
لباس رزم بپوشیم همه به فرمانش /////// مباد شقشقیه بخوانیم بعد دورانها
بیا که فاطمه باشیم بهر او امروز//////// که تا سقیفه نبینیم در خیابانها
گره خوردیم عاشقان با نخ عبای او/////مباد که جدا شویم روزگار نقض پیمانها
بر خامنه ای رهبر خوبان صلوات....
شب هور...اول معذرت می خوام هم از جناب شیخی هم از شما که چند وقت آپ نکردم٬ دیگه خلاصه به بزرگی خودتون ما کوچیکارو ببخشین! دیگه درگیریه تحصیل اجازه ی بیشتر از این آپ کردن رو نمیده.
دومم این که من اجازه گرفته بودم درباره مصاحبه با خانواده ی شهدا مطالبی بنویسم٬ معذرت می خوام که تاخیر ایجاد شد .
باید روشن کنم که این رو گفتم چون قرار بود چند وقت پیش مصاحبه ایی با خانواده ی شهید عزیز امیر حاج امینی داشته باشم ولی بعضی مشکلات پیش اومد ( البته نه از طرف من از طرف رابط ) که به تعویق افتاد و دیگه بعدشم مهر اومد و خلاصه کاسه کوزمون ریخت به هم. ولی اگه شهید اجازه بدن دفعه ی بعد که رابط رو دیدم ( شهید پسر عموشون هستن) سعی می کنم یه جوری دیگه خلاصه آویز شیم دیگه !!!
الانم دیگه عذاب وجدان گفت که باید یه چیزی آپ کنم!
عید که با خانواده ی محترم اینجانب راهی سرزمین نور شده بودیم ٬ از نمایشگاه هویزه چند تا کتاب خریدم . یکی شون روش نوشته بود چاپ سی و دوم! منم مغزم سوت کشید برش داشتم و دیدم الحق که حقشه سی و دو بار چاپ شه ! نام کتاب فرمانده ی من هستش. نمی دونم کی خونده ولی واقعا محشره هر کی نخونده بره بخره! کتاب فرمانده ی من نوشته ی جمعی از نویسندگان دفاع مقدس البته از خاطرات خودشون ٬ رحیم مخدومی و... ( رفقا... ) انتشارات سوره ی مهر .
یکی از (به نظر من البته ) قشنگ ترین ماجراهاشو به نوشته ی آقای احمد کاوری انتخاب کردم که بنویسم. امیدوارم سلیقم خوب باشه.
---------------------------------------------------------
این اسطوره ٬ حدیث صلابت و یادواره ی سید علی رضا قوام معاون گردان نوح٬ از لشگر ۲۱ امام رضا (ع) است. حدیثی که چنان عظیم و پر شکوه. که گاه به تخیل بیشتر شبیه است تا واقعیت...
و من تنها برای کسانی می نگارم که به ایمان خویش ایمان دارند!
شب است و سکوت هور. پارو به آرامی بر سطح آب می کشم و قایق به نرمی پیش می رود. علیرضا بر سینه ی قایق پشت به من ایستاده است و روبرو را می نگرد. می دانم که ملتهب است و می دانم که در اندیشه اش چه می گذرد٬ چیزی که در اندیشه ی همه ی ما می گذشت. در اندیشه ی بچه های گردان نوح فردا ٬ شب عملیات است. عملیات کربلای ۵. قلبم از تداعی فردا می لرزد. چیزی شوق انگیز و زیبا در وجود احساس زده ام موج می گیرد و سیال گونه به ذهن می رسد. و تصویر فردا که واقعیتی است... از هم اکنون پیش چشمانم زنده می شود.
- سرت رو بدزد!
به فرمان علیرضا در کف قایق دراز می کشم. نیمی از صورتم یکباره خیس و خنک می شود. در همان حال بوی هور و ساقه های سبز نی را حس می کنم. نفسی عمیق می کشم . چشم هایم را برای یک لحظه می بندم و ناگهان از پشت پلک ها٬ شبح یک روشنایی بر چشمانم می افتد. یک منور بالای سرمان می سوزد. چند لحظه بعد٬ قایق همچنان در سکوت هور پیش میرود. من به آرامی پارو می زنم و علیرضا ساکت به روبرو خیره است...
***
آشنایی ام با علیرضا بیست روز پیش از این بود. در مسجد جامع کاشمر.
بعد از عملیات کربلای چهار٬ با بچه ها به تحلیل عملیات نشسته بودیم. علیرضا همان موقع وارد شد و بیشتر بچه ها که او را می شناختند پیرامونش را گرفتند. جوان بود و به قامت بلند. و هنوز گرد و خاک جبهه را بر لباس داشت. حتی از دور گتر شلوارش می شد یک کف دست رمل جنوب آورد. با تک تک بچه ها دست داد و همان طور سرپا صدا زد:
- کی می آید؟
دو روز قبل از کربلای چهار برگشته بودیم و حالا به دعوت علیرضا به شلمچه می رفتیم.
***
بادی که از مقابل می آید. خنک و بویناک بر چهره ام می نشیند. زمزمه های پراکنده ای به گوش می رسند٬ علیرضا سر بر می گرداند و نگاه من٬ که پیش از این بر او بوده است٬ در تاریکی چشمهایش را جستجو می کند. سرش را به اشاره تکان می دهد. قایق را به کنار می کشم. به اول راه کار رسیده ایم.
- « من راه کار رو چک می کنم . زود می آم! »
و پا از قایق بیرون می نهد و نرم وسبک به میان نی ها می لغزد...
***
با قطار که می آمدیم توی یک کوپه بودیم . راه شبانه فرصت خوبی بود برای کنکاش در شخصیتی که اکنون فرمانده ما بود. تواضع ٬ متانت٬ مهر و خشرویی و خشگویی مجموع جاذبه هایی است که هر کدام به تنهایی می توانستند شیفتگی و علاقه مرا نسبت به او باعث شوند. سرش را به شیشه چسبانده بود و دشت را می نگریست . من نیز نگاهم به تاریک و روشن مهتابی دشت بود. بچه های دیگر به گفت و گو بودند. سرم را که گرداندم٬ نگاه علیرضا به سویم بود:
- چه شبی دارد دشت!
- مهتابی.
- یه چیز دیگه.
- خلوت.
-دیگه؟
- سوال هوش می پرسی؟
به خنده پاسخ می دهد:
- چه کنم دیگه! عادته!
و علیرضا معلم بود . در روستای حاجی آباد کاشمر.
***
سرمای شبانه هور بر لباس غواصی ام می خزد و افکارم را می بُرد. دست هایم را به هم می مالم و بر صورتم می کشم٬ در حالی که نگاهم به انتظار بر مسیر حرکت علیرضا خیره است. باد لای نی ها می پیچد و تصویر وهم آلود آن ها نگرانم می سازد. می ایستم و به راه کار می نگرم. و ناگهان صدای کوتاه یک انفجار بر کف قایقم می نشاند. قلبم به تپش می افتد و بی طاقت بر تمام وجودم می کوبد.
- نکند علیرضا...؟؟؟!!!
دلشوره و توهم جانم را به بازی می گیرد. و باز هم انتظار... آن صدای انفجار چه بود؟ اگر علیرضا زخمی شده باشد چه؟ چگونه برش گردانم؟ عملیات فردا چه می شود؟ بر می خیزم . پایم را از کف قایق بیرون می نهم و در پاسخ سوالاتی که به جانم افتاده اند به آرامی به راه می افتم. حالا به راه کار رسیده ام و به آرامی نفس نفس میزنم از موانع خورشیدی می گذرم و آنجا٬ کمی دروتر٬ سایه وار علیرضا را نشسته می بینم که دوربین به چشم به روبرو می نگرد. تا چند قدمی اش جلو می روم و صدایم را خفه می کنم:
- علی...
با اشاره دست مرا می خواند . به یک خیز کنار او می رسم و گوشم را نزدیک دهانش می برم.گ
- من تا فردا شب می مونم. بچه ها از همین جا عمل کنن . برو!
من هیچ حرفی نمی زدم . می دانم که هرکاری را به صلاح باشد انجام می دهد. به سرعت بر می گردم.
از دیشب تا به امشب جانم به لبم رسیده! بلند تر از دیگران در راه کار گام بر می دارم تا به او برسم.
- آها... آنجاست...
و علیرضا همچنان سایه وار نشسته است. سرعت می گیرم و سراسیمه تا کنارش می دوم.
- علی آمدیم... علی!
و اما ناگهان می شکنم! دو پای علیرضا از زانو قطع شده بود و دستانش چون دو ستون محکم٬ نشسته اش داشته بودند. و آن انفجار٬ در کار ملکوتی ساختن او شده بود...
آه٬ چه شبی دارد هور!
( رفقا بی زحمت حالی دست داد ما رو هم یه یادی بکنین که حاجت زیاد داریم! )
به امید محشور شدن با شهدا....
یا علی!
آرزویی که برآورده شد...می دانست پدرش که یک مبارز قدیمی بازار بود به سختی رضایت داده است تا در ان آشفته بازار نقد ها و تبلیغات و جو سازی های توده ای ها و مارکیستهای چپ و ملی مذهبی ها و مجاهدین خلقی... دانشجوی رشته ی الهیات دانشگاه تربیت مدرس شود ...
نیمی از روزش را در فعالیتهای مبارزاتی و فعالیت های سیاسی و شور حال دوران دانشگاه و خط مقدم مبارزه با تفکرات انحرافی می گذارند...
ولی باید کار می کرد نیمه دیگر روز را... معلم پرورشی یکی از مدارس دخترانه ی محله نظام اباد بود...شور های جوانی یک حتی لحظه از او دور نمیشد .... عاشقانه درس میداد ، برای نو نهالان و سربازان و اینده سازان انقلابی که ان روز ها خود نونهال بود....
ناقوس شوم جنگ که به صدا در امد .... بی تاب شده بود ، برای عشق اش ، آرمانش ، و انقلابی که ...
دلش در خط مقدم بود! میدانست زن است! می دانست جهاد نظامی واجب کفایی است! میدانست معلمی و تربیت اندیشه انقلابی کمتر از جهاد با اسلحه نیست .... می دانست ...
تمام این دانستن ها اما آرامش نمی کرد ... هر روز شهیدی را به شهر می اوردند و او بی تاب تر و بر افروخته تر از قبل....
جنگ در حال تمام شدن بود و به شوخی به نزدیکان اش می گفت : برای این بمب های صدام کلی نقشه کشیده بودیم ما!!!! و البته لبخند سرد دوستانی که هر کدام به شهرستانی فرار کرده بودند برای امان ماندن از مرگ ...
" دعا می کرد که بمب ها و موشک هایی به سمت کشورش روانه است ... بروی خانه ی آنها فرود آید تا تاسیسات مملکت اش ! انقلابش! مردم و کشور اش اسیب نبینند"
مي گفت حد اقل كاري است كه مي تواند بكند...
به آرزویش رسید ...! در سالروز عید مبعث سال ۱۳۶۸ به همراه پدرش که چند روزی بود از جبهه برگشته بود و دوازده نفر از خانواده اش...
پی نوشت :
۱ - این روز ها و ان روز ها خیلی ها! لقلقه ی زبان شان جانم فدای ایران بود و هست...! و البته اینکه چقدر راست می گفتند و می گویند ... بماند !
۲- روایت بالا! داستان واقعی بود از زندگی و شهادت شهیده معصومه قزوینی و دوازده تن از خانواده ایشان و بیان خاطراتی از نزدیکان ایشان و البته تجديد خاطرات مبهم از كودكي خودم و خانه اي كه ظاهرا ويران شد اما آباد كرد...
جنگی که بود ... جنگی که هست...هنوز انقلاب بيست ماهه نشده بود، هنوز ارتش در دودلي بودن يا نبودن بود، هنوز سپاه پاسداران براي دفاع از انقلاب اسلامي مجهز و مستقر نشده بود، هنوز بسيج، بسيج نشده بود و هنوز غائلههاي رنگارنك در گوشه و كنار كشور بخصوص كردستان تمام نشده بود كه غرش هواپيماهاي دشمن بعثي در فضاي كشورمان پيچيد، انفجار گلولههاي توپخانه سنگين او نقاط مختلف شهرهاي مرزي را ويران كرد و خانهها، باغها، نخلستانها و خيابانهاي شهرهاي جنوب و غرب كشور زير زنجير تانكهاي متجاوزان له شد...
قرار بود سه روزه خورستان فتح و از پيكر وطنمان جدا شود و پس از آن شهرها يكي پس از ديگري سقوط كند و بالاخره، تهران زير چكمههاي متجاوزان به اشغال درآيد.
قرار بود دنيا، از قدرتهاي اَبرَش تا كشورهاي عَرَبش تا كشورهاي آفريقايي همه يكدست و متحد به نظاره نه كه به حمايت از متجاوزان کنند.
يكي با دادن تانكهاي پيشرفته، ديگري با در اختيار گذاشتن هواپيماهاي جنگي مدرن، آن يكي با سلاح شيميايي، يكي ديگر با حمايت سياسي و اطلاعاتي، برخي با گسيل سرباز و بعضي هم با تامين هزينه، اين تجاوز آشكار را پشتيباني ميكردند.
و اين سوي ميدان مردمي كه در تحريم بودند و از داشتن سيم خاردار هم محروم! صدام كه امروز پوسيدهاي زير خاك است و گورش هم مجهول تا استخوانهايش را بيرون نكشانند و نسوزانند و خاكسترش را به باد ندهند، آن روز رجز ميخواند و خود را سردار قادسيه ميناميد.
او به پشتوانه حمايتهاي شرق و غرب و عرب و غيرعرب، طولانيترين جنگ قرن بيستم را آغاز كرد و در مقابل، دم مسيحايي ولي خدا خميني كبير(ره) به كالبد مردم و بويژه جوانان دميده شد و دفاعي مقتدرانه اما مظلومانه، شكل گرفت.
زنان و مردان، سالخوردگان، نوجوانان و جوانان از اقوام مختلف، از ترك و لر و بلوچ گرفته تا فارس و عرب و از مسلمان شيعه و سني گرفته تا مسيحيان و يهوديان و زرتشتيان دست در دست و پشت به پشت براي باشكوهترين و حماسيترين دفاع قرن بيستم قيام كردند؛ دفاعي كه آن روز و امروز آن را «مقدس» ميناميم.
دفاع از وطن كه دوستياش از نشانههاي ايمان است،
دفاع از شرافت و ايمان مردمي كه تصميم گرفته بودند مستقل و آزاد باشند،
دفاع از انقلابي كه به نام خدا و براي خدا شكل گرفته و پيروز شد و در دهههاي پاياني قرن بيستم انحصار دو ابرقدرت معارض با دين را شكست و دفاع از نظامي كه امام راحل، دفاع از آن را از اوجب واجبات دانسته بود.
8 سال گذشت و جنگي كه رسما در 31 شهريور سال 59 آغاز شد، مرداد سال 67 پايان يافت.
درست است كه جنگ نظامي تمام شده است؛ درست است كه ديگر از غرش هواپيماها، شليك توپها و موشكها و از صداي زنجير چرخ تانكها خبري نيست؛ درست است كه هر روز پيكر مطهر شهيدان را برسر دست تشييع نميكنيم؛ درست است كه هر روز جانبازي را با بدني مجروح و پارهپاره بر تخت بيمارستان نظارهگر نيستيم و درست است كه.....
اما نگاهي توام با بصيرت به آنچه پس از آن 8 سال گذشت، واقعيتي را آشكارا پيش چشمانمان نمايان ميكند.
«جنگ» هست اما چون از «سخت» ش طرفي نبستند «نرم» ش را آغاز كردند. توپخانهها و يگانهاي موشكي به شبكههاي ماهوارهاي و سايتهاي اينترنتي متنوع تغيير شكل داد.
موشكها، گلوله توپها و سلاحهاي شيميايي جاي خود را به پيامهاي مسموم داد و فيلمها، مستندها و گزارشها جاي زنجير تانكها را پر كرد.
آنروز پيكر و جانمان را نشانه ميگرفتند و پاره پاره ميكردند و امروز ايمان و اميدمان را.
آن روز دشمن خاكريزهايش را در كنار مرزهاي جنوب و غرب زده بود و جبهه او واضح و روشن زير ديد بود و امروز به درون خانههامان نفوذ كرده است و او را نميبينيم.
آن روز ميجنگيدند تا او را از خاكمان بيرون برانيم و امروز بعضا در را هم رويش ميگشاييم چون از سختي ظاهرش خبري نيست و نرم شده است و رنگي و مخملي!
و تو این همرزم امروز !! بدان «جنگ» همچنان هست و نه اتفاقا كه از روي تدبير، بسيار دشوارتر و پيچيدهتر هم شده است و چون «جنگ» هست، «دفاع» هم هست و چون در اين جنگ نيز هدف دشمن وطنمان، ايمان و اميد مردممان، انقلابمان و نظاممان است، دفاع ما همچنان مقدس است...
امام راحل به ما آموخت که "انتظار در مبارزه است" و این بزرگترین پیام او بود و پس از او، اگر باز هم امیدی ما را زنده نگه می دارد همین است که برای ظهور اخرین حجت حق مبارزه کنیم، امام(ره) ما را آموخت که عرفان را با مبارزه جمع کنیم و خود بهترین شاهد بر این مدعا بود که" عرفان عین مبارزه است "و از این پس چه داعیه ایی می ماند برای آنانکه عرفان را به مثابه امری کاملا شخصی و بهانه ایی برای آمادکی خویش می گرفتند؟!
سید شهیدان اهل قلم مرتضی آوینی
×××××××××××××××
قافله ی انتظار تلاش دارد تا در جهت زنده نگاه داشتن یاد و خاطره ی شهدا و به منظور ایجاد فضایی مناسب و همچنین برای انسجام و هماهنگی بیشتر با یاران قافله ی انتظار ،
انشالله و با یاری شهدا و همراهی عزیزان برنامه های خود را در چارچوب معین و تنها از طریق همین وبلاگ قافله انتظار ارائه نماید
بدیهی است سایر مراجع و منابع اطلاع رسانی به قبل از اطلاع رسانی در وبلاگ مورد تایید
و استناد قافله ی انتظار نخواهد بود...!
------------------------------------------------------
دلیلی زیبا برای ...
إنما يوفى الصابرون أجرهم بغير حساب...
انشالله مخاطب وبلاگ هم خود شهدا هستند
Powered By
BLOGFA
منبع کدهای وبلاگ