
دعایی در دل شب تقدیم به همه عاشقان شهدا و همراهان وبلاگ قافله انتظار
تشییع شهدا در تهرانسلام
مراسم تشييع شهيدان در تهران نيز در ساعت 9 صبح روز شنبه 4 آبان و همزمان با سالروز
شهادت امام جعفر صادق (ع) از محل دانشگاه تهران به سوي دانشگاه تربيت مدرس
انجام خواهد شد
send to all plz
خبر از دوست گرامی :
آرامش
چقدر زود بزرگ شده بود!
مي گفت:داداشم سيزده سالش بود که رفت جبهه،
تو وصيت نامش نوشته بود: برام پنجاه هزار تومن ردّ مظالم بديد!
ازش که مي پرسيديم: تو که همش جبهه بودي؟!!
جواب درست و حسابي نمي داد.
بعدها به خواهرم گفته بود:
براي شناسايي که به خاک عراق مي رفتيم، بعضي وقت ها مجبور مي شديم
از زمين هاي مردم رد بشيم، نمي خوام حق الناس داشته باشم!
نوزده سالگي تو مرصاد شهيد شد...
عبد الزهرا(س)
بازی دراز...سفارش شهدا به........با یاد خدا
منت خدای را...
کجا بود ...هان بازی دراز
چی بود...انگار که یه تپه رو داری با شیب ملایم میری بالا
چی کار کردیم...خب؛نشستیم روی خاکها
چی جالب بود...اینکه بخوای با کفش بالا بری اما یکی از دوستات کفشاش رو دراره و تو هم یه کم فکر کنی که تنبلی رو کنار بذارم و من هم کفشم رو دربیارم
چند قدم که بر می داری
تازه یاد جنوب بیفتی که آره همین کفش درآوردن اونجا؛باعث می شد بیشتر با زمین انس بگیری
یه حسی بهت دست بده به اسم حس « درد »
حس خاکی بودن
حس مظلومیت و یه درجه پایینتر اومدن از اونایی که با کفش چند سانت از تو بالاترن
مثل اکثر جاهای غرب،جای غریبی بود...
دور تا دور کوه و تپه و خاک و برهـــــــــــــوت
کاملا سردی و تنهایی غرب از حال و هوای این مناطق پیداست
برخلاف جنوب که اون گرماش واقعا به زمینش و حال و هواش هم سرایت کرده
یه حس گرم و شیرینی رو حس می کنی
حتی اگه انتخاب رزمنده های امروزی باشه
همون جنوب رو انتخاب کنن
ولی اونایی که توی غرب جنگیدن،یه شرایط دیگه ای رو متحمل شدن
به قول راوی که می گفت:
اینجا رزمنده ها میومدن که بجنگن و منتظر دشمن از روبرو بودن
یهو از پشت؛سرشون رو می بریدن
توی منطقه خودشون هم امنیت نداشتن
همینجا درون خودشون و منطقه و مرز خودشون هم واقعا غریب بودن
برگردیم به بازی دراز
این رو خوب یادمه که خیلی جای مهمی بود
خیلی ارزش داشت
خیلی عزیز و معروف بود
حتی دوست داشتنی بود
اما خوب یادم نیست که درموردش چیا گفتن
اونجا چیا شد
کمتر جایی هم درموردش چیزی خوندم و دیدم
حتی شب آخر که داشتیم به تهران می رسیدیم
بیسیمچی قافله می گفت:
یادمون باشه که کجاها رفتیم
کجاها پا گذاشتیم
بازی دراز
اما نکنه که این پا هر جایی بره و هرجایی پا بذاره
یادتون نره که مهمون کیا بودیم
روزی که پیامک داده بودن برای ثبت نام
نوشته این بود:
مهمانی لاله هاست
بزمی برپاست
تا در کـَرم و لطفشان باز است بشتاب
همسفر جا نمونی !!!
حالا ما رفته بودیم به این مهمونی
اما آخرش سفارش شدیم به این که
از جمع شهدا بیرون نیای وقتی خودت ازشون فاصله می گیری!!!
جای پات سفت شده
خودت زیر پات رو خالی نکنی
البته باز هم بی کمک نذاشتن بچه های قافله رو
سفارشمون رو به رفیقاشون توی شهرک و توی صدا و سیما کردن
توی شهرک که شهدای گمنام ؛شهرکی ها رو خیلی از روزا اونجا دور هم جمعشون می کنن
و برنامه آرامش ذهنی و معنوی خوبی رو براشون می ریزن
بخصوص عصر روزهای پنج شنبه
به صدا و سیما هم سفارش کردن که گاهی با تصویر و امواج،فیلم اروند رو که ساختن
دور از شهرکی ها رو هم مهمون کنن و برن توی مقبره و تجدید یاد و خاطره و پیمان کنن
و خود شهدای اونجا مهمون خونه های بچه ها بشن
خلاصه
شهدا
همردیف ها
و
رهروانشون ...
همگی دست مریزاد
سال تحصیلی جدید همراه با شهدا مبارک....
بنام آن که قدم در راهش برداری؛قدم برایت بر می دارد
الهی به امید تو می خواهم بنویسم
و باز هم منت خدای را.......
از کجا باید شروع کرد؛ قصه عشق ُ دوباره !!!
نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بستست
در ِ کنج قفس باز است اما
پر مرغ آوازم شکستست
.
.
.
باز هم ما
باز هم شهدا
باز هم تفاوت فرهنگ ما و آدمها
نمی دونم چند تاتون دانشجویین
چند تاتون محصلین
چند تاتون حوزوی هستین
یا شاغل و...
اما قائدتا هر جا که باشین هر جا که باشین
یه قافله انتظاری هستین
یعنی انتظار رو با خودمون یدک می کشیم
با رفتارمون
با ظاهرمون
با عشق درونیمون
به شهدامون
با امیدمون به آزادیمون از قفس ها""""""""
از پله های دانشگاه بالا می رفتم
من موندم و دوستا در حرکت
یهو عکس شهدا که ردیف نصب شده بود نگهم داشت روی پله ها
لحظه ای زمزمه ای باهاشون داشتم و به بچه ها ملحق شدم
انگار نگهم داشتن که ....
حواست هست!!!
حواسم هست!!!
نکنه توی این برو بیاهای دنیا
توی این مدرنیته های هایکلاسی دانشگاها
توی این بی ایمانی مثلا برا درس جمع شدنها
ببازیم و چشم باز کنیم و ببینیم که ما هم بله
چقدر شده که از ترس ِ تغییر ِ کمپلت ِ خودتون , کـپ کنید ؟
چقدر شده که فشار محیط؛ روی اعصابتون راه بره
چقدر توی این جهاد؛با لطف خدا سربلند بیرون اومدین ؟
چقدر حضور خدا و شهدا رو در وجودتون حس کردین
چقدر شده که کم بیارین و به خودشون بگین که بذارید واسه شما این چادر سرم باشه
این لباس تنم باشه
این عشق,توی دلم باشه !!!
من از همون شب دوکوهه ای ؛ یه طور خاصی عنایت از شهید همت دیدم
حالا هم اون روی راپله های دانشگاه یهو نگهم داشت
امشبم یاد خودش افتادم
از خداشم خواستم که به راهشون نگهم داره
نه فقط برا عکسشون روی راپله ها !!!
می دونم حالا دلهای خیلی هاتون هوای دوکوهه و طلائیه و فکه و اون شب زیبای پادگان ابوذر رو کرده
ای که اگر دلی هوایی تو شود
هواییش می شوی
دلمان هوایی بهشت زمینی ات شده
در آن هوا دوباره مستقرمان می کنی ؟...
به امید دیدار همه خوبان همه دوستان نازنین این قافله سبز انتظار ؛ توی اون سرزمین های سرخ بی قرار
آمین
:
:
:
درد ودل نامه :
دوستان به یادتانم
اثری
ردی
نشانی
از خود باقی گذارید
که دلتنگتانم
شدید
!!!
...
باشگاه افسران و 360 درجه
بنام خدای مهربون و صبور
از اونجایی که شب اول از سفر غربمون رو پسرا و آقایون با فوتبال طی کردن
یه شب دیگه هم باز صداشون حسابی ما رو برد تــــــــــو فکر که چرا اینا اینقدر صداشون بلند شده
از اونجایی که خیلی هامون سفر اولمون بود به حدس یکیمون،
فکر کردیم که نکنه باشگاه افسران که میگن همینجاست که آقایون الان اون تـــــــــــــــو هستن
J
و درحال ورزش و این حرفاJ
J
خلاصه اینکه با دیدن قبور شهدای باشگاه افسران در یک محوطه در کنار هم
آره مثل بقیه فهمیدیم که نه از این خبرا نبوده....
من نمی دونم اونجا چه خبر بود که حسابی اشک خیلی ها رو درآورده بود
حالی رو از کسانی دیدم که روی آدم تاثیر میذاشت
بخصوص اگه ...
بگذریم یه چیزی انگار اجازه نوشتنش رو نمیده
آره یه دوربین رو دیدیم که اتفاقا اون هم خیلی تازگی داشت
آخه داشت لحظه های ناب خلوت بچه ها رو آروم و بی صدا شکار می کرد
از کنار قبور رفتیم به یه نمایشگاه عکس که توی همون محوطه ها بود
خوش صلیقگی و تیز بینی هنرمندا و گرد آورندگانش رو نشون میداد
صحنه هایی از دوران گذشته مثلا دوران جنگ..............
و صحنه های مشابه اون در زمان حال؛توسط امروزی ها و گاهی دیروزی ها
و این عکسها کنار هم دو به دو در یک قاب قرار گرفته بودن
مثل سینه زنی رزمنده ها توی مناطق جنگی گرداگرد هم
,و عذاداری های ما توی محرم و ...
شاید مراسم احیای شبهای قدر و خیلی چیزهای دیگه
وصیت نامه ها و لباسهای رزمنده ها هم توی ویترین ها بود
دیدیم و گذشتیم
تا به سالن آمفی تاترش رسیدیم
خیلی ها نشسته بودیم
و بعضی ها هم سرپا
به صحبتهای راوی گوش می دادیم
و صحنه هایی که پخش می شد رو می دیدیم
حال و هوای قشنگی بود توی اون تاریکی
و یه جور لذت که که حس می کردی تقریبا تمام اونایی که اینجا نشستن توی خیلی از زمینه ها شبیه تو هستن
اونا هم از دیدن این صحنه ها این موسیقی ها لذت می برن
بر خلاف خیلی از فیلمهایی که توی دانشگاهها و سینماهای امروز پخش میشه و گاهی تو رو از رفتنت پشیمون می کنه
یا اینکه می بینی هیچکس یا کمتر کسی اونجا هستش که از دیدن اون صحنه ها ناراحت بشه
و حس خوبی نداری...........بگذریم.......خدا همین بچه های خودمون رو نگه داره
آره دیگه به قول بچه ها برای شهدای آینده صلوات »»»»««««
خوشحالم که با این شهدای آینده همسفر شدم و با شهدای گذشته زمزمه کردم
و تمام شد و ما بعد از یکبار دیگه زیارت اون چند تا شهید باشگاه افسران ؛
پایین پله ها با شربت های صلواتی گلویی تازه کردیم و راهی شدیم
اونم توی چند روز اول گرمترین ماه سال...................یعنی مرداد ماه
البته ما توی غرب کشور داشتیم از گرما هلاک می شدیم
پس توی جنوب چه خبر بود
وقتی آقای عباسی بگه ساعت 11 شب که برمی گشتیم واسه استراحت،از داغی ،قرمز باشه صورتت
ایشون هم از جمله افرادی بودن که نذر داشتن توی همین روزا برن جنــــــــــــوب!!!
یه وقت هوایی نشین از این نذرا کنیدهاااااااااااااا
ولی دعا کنید که همین که توی همین شهر ها داریم زندگی می کنیم
گاه گاهی شهدا ما رو مهمون محفلشون کنن
یه مراسمی از خودشون
یه بزرگداشتی چیزی
ان شا الله
به قول وبلاگ دفاع مقدسی ها:
پ. ن:
::::::::::::::::::::
خدا می دونه که من چند هفته پیش این مطلب رو نوشته بودم
ولی توی همین کامپیوتر گمش کرده بودم
تا امشب به خواست خدا که داشت مطلب جدید وبلاگمون رو حواله می کرد
اینم پیدا شد
متن تازه که آماده شد اومدم همین مطلب باشگاه افسران رو بخونم
دیدم حکت خدا رو باش!!!
وجه اشتراک دو مطلب رو
سال جدید تحصیلی...حرف از دانشگاه
و اشتراک بعدی: یاد و دلتنگی برای هم قافله ای ها... یا همون شهدای آینده...
شکر و سپاس از آن خداست
:::::::::::::::::::
دل نوشت:
راستی بذارید این رو هم بگم که توی دلم نمونه
این برنامه....سفر به گرای 360 درجه ای
رو که از شبکه سه می بینم؛خیلی یاد بچه های گروه می افتم
کاش گروه ما هم یه همچین برنامه ای رو (در حد توان و وقت خودش)پیاده کنه
حالا همه از ته دل اگه پایه بودین بگین....آمــــــــــــــــــین
شب قدر
سلام زائرهای قدمگاه شهدا
شبهای قدر کجاها بودین؟
چی کار کردین ؟
به یاد هم افتادین؟
دلتنگ شبهایی شدین که با هم بودیم
توی تاریکی مساجد یاد کدوم شب افتادین!!!
همون شب جمعه ای که خیلی تلاش شد توی حسینیه اون مدرسه دعای کمیل برگزار بشه
اما نشـــــــــد !!!
شما بگین نشد یا ...
خانمها جمع شدن توی یه اتاق یا اتاقکی که می شد به دور از خیلی ها اونجا خلوت کرد
آره چند نفر بودیم که توی اون تاریکی که از نور بیرون می شد کتابچه ها رو دید شروع کردیم به خوندن دعای کمیل
مگه می شد ما دعای کمیل قافله انتظار رو ترک کنیم
اصلا مگه شهدا میذاشتن که ما کمیل نخونده پاشیم بریم!!! نـــــــــــــــــه !
ما توی جنوب از دعای کمیل؛زیارت دو کوهه گرفته بودیم
***
اما اینجا شاید شاید شاید فرداش؛ مرز خسروی رو
شاید زیارتمون از پشت اون سیمها از اون فاصله دور, قبول شده بود
در حد و وسع خودمون سلام دادیم به آقا امام حسین (ع)
تا شاید یه روزی بتونیم بریمم به پابوسشون
***
و نمی دونم اونایی که نشستن بخونن
نشستن خوندن
ولی کی به بقیه ها گفت که از طبقه بالا اومدن همراه ما شدن و تعدادمون زیاد شد
اونی که شروع کرده بود به خوندن ،قرار شد آخرش رو بده یکی دیگه بخونه
ولی چی شد که یادش رفت
خوند و تموم کرد
ولی اونی که از خوندن آخرهای دعای کمیل برای دسته جمع باز موند
خیلی قشنگ و بلند اشک می ریخت
شاید نمی دونست ولی با اون هق هقش؛ قوّت قلبی شده بود برای اونی که کمیل رو می خوند
کاش همیشه قوّت قلبی بشیم برای دیگران
نمی دونم توی اون غریبانه کمیل خوندن می شد یاد دعاها و خلوت های شهدا افتاد یا نه
شاید بهتره بگم اون غریبانه نبود چون من از اون غریبانه تر هم دیدم
دو تا رزمنده رو توی تلویزیون هر از گاهی نشون میده که لباس غواصی تنشون هست و تکیه به دیوار دوش به دوش هم دارن یه دعایی رو زمزمه می کنن
البته دیگه همه می دونیم که اونا بعدش شهادت می خواستن
ما چی می خواستیم ؟
حالا که فکر می کنم می بینم رو سیاهی از خطاها مگه میذاشت چیزی بخوایم...
اول باید شرم از خطا می کردیم تا .....
توی کتاب « معراج السّعادة » از ملا احمد نراقی
خوندم که می گفت نکنه ترس از تکرار گناه تو رو از توبه کردن باز نگه داره
نکنه چون مطمئن نیستی که ترک می کنی؛از توبه هم بگذری
نه تو نیت کن که سعی بر ترکش داشته باشی
و از اون خطای گذشتت توبه کن
شای دیگه هرگز اون گناه تکرار نشد
تو با توکل بر خدا تلاش کن
و حتی اگه از دستت در رفت و یه دفعه ای هم مرتکبش شدی
گذشته بر تو بخشیده شده و جز این تازه مرتکب شده چیزی بر تو نیست
شاید پس از توبه ای که می کنیم دیگه فرصتی برامون نباشه
پس چه خوب که توبه کرده پـَـر بکشیم
:
و انواع مختلفی داشت حالات ِ پس از توبه که باید یه سر به این کتاب بزنید
و حالا یه جرقه ای توی ذهنم داره میگه:
امشب شب قدره...امشب شب شهادت حضرت علی(ع) هستش
امشب توفیق این نوشته حاصل شد
اونم با خاطره ای از یه چشمه ای از دعاهای همین حضرت که اون شب خوندیم
کمیــــــــــل
و مناجات امیر المومنین (ع)
که بعد از کمیل اونجا خونده بودیم
:
حالا تازه یادم افتاد که امروز از نصفه های همین دعای مناجات که از تلویزیون پخش می شد
همراهش شدم و زمزمه می کردم
و یاد اون شب از سفر غرب افتاده بودم
نمی دونم ولی حالا دیگه دارم مطمئن میشم که خود مولا علی (ع) خواست که اینها گفته شه و توفیق داد
پس به تقلید از مجله امتداد که در صفحه پایانیش میگه:::
این شمارۀ امتداد رو به نام .......... بستیم
:
من هم میگم :::
:
این پست وبلاگ قافله رو به نام و با عنایت حضرت علی (ع) بستیم.........التماس دعا توی این شبا..........
امام راحل به ما آموخت که "انتظار در مبارزه است" و این بزرگترین پیام او بود و پس از او، اگر باز هم امیدی ما را زنده نگه می دارد همین است که برای ظهور اخرین حجت حق مبارزه کنیم، امام(ره) ما را آموخت که عرفان را با مبارزه جمع کنیم و خود بهترین شاهد بر این مدعا بود که" عرفان عین مبارزه است "و از این پس چه داعیه ایی می ماند برای آنانکه عرفان را به مثابه امری کاملا شخصی و بهانه ایی برای آمادکی خویش می گرفتند؟!
سید شهیدان اهل قلم مرتضی آوینی
×××××××××××××××
قافله ی انتظار تلاش دارد تا در جهت زنده نگاه داشتن یاد و خاطره ی شهدا و به منظور ایجاد فضایی مناسب و همچنین برای انسجام و هماهنگی بیشتر با یاران قافله ی انتظار ،
انشالله و با یاری شهدا و همراهی عزیزان برنامه های خود را در چارچوب معین و تنها از طریق همین وبلاگ قافله انتظار ارائه نماید
بدیهی است سایر مراجع و منابع اطلاع رسانی به قبل از اطلاع رسانی در وبلاگ مورد تایید
و استناد قافله ی انتظار نخواهد بود...!
------------------------------------------------------
دلیلی زیبا برای ...
إنما يوفى الصابرون أجرهم بغير حساب...
انشالله مخاطب وبلاگ هم خود شهدا هستند
Powered By
BLOGFA
منبع کدهای وبلاگ