)
در آن نیمههای شب ملت ایران هیچ مدافعی نداشت بجز لطف حضرت حق و لشگریانی که هیچ کس آن را به حساب نمیآورد. قبل از رسیدن هواپیماها به طبس سه فروند از هلی کوپترها به نوبت دچار نقص فنی شده و مجبور به فرود اضطراری شدند. شنهای بیابان و بادی که هرگز پیش بینی نمیشد نیز به یاری ملت خدایی ایران آمد. باد+شن= توفان. این توفان شن ناگهانی در صحرای طبس ترس و وحشت مبهمی که از ساعتی قبل چریکهای ویژه یگان دلتا را در بر گرفته بود تصدیق کرد. آنها به خوبی احساس میکردند که در یک دام ناشناخته افتادهاند. آنها این عملیات را نحس میدانستند و همان لشگر نادیدنی لکه ننگ گروه دلتا را هم برای همیشه به تاریخ امریکا نشاند.
بسم الله الرحمن الرحيم * أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيلِ * أَلَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ * وَأَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْرًا أَبَابِيلَ * تَرْمِيهِم بِحِجَارَةٍ مِّن سِجِّيلٍ * فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَّأْكُولٍ. سوره فيل
در پي شكست قطعي عمليات امريكا در طبس و بازگشت باقيمانده هواپيماهاي آن كشور يكي از چرخ بالها كه حاوي مداركي در مورد جزئيات عمليات بود، به دستور بنيصدر بمباران شد. در همين بمباران بود كه محمد منتظر قائم، فرمانده سپاه پاسداران يزد به شهادت رسيد. به هرحال اين اقدام كاخ سفيد كه پس از بلوكه كردن دارائيهاي ايران در بانكهاي امريكا، تحريم اقتصادي ايران و اعلام قطع رابطه سياسي واشنگتن باجمهوري اسلامي ايران صورت گرفت، حلقه ديگري از اقدامات كاخ سفيد عليه جمهوري اسلامي ايران در سالهاي پس از پيروزي انقلاب بود كه به شكست انجاميد.
پس از اين حادثه، جاسوسان امريكايي در چند دسته به نقاط مختلف كشور برده شدند تا دسترسي به آنان ميسر نباشد. جاسوسان امريكايي بيش از 6 ماه پس از عمليات امريكا در طبس در اختيار دانشجويان پيرو خط امام بودند

اما آیا براستی عملیات دلتا با آن همه تجهیزات و محاسبات و تلاش ها فقط برای آزادی 52 گروگان آمریکایی طرح ریزی شده بود؟؟؟؟ طبق تحلیل های صورت گرفته آنها قصد بمباران مراکز مهم سیاسی از جمله منزل امام مراكز سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، مدرسه فيضيه، مقر رياست جمهورى، نخست وزيرى، ستاد كميته مركزى، انبارهاى مهمات ارتش را بمباران كنند. هم چنين شخصيتهاى مهم مملكتى را از بين ببرد
این اقدامی بود که برژینسکی (مشاور امنیت ملی وقت امریکا) آن را «عمل مناسب برای اثبات حاکمیت امریکا» نامید« و مَکَرُوا و مَکر الله و الله خيرُ الماکرين »
در تمام مدت بیش از 200 روزی که کارکنان سفارت امریکا اسیر نیروهای انقلاب بودند، کارتر رییس جمهور وقت امریکا به کلی خواب و خوراک خود را از دست داده بود. بعد از جنگ ویتنام این بزرگترین بحران امنیتی برای امریکا بود. حمله یگانهای ویژه سری دلتا میتوانست تسکینی بر آلام همه امریکاییهای تحقیر شده باشد. آنها با اتکا به قدرت نظامی و اطلاعاتی خود طرحی بسیار دقیق برای این عملیات آماده کرده بودند.
ولی (( ید الله فوق ایدیهم))
شهدا گفتند که بنویس...
سپاه پاسداران چگونه تاسيس شد؟
روز دوم ارديبهشت 58 روز تاسيس سپاه پاسدارن انقلاب اسلامي اعلام گرديد و اكنون در سالروز سي امين سال تشكيل اين نهاد انقلابي شايد براي جوانان نسل سوم و چهارم انقلاب اين سوال مطرح شود سپاه چگونه تاسيس شد و اينكه اعضاء اوليه و بنيانگذارن و تاسيس كنندگان سپاه پاسدارن چه كساني بوده اند؟در حالي كه فرمان مكتوبي نيز از حضرت امام(ره) درباره ي فرمانده سپاه در اسناد و مدارك منتشر شده مشاهد نمي شود...
اما براي پاسخ به اين سوال بند هاي زير قابل توجه است:
1- پس پايان يافتن مبارزات انقلابي در عليه رژيم طاغوت و پيروزي انقلاب اسلام وضعيت هاي شهاي كشور به گونه ايي گرديده بود كه افراد مختلف در محلات شهر مسلح بودند و در هر نيرو هاي خود جوش محل كميته اي را تشكيل داده و مسئوليت تامين امنيت محله را عهده دار بودند،اما مشكلات و سوء استفاده هايي بوقوع پيوست كه شخصيت هاي مبارز و انقلابي را بر آن داشت تا با تاسيس نهادي با خط مشي سياسي و مسلح به عنوان بازروي انقلاب تحت رهبري حضرت امام وضع موجود را سامان بخشند. در اين بين سازمانها و گرو هايي پيش گام شدند كه در اين ميان برخي گروها بيشتر مطرح بوند : يكي از اين گروه ها ، ساز مان مجاهدين انقلاب اسلامي بود كه خود از 7 گروه مبارز شكل گرفته بود و از طرفي جماعتي ديگر نيز در همراهي با آيت الله مهدوي كني اقدام به ساماندهي و سازماندهي كميته هاي انقلاب اسلامي نمودند، تعدادي هم تحت پوشش معاونت انقلاب دولت موقت با عنوان گارد ملي مطرح بود كه نام سپاه پاسدارن را روي خود گذاشته و كه در آن مرحوم لاهوتي از طرف امام بعنوان ريس بدين سمت منصوب گرديده بود، افرادي از مبارزين ديگر نيز با سرپرستي شهيد محمد منتظري جمعي را راه اندازي كرده كه از استقلال كامل برخوردار بوده و زير نظر هيچ سازمان و جايگاهي نمي رفتند .
همچنين چهره هاي مبارز ديگري نيز كه شامل افرادي كه سالها در رژيم پهلوي در زندان هاي سياسي تحت ستم بودند و آنها هم با افراد خود جلساتي را تشكيل داده و مدعي سپاه پاسداران بودند كه فقط رهبري امام را قبول داشتند و معنقد بودند تحت امر ولايت فقيه بايد سازمان داده و رهبري شوند .
بنابراين اين اوصاف ذكر شده مي توان گفت كه عملا چهار گروه سياسي ، مسلح و معتقد به جريان انقلاب و رهبري امام در برابر گروهك هاي ضد انقلاب و كمونيست و منافيقن قرار داشتند.
2- اما بعد از مدتي براي يكپارچه شدن اين گرو ها در تصميمي تاريخي توافق شد تا از هر چهار گروه ، 3 نفر به عنوان نماينده شواري موسس سپاه پاسداران انقلاب اسلامي را شكل دهند ، كه اين مجوعه وظيفه خطير تنظيم و تدوين اساسنامه را نيز بر عهده گرفتند ،
و سرانجام براي رسيدن به توافق نهايي جلسات مختلف و طولاني حتي 8 الي 12 ساعت به طول انجاميد تا اينكه در نهايت اساس نامه سپاه پاسدارن انقلاب اسلامي با 9 ماده در 9 تبصره نوشته شد و مورد تصويب شوراي انقلاب قرار گرفت و سپس بين همان 12 نفر فرمانده سپاه و مسئوليت واحد ها تعيين شدند و در نهايت در دوم اردبيهشت سال 1358 از سوي حضرت امام مورد تاييد قرار گرفت...
دیدار شورای عالی سپاه با حضرت امام (ره) سال ۱۳۵۸
( محسن رضایی، رحیم صفوی، محسن رفیق دوست ، رضا سیفاللهی ،شهید منتظر القائم، عبد الله محمود زاده، علیاصغر شیخی، محمد ابراهیم سنجقی، اصغر سلطانیه، شهید محلاتی ، ابراهیم محمد زاده،مسعود جزایری، حمید حاج عبدالوهاب )
پی نوشت :
ضمن عذر خواهی جهت تاخیر چند روزه ی ارسال مطلب ، بابت ارائه طرح بسیار عالی مدیریت مشارکتی از مدیر محترم وبلاگ کمال تشکر را دارم
موفق باشید
مدیریت مشارکتی
بسم الله الرّحمن الرّحیم
سلام دوستان
اول یه تبریک داشته باشم بخاطر این شاهکار به یادموندنی رئیس جمهور
در اجلاس مبارزه با نژاد پرستی
(دیگه تفسیرش تخصصیش بمونه برا سیاست مداران توی وبلاگهای خودشون)
كاري نمود آنكه ز ايران بر او سلام *** صياد در ژنو به جاي صيد خود افتاد به دام
داني كه چيست معني آن ترك كنفرانس؟ *** يعني گريخت دشمن از آن منطق كلام

http://hamedtalebi.blogfa.com/
بعدش هم در مورد مدیریت مشارکتی صحبتی داشته باشیم:
بنا به دلایلی ...غریبه نیستید که
دیگه باید بیشتر از هرچیزی توی این روزا بچسبیم به درس و مشق
البته امیدوارم شرایطش برای همه مهیا باشه
اما خواستم بگم این تاریخ هایی هستش که تمایل دارم در موردش توی این وبلاگ مهدوی و شهدایی
مطلب نوشته بشه
1-تاسیس سپاه پاسداران
سالروز انقلاب فرهنگی
2/2/88
2-شکست حمله نظامی آمریکا به ایران در طبس
5/2/88
3-روز پرستار
10/2/88
4-شهادت استاد مطهری
12/2/88
5-فتح خرمشهر و روز مقاومت و پیروزی
3/3/88
6-شهادت حضرت فاطمه زهرا س(پایان ایام فاطمیه)
7/3/88
7-رحلت حضرت امام خمینی(ره)
انتخاب آیت الله خامنه ای به رهبری
14/3/88
8-قیام خونین 15 خرداد.روز جهانی محیط زیست
15/88
9-ولادت حضرت زهرا س و روز زن
تولد حضرت امام خمینی(ره)
24/3/88
10-خاطرات اردوی اخیر خواهران
؟/2/88
؟/3/88
اما می بینید که بعضی از تاریخها نزدیک همه
پس گاهی ممکنه با تاخیر باشه
و اینکه با عنایت همیشگی شهدا که خودم به شخصه لمسش کردم
و کسب اجازه از مسئول محترم قافله
نیاز به همکاری و کمک خالصانه دوستان قافله ای و غیر قافه ای داره
برای همین خودم موارد 3و 6 و 9 رو انتخاب می کنم
((این سه مورد از جانب بنده لغو شد.میتو نید انتخابش بفرمایین))
مورد 1 رو جسارتا به مسئول وظیفه شناس قافله میسپارم البته اگه دقیقا فردا هم مطلبشون آماده نشد ما منتظر می مونیم
چون خودم به شخصه اطلاعات کامل و زیادی در این باره ندارم
اما ایشون فکر می کنم که توانایی بیشتری در این زمینه دارن
مورد 2 رو نمی دونم به کی بسپارم...ان شالله شهدا خودشون به دلش میندازن که به موقع پست رو پر بفرمایند؟؟؟
مورد 3 رو ترجیح میدم که خودم بردارم...فمینیستی دیگه!
مورد 4 رو یکی از دوستان که والدینش شغل انبیاء رو دارن،لطفا بپذیره و مطلب رو یکی دو روز جلوتر برامون بفرسته
مورد 5 رو هم نمی دونم به کی بسپارم...دلم میخواد بگم اون دوستی که داییش جزءشهدای هویزه بود،از همون دایی بزرگوارش کمک بگیره...دوستاشون اگه امکان داره به اطلاعشون برسونن لطفا...
مورد 6 که پر شده بود!
مورد 7 از اونجایی که باز مبحث سیاسی در خودش داره...امیدوارم که یا خود مسئول قافله یا از دوستانشون،پست رو بپذیرن تا خالی نمونه
مورد 8 رو واقعا دیگه نمیدونم چیکارش کنم...!!!!!!!!!
مورد 9 هم که معرف حضورتون هست
مورد 10::: مورد بسیار دلنشینی که بسیار تشنش هستیم رو جسارتا می سپاریمش به عزیزی که خود شهدا دعوتش کرده بودن
یعنی مسافر خصوصی شرهانی...دوست بزرگواری که خالصانه فضای وبلاگمون رو معطر کرده بود با یاد شهدا و مناطقشون...
و خیلی می تونن مبلّغ خوبی در بین دوستان باشن و در واقع از پیشگامان
دیگه بقیه مراسم ها و تهیه مطالبش بمونه ایشالله برا بعد امتحانا...اونم با تاخیر...مثل شهادت دکتر مصطفی چمران...ایشونم درسش رو خوند...اونم تا کجا...تا دکتری...تازه دیدیم که شهید هم شد
پس درسی که از ایشون هم گرفتیم پیشاپیش عمل کنیم و بعد به امید خدا نتیجش رو ببینیم
ما توی این وبلاگ آسمونی ،غم و شادی رو با هم داریم
چطوره؟
پ.ن:
مورد 2 و 8 برامون جالبه که بدونیم واقعا انتخاب شهدا کیه؟
به عینه راه برا غیر قافله ای ها هم باز شده !!!
در حد چند خط هم کفایت می کنه؟
و اینکه پیشنهاداتی شد تا پستی خالی نمونه
ولی هیچکس مجبور نیست اینجا قلم بزنه
اما اگه زد...مطمئن باشه که حداقل توی همین دنیا نتیجش رو می بینه ...
حتی اگه یه کوچولو هم شده باشه
من دیدم و هنوز دارم می بینم
حالا اون دنیاش که بماند...خدا می دونه
تذکر نوشت:
اگه خواستین عکس هم بذارین...من به شخصه اکثرا از گوگل سرچ می کنم...مثلا می نویسم شهید آوینی و یه عالمه عکس میاد و من بدون نیاز به آپلود،اون عکس رو کپی می کنم بین مطالب نوشته شدم...اگه خواستین در این مورد ما انجام وظیفه کنیم
اما اگه عکسهایی خاصی رو آپلود می فرمایید
هرجای مطلب که خواستین عکستون قرار بگیره،همونجا اصطلاحا (یو آر الش) رو درج بفرمایید.در قسمت نظرات که مطلب رو لطف می فرمایین برا ارسال
حالا فرقی نداره هر کدوم از دوستانی که دسترسی به رمز ورودی وبلاگ دارن... ان شالله مشتاقانه در وبلاگ درج می فرمایند
باز هم ممنون
و در پناه خدا
:: نویسنده : یاران قافله انتظار در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388
دعوت نامه ی شهید...
این خاطره نیست... دیگه داره به تمام وجودم تبدیل میشه... تمام دلتنگیم تمام سوز وسازم...نمیدونم چطور بگم که حلاوتشو حس کنی.....
بسم رب الشهدا....
از اول سفر که مسئول اردو گفت طلائیه نمیریم یه آه کشیدم و اشک تو چشمام حلقه زد آخه گفت همه جا میریم جز طلائیه...و من..من که 11 ماه با دلتنگی فقط منتظر دیدار دوباره خاک افلاکیش بودم..این آخریا به محض اینکه چشمامو میبستم تا فکرم از زنجیر روزمرگی ها رها میشد پر میکشید طلائیه...هنوز هم کافیه اسمشو بیارم...چیزی که خیلی میسوختم ازش یاد شهید خرازی بود... طلائیه برام عطر شهید خرازی رو میده... سرمو تکیه دادم به شیشه اتوبوس تازه داشتیم از قم دور میشدیم...تو ذهنم لبخندش رو یاد آوری میکردم با خودم میگفتم دو حالت داره 1.لیاقت طلائیه رو نداری 2. میخوان از این فراق بیشتر بسوزی چون خیلی قشنگتر از وصاله به قول شاعر میگه هجرانک قاتلی و نعم القاتل!! البته احتمال اول قریب به یقین تره!!
خلاصه رفتم رسیدم شوق شور ...وصال...اشک...کلهر... دوکوهه...اروند..هویزه.. فکه....فکه ..فکه..آه فکه...رمل داغ....نرم...باد..چی بگم...سید مرتضی..بگذریم
باز هم خلاصه هر جا رفتیم دلتنگیم نسبتا رفت حال جدیدی پیدا کردم...هر جا میرفتم شاد میشدم...میخندیدم ولی باز تا یاد طلائیه و شهید خرازی و ناامیدی در وصال ظاهری می افتادم .....
گفتن میریم شرهانی تا حالا اسمشو هم نشنیده بودم!! یکی از بچه ها بهم گفت یه چیز تو مایه های طلائیه ست..تا اسم وادی مقدس طوی (طلائیه)رو آورد ته دلم ریخت... انگاری آب سرد روی اتو خالی کنی!!! خوشحال بودم و مضظرب...دیدن یه جا حداقل شبیه طلائیه میتونه یه مرهم موقت رو دل تنگم باشه..وسط راه یکی از همسفرا که چند شبی توی سرما کاملا فیریز شده بود دیگه جدی جدی حالش بد شد به مسئول اردو منتقل کردم وضعیتش رو بلافاصله تصمیم گرفتن با پرایدی که دنبال اتوبوس میومد ببرنش شوش دکتر.بهم گفتن بگید بیان سوار ماشین بشن تا بریم.کمکش کردم از راهرو بین صندلی های اتوبوس حرکت کنه رنگش پریده بود تب شدید هم داشت...
من دائما بین تخت رفیقم و در اتاق در حرکت بودم یه نگاه به دوستم یه نگاه به مسئولمون که راهروی درمانگاه رو گذاشته بود روی سرش!! داشت با موبایلش هماهنگی ها رو انجام میداد...و جناب راننده که همین وسطا اینطرف اونطرف دنبال کار دکتر و دارو بودن خلاصه بعد از 2 ساعت دوستم که دوتا پنیسیلین نوش کرده بود حالش میزان شد و ما دوباره برگشتیم به سمت جاده شرهانی...
بین راه از اتوبوس با مسئول تماس گرفتن که پل شرهانی شکسته ما هم توقف کردیم پشت پل و قصد برگشت داریم...حال ما 4نفر که تازه دلخوش کرده بودیم که هرجور شده داریم میریم شرهانی دیدنی بود ..
من که دیگه کاملا سکوت کرده بودم و داشتم توی دلم میگفتم بله! اینه نتیجه اونهمه گناه !!مسئولمون هم یا داشت با موبایل صحت و سقم خبر رو پیگیری میکرد یا اینکه از شیشه بیرون رو و آسمون رو وکوچ عجیب غریبه هزاران پرنده رو نگاه میکرد و میگفت بخاطر من پر گناه روسیاه اینجوری شده.. راننده هم سرعت زیاد میکرد و با حالت خواهش میگفت حسن تورو خدا بیا ما هم بریم شرهانی اونارو ولشون کن من دلم بدجوری تنگه...مسئول گفت نه راننده شدت خواهش رو زیاد کرد مسئول گفت میگم نه!باید بریم دهلران راننده اینبار گفت چی چیو نه؟ من هیچی این خانم ها که زائر هستن باید برن دیگه... مسئول سکوت کرد ...بنده هم با کلی منو من گفتم اگر بریم خوب میشه... راننده پرسید اگر بریم چی؟ دوباره گفتم خوب میشه...
راننده که گویا از خداش بود و حاجت گرفته بودبا شوق گفت حسن دیدی؟؟؟
مسئول هم رضایت دادو رفتیم به سمت شرهانی با خودم گفتم طلائیه که نشد شرهانی هم نشد حداقل پشت پل شرهانی که میشه..دائما بچه ها از اتوبوس با گوشیم تماس میگرفتن که از حال منو رفیق مسدوممون با خبر بشن. آنتن هم نداشتیم مسئول دائم میگفت اخه پل چطور شکسته کی شکسته...پس چرا خبر ندادن...انتن هم نداشت تمام تلاشش رو میکرد که صدای برادران مسئول توی اتوبوس رو بشنوه ولی نشد..تا یهو به خودم اومدم با یکی از بچه های توی اتوبوس که 912 داشت تماس گرفتم پرسیدم فلانی پل شرهانی شکسته؟گفت پل؟ نه نشکسته و بلافاصله قطع شد...از صدای مکالمه من مسئولمون شنید که پل نشکسته و بچه ها الان شرهانی اند!!!
از خوشحالی بال دراوردم...پیچیدیم توی جاده شرهانی تا نصف جاده رفتیم که یهو دیدیم اتوبوس داره از اون لاین برمیگرده ...گویا دیگه امیدی نیست و من و رفیقم باید پیاده بشیم و و با اتوبوس برگردیم تا برادران هم جا به جا بشن....
با بغض از ماشین پیاده شدم دوستم که هنوز منگ پنسلین ها بود بدون هیچ حرفی فوری رفت سوار اتوبوس شد...این دیگه اخرین نور امید بود که خاموش شد
اشک تو چشمام حلقه زد..منم دیدم بین برادرا تنها موندم راهمو کشیدم که برم سوار اتوبوس بشم
توی دلم میگفتم
بیلیاقت
بیلیاقت
خدایا...رضا بقضائک و تسلیم لامرک لا معبود سواک یا غیاث المستغیثین
یا غیاث المستغیثین
یا غیاث المستغیثین....
یهو یکی از برادران گفت خانم.. ما یه چیزی جا گذاشتیم میخوایم با ماشین برگردیم بیاریمش شما زیارت نکردید دوست دارید بیاین؟
بغض راه گلومو گرفته بود
اذان مغرب بود
آسمون آبی لاجوردی بود
باد هم میوزید
فقط یادمه با سر اشاره کردم که اره.......
دوباره این برادران عملیات چریکیشون شروع شد دویدن اینور اونور راننده پراید صدام کرد که خانم شما بشینین الان حرکت میکنیم بعد 10-12 ثانیه دوباره عملیات تموم شد و اینبار مسئول اتوبوس سوار شد و ما دور زدیم به سمت شرهانی.....
ماشین و دل من و پرنده ها و زمین و زمان بال دراورده بودیم....
دیگه نه صدایی میشنیدم نه چیزی جز جاده میدیدم...فقط به وادی مقدس طوی فکر میکردم به شهدا که تو راه بهشون گفتم اذن بدید تا منم ببینم ....
رسیدیم...... از ماشین پیاده شدم ..... الله اکبر اینجا خود طلائیه ست...
وخلع نعلیک انک بالوادی المقدس طوی.........
نمیتونم بگم چی دیدم...تو کلمات نمیگنجه.....من قطعا توی عرش بودم...... من بودم و شرهانی ..... هیچ بشری دیگه نبود....دم غروب... من بودم و ....
جز منو یار نبودیم و خدا با ما بود.....
بعد از اونهمه ماجرا و بدو بدو و هیاهو و صد بار نا امیدی و امید دوباره حالا رسیدم به جایی که تصورشم نمیکردم...گریم گرفت...بغضم ترکید.......رفتم....
زمانی که پرواز بین بالها جاری میشه...
بین خلوتم پشت یکی از تانک های شرهانی سرمو گذاشتم روی خاک گفتم شهیدی که منو اینجا اینجوری اوردی... نمیدونم کی هستی فقط میدونم دلم پر شده از محبتت ...ندیده نشناخته ...میدونم که بلاخره میگی که کی هستی
چون در شان میزبان نیست که خودشو به مهمان معرفی نکنه....
بگذریم ...توصیف ناپذیره...
20دقیقه بعد توی حالو هوای خودم بودم که صدای مسئول اتوبوس که با راننده بود از پایین اون خاکریز اومد که خانم...بیاین بریم
نمیدونم چطور ولی هرجور بود بلند شدم و رفتم....ولی باور کنید من هنوز اونجام ..پشت همون تانک...
یه مشت خاک لای چفیه ام پیجوندم...و برگشتیم
وقتی رسیدیم دهلران امام زاده ای که شبو اونجا مستقر بودیم بچه ها مثل تبرکی زیارتم میکردن ...همه میگفتن ما هیچی از شرهانی نفهمیدیم....فقط غذا خوردیم اونجا...
همش به یاد اون شهید میزبان بودم اخر شب با صمیمی ترین دوستم داشتم از وصف ناپذیر بودن زیارتم میگفتم یهو با یه لحن اروم و عجیبی حرفمو قطع کرد و گفت:
میدونی....یه بزرگی میگفت هرکی میره شرهانی با دعوت شهید خرازی میره
..............................................................
میزبان از پس پرده رخ نمایان کرد.....
یاد لبخند شهید خرازی افتادم.....
یاد باد آنکه در آن بزمگه خلق و ادب.....آنکه او خنده مستانه زدی صهبا بود....
ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیا عند ربهم یرزقون
|
جمعه 21 فروردین1388 ساعت: 1:55
توسط:مسافر خصوصی شرهانی |
:: نویسنده : یاران قافله انتظار در شنبه 22 فروردین1388
در پاسخ به نظر خصوصی مسافر خصوصی شرهانی :
اون شهید رخ نمایان کرد و میزبانی و لطف رو به نهایت رسوند
شما هم به رسم همون شهید
میزبانی رو به نهایت برسون
منتظرم
او پس از جنگ شهید شد آن هم با...بسم الله الرّحمن الرّحيم
روايت فتح
فکه
تلويزيون
تهاجم فرهنگي
جا ماندن از قافله دوستان
با پرواز رسيدن به آنها
در مسير آسمان
بسياري از روزها روزه بودن
تزکيه نمودن
کربلا کربلا کربلا
اين راهش بود
حسين ع را که بشناسي
او را هم مي تواني بشناشي
راهش را راه او اعلام مي کرد
و چه نتيجه بگيريم؟
هدف او و دوستانش چه بود؟
وسيله شان چه بود؟
توپ تانک اسلحه و...قلم
پايان راهشان...که نه
شروع دوباره شان:شهادت شهادت شهادت
و نام گرفت:سيد شهيدان اهل قلم
شهيد سيد مرتضي آويني

پ . ن : طولانیه...
الهي چند شهيد ديگر بايد نشانم دهي
تا به دل بفهمانم که ابزاري بنام قلم و... را هم قبول داري براي دفاع براي جنگ
براي پيمودن جاده هاي زميني
و رسيدن به مقصدي بنام آسمان
و مقام : عِندَ رَبِّهِم يُرزَقون
که نه همچون بهشتيان از دست فرشته هايت
بلکه همچون شهيدان از دست نازنين خود خود تو روزي بگيريم
آمين
من منتظر دل مي مانم
تا پس از گذراندن دوره سينه خيزي برخيزد
و قامت راست کند
و پس از راه پيمودن به سمت تو و آسمان اوج بگيرد
حتي اگر در اين سير و سلوک،هزاران بار زمين بخورد
اما تو چي
الهي آيا تو نيز منتظر اين طفل نوپا مي ماني؟
يادمان باشد : لا يکلف الله الا وسعها
آروم آروم و به وقتش
شهيد آويني،سالروز ورودت به خيل شهدا مبارک
بيا و به تمام جامانده ها عنايتي کن
ان شا الله
یکی از مراسم ها از این قرار است:::
موسسه روايت فتح نيز پنج شنبه ۲۰/۱ ۱۳۸۸
طي مراسمي که بر سر مزار شهيد آويني برگزار خواهد شد
از اين فيلمساز شهيد تقدير خواهد کرد.
اين مراسم از ساعت 17 الي 19 در قطعه 29 بهشت زهرا(س)
باحضور جمعي از مسئولين و نزديکان و همرزمان اين شهيد بزرگوار برگزار مي شود.
http://www5.irna.ir/View/Fullstory/Tools/PrintVersion/?NewsId=422785
مرا دریاب...با يادت اي که هميشه هستي
به يادت داغ بر دل مي نشانم
ز ديده خون به دامن مي فشانم
چو ني گر نالم از سوز جدايي
نيستان را به آتش مي کشانم
به يادت اي چراغ روشن من
ز داغ دل بسوزد دامن من
ز بس در دل گُل يادت شکوفاست
گرفته بوي گل پيراهن من

السلام عليک يا فاطمه معصومه س
سلام بر بانوي گرانقدري که گويند همکفّي برايتان نبود و تنها رخت از دنياي فاني بر بستيد و رفتيد
مي گويند که دختران و بانوان که نزدتان مي آيند از شما خانمي و وقار بخواهند
ولي مردان را چه عنايت مي فرماييد؟
نمي دانم چرا فکر مي کنم مرد به معناي واقعي اش بايد بشود :
حسين سالار زينب...
يعني هر مردي براي همسرش
هر برادري براي خواهرش
و هر پسر ايران زميني براي دختران ايران زمين
به گونه اي باشد که نگذارند آب در دلشان تکان بخورد
: يعني همان
حسين سالار زينب...
که تنها وجودشان يعني آرامش براي زينب هاي زمان
...
بانو...ما را نيز درياب براي بهترينها که خود بهتر خبر داري از دل ما
...
اميدوارم که اين اندک توسل حقير،بدون هيچ سيمي شما رو مستقيما به حرم حضرت معصومه (س) وصل کرده باشه
همونطوري که در سال جديد بيسيمچي بزرگوار ما ميخواد که به لطف خدا ،
سيم ارتباطيمون رو با شهدا وصل کنه:
اون هم با شماره جديدي از اين قرار:
09372763604
:: نویسنده : یاران قافله انتظار در دوشنبه 17 فروردین1388
معامله با خدابنام خدا که هميشه بهترين ها رو براي ما ميخواد...اگه ما خرابش نکنيم
با سلام و تبريک مجدد سال نو به همه هم قافله اي هاي بزرگوار و خوبم
يکي مي گفت:اصلا مي خواست يادمون بياره که يکي ديگه هم هستش که
خالصانه و به عشق شهدا
داره خدمت مي کنه ولي ما تشکر لازمه رو ازشون نکرديم
ايشون هم مي تونست مثل خيلي از ماها وايسته ببينه کي قافله برنامه داره
و اون موقع ساکشون ببندن و همراه ما بيان
اما زحمت و هزينه هايي رو خالصانه تقبل کردن
و هماهنگي هاي لازم رو براي رفاه حال ما انجام مي دادن
تماس مي گرفتن و خبرمون مي کردن
ديگه اينا رو که خودتون بهتر مي دونيد
از قبل از شروع سفر تا پايانش
اما اگه يه کم با خبر از عالم معنا و قانون هاي بدهکاري بستانکاري خدا باشيم
مي دونيم که خدا غني تر از اونيه که بدهکار کسي بمونه
و بسياري از تلاش هاي خالصانه رو فوري جوابش رو ميده
کافيه يه کم بهتر دور و برمون رو نگاه کنيم
چي کار کرديم که جنوب قسمتمون شد
توي کدوم سفر بسيج سازندگي شرکت کردين که امام رضا ع شما رو طلبيد
چي خواستين و چجوري خواستين که شهدا شما رو به بالاتر از خودشون حواله کردن
پيش امام رضا ع پيش امام حسين ع نمي دونم شايد هم پيش خود خود خدا...و
و اما اينکه فکر مي کنيم حرف زياد داريم براي گفتن ولي شايد نياز به سکوت باشه
تا هرکي خودش اين مسير کشف و شهود رو طي کنه و برسه به اونجايي که بايد برسه
به خواست خدا
پ . ن : راستي ممنون از اون متذکري که به موقع به ما تذکر داد
و نذاشت بيشتر از اين دين به گردنمون بمونه
از همه زحمت کشان قافله انتظار مهدي موعود(عج)ممنونيم و براشون از خدا شهدات رو ميخوايم
:::الهي شهيد شين
در پناه خدا و امام رضا ع و شهدا
سال خوبي داشته باشين
و اميدوارم که دست همه دوستان قافله سبز انتظاري(دست همه)
به ضريح امام حسين ع برسه
آمين

سال نو مبارک
بسم الله الرحمن الرحيم

و
بسم رب الشهداء والصديقين
مي خواستم بگم : سلام بهار
ديدم مي خوام بگم سلام شهدا
اما ديدم شهدا اومدن توي حال و هواي ما
شايد اين يکي رو نخواستيم ولي شد ديگه
که فراموش کنم سال پيش اين موقع کجا بودم
اما چه کنيم که تا بوده چنين بوده
خود شهدا يادمون آوردن
يادش بخير شلمچه سال پيش
يادش بخير
اما هميشه نرفتن دليل بر جا موندن نيست اي دل
کي بود مي گفت بماند که پارسال جواب دل شکستمون رو با کربلا دادن
حالا مي خوام خطاب به تموم دل شکسته ها بگم:::
دلهاي شما رو خريدن شهدا ان شا الله
اونا طاقت شکوندن دل يه مورچه رو نداشتن چه برسه به ما
آره ميخوام خوب تماشا کنين
خوبِ خوب
که چي ميخوان شهدا به شما بدن
اونا هم به رسم معبودشون،دل شکسته خريدارن
آهاي با تو و خودمم
خيلي حواست رو جمع کن
توي عيد امسال،تو هم قدر اين دل شکستت رو بدون
و نذار جز شهدا کسي بخردش
آخه توي دنيا رسمه که چيز شکسته رو ارزون مي خرن
ولي تو که خاطرخواهي به اين زلالي داري
زلال بمون و منتظر قيمتي باش که دارن روت ميذارن نازنين!!!
شهدا هنوزم دلامون از شما پُره پُره
و فهميديم که مردم ما خوب تر از اوني هستن که ما فکر مي کرديم
آره فهميديم که ميشه عيد خوبي رو در کنارشون گذروند
شايد کمي با مهارت در توکل،حتي عيدي بي گناه نه غرق در گناه داشته باشيم
به مدد خوبان خدا
دوستان خوب و بهاري ام
سال نو مبارک باشه

سالروز بمباران شیمیائی حلبچه
بسم الله الرحمن الرحيم
حلبچه سلام
بيا برگرديم به اون سالي که خيلي ها رو از دست دادي
اما نگران نباش
هنوز از ياد نرفتي
ما به يادتيم
ميگن اون موقع ها از اون صحنه هاي دلخراشت
سعي مي شد در داخل کشور پخش نشه تا روحيه ها تضعيف نشه
اما با پوستر و چيزهاي ديگه عمق فاجعه رو به تصوير کشيدن و به مردم دنيا نشکونت دادن
نمي دونم بگم چجوري مردم خشک شدن يا نه!!!
اما يه کوچولو توي اخراجي ها نشون دادنت
نمي دونم اگه اونجا مردم ماسک و امکانات داشتن مي تونستن نجات پيدا کنن يا نه
نمي دونم اگه اونجا مردم مجهز به چه علم و امکاناتي بودن،جون در مي بردن
حالا حتما خبرهاي اون موقع دستته ديگه !خبر داري که
اون موقع ها که توي مناطق جنوبي کشور،مردها که قسمتهايي از شهر رو رها کرده بودن
گروهي از زنهاي اون شهر،مورد حمله عراقي ها قرار گرفتن
حالا کاش فقط با تير اسلحه و با نارنجک و اين چيزا مورد حمله اون وحشي ها قرار مي گرفتن
اما نه حلبچه اون پاکدامنا...اگه
اونا اگه کار با اسلحه و اون سلاحهايي که در اثر درگيري ها و جنگي که بوده
توي شهر و خيابون به وفور ريخته بود رو قبلا ياد گرفته بودن
ميشد تصور کرد که اون علم و سلاحها،جونشون رو نجات مي داده
اما حالا چي؟
چند نفر از ما بلديم با سلاحهاي حتي معمولي کار کنيم؟
آيا وقت اين نوع از استقلال خواهي هاي خانمها و دختران جامعه ما نرسيده؟
اما يه چيزي رو هنوز نگفتم...مي دوني اون چيه
حلبچه...حلبچه جون
باورت ميشه که ما توي بمباران باشيم و خودمونم درست باورمون نشه؟
آخه ميگن که ما توي جنگ فرهنگي هستيم
و لي نوع بمبهاي شيمياييش طوري شده که اثراتش مثل اون موقع ها دلخراش انگار نيست
مثلا
شيميائيهايي که خيلي تمييز روي صورتهامون ميشينه
ترس کدومه
ماسک کجا بود
اما يه وجه اشتراک داريما
الانم از ما پوستر درست مي کنن
تازه الان ديگه طاقتمونم خيلي زياد شده
همين داخل کشور هم پخشش مي کنن
تازه دوز مصرفمونم بالا رفته
وارداتي هم داريم
بگذريم
فقط حلبچه جان
بدون که وضع الان حلبچه هاي ما خيلي داغونه
اما بي صدا و آروم داره مي سوزه و آب ميشه
نمي دونم کِي ديگه نيروي کمکي مياد که محيطمون رو ضد عفوني کنه
آره حواسم هست
من دارم ياد مي گيرم که ماسک مورد نياز امروز جامعه من چيه
و کجاها بايد ازش استفاده کنم
گرچه يه کم بخار اومده داخل ماسکم
اميدوارم که نفوذ مواد شيميايي نباشه
ايشا الله که يه تنفس پاک از عمق وجودمه
با آگاهي و اراده
پ . ن :
چند سوال:
چطور شهدا اون موقع ها هم با انرژي زندگي مي کردن و هم هر لحظه آماده مرگ و شهادت بودن
چرا دلمردگي و دست کشيدن از دنيا سراغشون نمي اومد
نمي اومد ديگه مگه نه؟؟؟؟
محاسبات آماري جنگ و عمليات ها(مثل پل سازي و عبور از اروند و...) چه علمي رو مي طلبيد؟
دکتر چمران در مناطق جنگي از علمش چه استفاده اي کرد؟
آيا کسي که تحصيلات دانشگاهي نداشت
مثل شهيد برونسي نمي تونست موفق باشه با استفاده از توسلات خالصانش؟
علم و توسل و توکل در کنار هم جور در ميان؟
رانندگي چطور
ورزشکاري ،دفاع شخصي و فنون رزمي چطور؟
اگه الان جنگ بشه(از نوع 8 سال دفاع مقدس نه اين همه سال جنگ تزريقي فرهنگي) نحوه جنگ متفاوته؟
موبايل و اينترنت و...هزاران هزار امکانات ديگه،چه نقشي رو بازي مي کنن؟
نظرتون چيه؟
امام راحل به ما آموخت که "انتظار در مبارزه است" و این بزرگترین پیام او بود و پس از او، اگر باز هم امیدی ما را زنده نگه می دارد همین است که برای ظهور اخرین حجت حق مبارزه کنیم، امام(ره) ما را آموخت که عرفان را با مبارزه جمع کنیم و خود بهترین شاهد بر این مدعا بود که" عرفان عین مبارزه است "و از این پس چه داعیه ایی می ماند برای آنانکه عرفان را به مثابه امری کاملا شخصی و بهانه ایی برای آمادکی خویش می گرفتند؟!
سید شهیدان اهل قلم مرتضی آوینی
×××××××××××××××
قافله ی انتظار تلاش دارد تا در جهت زنده نگاه داشتن یاد و خاطره ی شهدا و به منظور ایجاد فضایی مناسب و همچنین برای انسجام و هماهنگی بیشتر با یاران قافله ی انتظار ،
انشالله و با یاری شهدا و همراهی عزیزان برنامه های خود را در چارچوب معین و تنها از طریق همین وبلاگ قافله انتظار ارائه نماید
بدیهی است سایر مراجع و منابع اطلاع رسانی به قبل از اطلاع رسانی در وبلاگ مورد تایید
و استناد قافله ی انتظار نخواهد بود...!
------------------------------------------------------
دلیلی زیبا برای ...
إنما يوفى الصابرون أجرهم بغير حساب...
انشالله مخاطب وبلاگ هم خود شهدا هستند
Powered By
BLOGFA
منبع کدهای وبلاگ