
رزم شببا یاد خدای مهربان
شبی که توی پادگان ابوذر بودیم رو یادتونه؟
گفتن توی این ایّام، آخرین رزم شب هستش که داره اجرا میشه
سوار بر همون ماشینهایی شدیم که رزمنده ها رو سوار بر اونها برای رفتن به منطقه می دیدیم!!!
اول پسرا و آقایون
بعدشم ماها
حرکت کردیم
فقط یادمه که خیلی تا کید می کگردن که به آسمون پر ستاره اینجا دقت کنیم
که دیگه به راحتی چنین چیزی رو نمی بینیم
خلاصه رسیدیم
باز هم تاکید می کردن اونایی که ناراحتی قلبی دارن
دچار اضطراب میشن
نیان اگه هم تا اینجا اومدن
دیگه ادامه راه رو همراه ما نباشن
تمام وسائل واقعی بود
اول از همه قرار بود با گلوله تانک پذیرایی بشیم
فقط مدام تاکید داشتن که برای آسیب ندیدن پرده گوش،دهانمون رو باز بذاریم
توی اون تاریکی شب که نور ماه روشنی کمی بهش داده بود
یه چند نفری از عزیزان پاک و مخلصی که به راحتی اخلاص رو از نوع حرف زدنشون میشد فهمید
برامون صحبت کردن و گفتن که از دوران جنگ به بعد هم این سنگرها خالی نمونده و افرادی هستند که
هنوز هم از این مرزها محافظت می کنن
و برای مقابله با هر نوع تجاوزی آماده و جان بر کف هستن
و گفتن که ما منتظر دریافت رمز عملیات امشب هستیم که به ما بگن
و پس از چند لحظه یکیشون گفت که به وضوح الان رمز امشب رو شنیدم:::!!!
یا علی بن موسی الرضا(ع)
(همون که چند شب بعد چند تا از بچه هامون رو انتخاب کرد و به پابوسش برد
خلاصه اولین گلوله تانک زده شد
فقط خدا می دونه که قلبامون چه حالی پیدا کرد
تازه می فهمی که گلوله تانک یعنی چی
چطور وقتی گلوله تانک به یکی می خورد،دیگه هیچی ازش باقی نمی موند
و خدا وجودش رو از این عالم خاکی یدفعه می برد
چند تا که گلوله تانک زده شد(به طرف خاکریزهایی که از ما فاصله داشتن)
گرد و غبار شدیدی به طرف ما اومد
به طوری که وارد دهانمون شد
و ما که قرار بود دهانمون رو باز بذاریم
از شدت خاک ه لحظه ای بستیم
و همون موقع گلوله بعدی زده شد
و متوجه گوشم شدم که یه طوری شده بود
ترسیدم که نکنه....!!!
با چه مصیبتی تونستم دهانم رو باز نگه دارم که گوشم سالم بمونه
خود به خود این لحظه ها پای مقایسه به میون میاد
که شهدا و جانبازا پس چی
اونا که...!
همینجاها بود که یکی از پسرا داد زد::::::بزن ماسکُ ... شیمیایی زدن!!!
(واسه همون گرد و غبارا که حتی دید توی همین نور ماه رو هم مشکل می کرد)
و توی این حال ترس و هول و ولا،خنده ای که خودشم تعجب می کرد الان اینجا چی کار داره
اومد روی لبای ما نشست
و نوبت رسید به دویدن ما در دو صف از شیارهایی که بر روی کوههاش،دوشکارهایی مستقر بودن
و نوبت به نوبت که از پایین پای اون کوهها میگذشتیم که رو به بالا (نه به طرف ما)شلیک می شدن
حتی صداش هم وحشتناک بود
و من که خواستم رو به صدا و دوشکارها برگردم و نگاشون کنم
دیدم که یه ترسی به راحتی اجازه این کار رو به من نمیده
که نکنه به چشمم بخوره
نکنه به صورتم بخوره و بلاخره با کلی جدل با خودم با چشمایی که از ترس خوب باز نمی شد نگاههایی بهشون انداختم(در حال دویدن)
تازه سنگها و تخته سنگهایی که زمین زیر پامون رو سنگفرش کرده بود
مجبورمون می کرد که بیشتر جلوی پامون رو نگاه کنیم
ولی همین ترس از تیر خوردن ها(اونم تیرهایی که به طرف ما نبود)
....دیدم که دارم اشک می ریزم و می دوم
که خدایا پس اونایی که همین مسیرها رو می رفتن
ولی به طرفشون شلیک می شد
دنبالشون بودن
پس اونا چی؟
اونا چه جرأتی داشتن!!!
چرا می رفتن
چرا
چرا
چرا
خلاصه دویدن ها شلیک ها و... تموم شد
یه جایی که نور ماه بیشتر خودنمایی می کرد نشستیم روی سنگ و خاکها
توی دل شب(حال عجیبی بود)
و یه بزرگواری که اسمش یادم نیست اومد برا صحبت
که فکر نکنم خونی از دماغ کسی ریخته باشه
فکر نکنم کسی زخمی برداشته باشه
فکر نکنم کسی دنبالتون بوده باشه
اما اون موقع ها...
آره خیلی هاشون از همه چیزشون گذشتن و رفتن
و خیلی هاشونم هنوز با آثارش دارن می جنگن و تحمل می کنن
به قول این شعر تلویزیون:::
مگه اونا دل نداشتن
واقعا مگه اونا آرزو نداشتن
دوست نداشتن که به دور از تمام این دغدغه و سختی ها،به راحتی زندگی کنن!
الان چی؟
امروزه هم خیلی ها این دغدغه ها رو کنار گذاشتن و چسبیدن به این چند روز دنیا
و سعی کردن که آخرت رو به فراموشی بسپارن
ولی مطمئنم که خودشونم ناراحتن
اون شب می گفتن از مهدی فاطمه(عج)
که هر روز منتظره تا تو برگردی به سمتش
اون منتظره تا ما برگردیم به سمتش
پس کی میای؟؟؟
مهدی فاطمه(عج)
خوش اومدی
"و نرید ان نمنّ علی الّذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمّه و نجعلهم الوارثین "
"و مگر نه اينكه اراده ات بر این قرار گرفت که منّت نهی بر کسانی که در زمین ضعیف نگاه داشته شده اند و آنان را پیشوایان و وارثان زمین گردانی …؟"
نگاهشان كن!
همگي دلتنگ رهگذری غریب گشته اند …
و زانوان ناتوانشان ، از راه هزاران ساله خویش را ، به آغوش گرفته اند ،
و چشمان خسته ي شان را...
كه پنهان کرده اند ، در اعماق خویشتن دردمند تاریخ …
و مي نگرند ! به همه ي آنچه در اين شبهاي بي كسي بر پيكر رنجور بشريت گذشته است …
به تمامی …
به تمامی خاطراتش …
نگاهمان كن!
به قلب هاي بی نور و چشم هاي نگران در برابر گذرگاه هاي هولناک
و یاری مان ده در پای گردنه های جهالت های تاریک انسان …و از دره های غفلت های خاموش ...
مي شنوي؟!
قلبهاي مان " امن یجیب ... " می خواند ...
و ما امشب دلتنگ رهگذری غریب گشته ايم ...
" امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء ... "
و مگر تو نيستي ؟!" آنکه جواب گوید مضطر را ، آنگاه که می خواندت ...... ؟ "
دیگر طاقت فرزندان آدم سالهاست كه به سر آمده... برای وصال باقیمانده خداوند در زمین ...
به اندازه هزار و سیصد و اندی شب سرد وتاريك.............
" هل الیک یابن احمد سبیل فتلقی ؟! "
" آیا به سوی تو ، ای پسر احمد ! راهی هست تا ملاقات شوی ؟! ... "

و تو خود خوب می دانی که زمین هر روز پیرتر از دیروز،مشتاقتر و منتظرتر از دیروز؛به اجابت نیایش هزار ساله اش،طلوع تو را طلب می کند.
تو را می طلبد که بیائی و خورشیدش شوی؛بیائی که دوباره دیوارهای کعبه طنین صدای حیدری را طنین انداز کنند و زمینیان خسته از انتظار طلوی دوباره خورشید علوی را از مشرق دلهاشان ،میهمان قاب چشمهای خسته شان کنند...
...گوش شب پرستان کر! ، فردا در ولایت ما آفتاب خیمه خواهد زد
اومد روزی که منتظرش بودیمبسم رب الشهدا
دوباره اومد روزي كه منتظرش بوديم هركي هرجور بود خودش رو رسوند
چند نفرمون روز آخري تصميم گرفتيم بيايم!!!
چند نفرمون اينبار خيلي ها رو ميشناختيم
راستي هيچ كدومتون اون نگاههاي قشنگ شهداي مقبرة الشهدا رو مي ديدين
اونا هم خيلي خوشحال بودن كه ديدار تازه مي كردن
خيلي ها باهاشون خلوت كرده بودن
بعضي ها توي خلوت خودشون با شهدا زمزمه مي كردن
و بعضي ها هم مي گفتن كه چند نفري با دعاي توسل متوسل شديم به اين شهدا
ياران قافله انتظار يكي يكي اومدن
ثبت نام نهاييشون كه تموم شد سوار اتوبوس ها شدن
به ما مي گفتن كه شهداي غرب كشور غريب هستن
ولي انگار لازم بود كه ما هم طعم غريبي رو از همينجا بچشيم
يه ياد چند ماه پيش افتاديم كه مي خواستيم جنوب بريم
با 6تا اتوبوس
اما حالا شده بوديم 2 تا اتوبوس
خيلي از بچه ها با ما نبودن
جاشون خالي بود
يه حس غريبي بود
به ياد اون رزمنده هايي مي افتاديم كه خسته از عمليات هاي كمر شكن بر مي گشتن
ولي وقتي براي استراحت به سنگرها مي اومدن
يهو جاي خالي خيلي از همسنگري هاشون رو مي ديدن
و شايد با اشك كمي آروم مي شدن
چرا همسنگري هاي ما با ما نبودن
اميدوارم كه اونا هم در راه شهادت بر ما سبقت گرفته باشن
نمي دونم شايد هنوز هم اونا توي اين جنگ فرهنگي دنياي ما ،مشغول جنگيدن بودن
آخه حاج آقا شفيعيان مي گفت:::
اون موقع رزمنده ها
وقتي مي اومدن منطقه،از نظر روحي براشون حكم يك آسايشگاه رو داشت
به فضاي معنوي اونجا كه مي اومدن آرامش مي گرفتن
اما ما چي
ما هر روز يه دنيا تركش روحي مي خوريم و باز هم ايستاديم
پس خودمون رو دست كم نگيريم و به خودمون اميدوار باشيم
باز هم بايد از خود خدا بخوايم كه ما رو ثابت قدم كنه
آقاي شفيعيان مي گفت كه اگه يه بدي دارين،فكر نكنيد كه ديگه من فلان و بهمانم
نه!!!
خوب...پس چي كار كنيم؟
بايد روي خوبي هايي كه داريم بيشتر كار كنيم و حفظشون كنيم
و كم كم اون بدي رو هم اصلاح كنيم
بريم دنبال علتش كه چرا من چنين بدي اي رو دارم
چه چيزي باعث شده كه من اينطوري باشم
شايد به طريق درست دنبال تخليه اين خواسته و حسم نبودم كه اين شكلي الان يكي از صفات بد من شده
حالا هر عيب و ايرادي...
كبر
غرور
حسادت
ريا
بد قولي
غيبت
تمسخر
و....
به هر حال جوينده يابندست
درضمن آقاي شفيعيان از ما پرسيد كه چند نفرتون توي سفر قبلي هم همراه ما بوديد
حدود يك سومي مي شديم ديگه
مگه نه!!!
بعد مي گفتن كه هيچ دقت كردين كه توي دنياي به اين بزرگي
يه چند نفري رو توي همچين جاهايي هي مي بينيد و ميشناسيدشون
انگار تا حرفي از شهداست اين چند نفرا هم هستن
شايد اينا هم خودشون يه جور شهيدن كه دنباله رو راه شهدا هستن
(امروزه زنده نگه داشتن ياد شهدا؛كمتر از شهادت نيست)
آره خوب به قول آقاي عباسي:رابطه ما با شهدا دوطرفه ست
( حركت به سمت شهدا دو طرفه هست
اگه شبيه يكي بشي اون هم به سمت تو گرايش پيدا مي كنه
ببين كجاها خودت رو شبيه شهدا كردي كه اونا هم به طرف تو اومدن
تو رو به خونه هاشون به قدمگاهها و قتله گاههاشون«جايگاه عروج و پروازشون» دعوت كردن
ببين واسشون چي كار كردي كه اونا هم خواستن جبران كنن
اونا هم به تبعيت از خداشون،بدهكار كسي نمي مونن)
تا هرجا كه تو در راهشون هستي
اونا هم به دنبال تو هستن
راستي ديديد برگشته بر نگشته باز هم دلتنگمون شدن
ديديد اينبار اوني كه دلتنگ شهدا مي شده حالا دلتنگ ما شده
همون ضامن آهو كه برات شهادت بچه ها رو از خدا مي گرفت
همون كه بعد از شهادت،اونا رو شده به قدر يه زيارت مثلا اشتباهي ولي در اصل انتخابي،يه سر پيش خودش مي برد
حالا شماها رو انتخاب كرده!!!
شنيدين كه ميگن شهدا انتخاب مي شدن
پس كاري كن كه تو هم انتخاب بشي!!!
اميدوارم كه قافله انتظاري ها،زمان ظهور هم به عنوان ياران اون قافله سالار هستي انتخاب بشين
ان شا الله
حرف دلاینم قسمت حرف دل برای قافله انتظاریها...
سلام
منم یکی زائرای قافله انتظار هستم!
من مطمئنم همه ی ادمایی که تو این دوتا اتوبوس حاضر بودند، از طرف شهدا دعوت شده بودن!
و وقتی هم که کسی رو خود شهدا دعوت کرده باشند امکان نداره که از قافله عقب بمونه!
مثله اونایی که فقط 5 دقیقه قبل از حرکت به مقبره الشهدا رسیدند!
یا کسایی که از وسط شهر تهران و بعضی هایی که خروجی تهران و حتی کسایی وسط اتوبان تهران،قم ! و یا اونایی که از قم به این قافله ملحق شدند.........
همشون با یک دنیا حرف نگفته برای مردم و یه سفره ی دل باز شده با شهدا این سفر رو شروع
و به اتمام رسوندند
|
شنبه 12 مرداد1387 ساعت: 6:14 |
توسط:م.س |
عنایات خدا و شهدا برای اومدنمون به غرببسم رب ّ المنتظرين
برنامه فعلي وبلاگ::::
ان شا الله درج عنايات و كمكهايي كه هر كدام براي آمدن به اين اردوي معنوي داشتيم
به قول خادم پادگان ابوذر(دوكوهه غرب) شب قدر، براي شما؛ اومدن به اينجا ثبت شده
بود ، شما دعوت نامه كتبي شهدا رو داشتيد كه توي اين ماه عزيز رجب اينجا پا گذاشتيد
مردي كه خودش رو آدم مومن و خوبي مي دونست وقتي خبر ازاومدن سيل رو بهش ميدن
ميگه من آدم خوبيم و حتما خدا كمكم مي كنه
و همراه ساير اهالي ،اونجا رو ترك نمي كنه
و اونا بهش ميگن كه پس با ما بيا بالاي كوه تا در امان باشي
باز هم گوش نمي كنه
ميگه نه من بنده خوب و مومن خدا هستم
حتما خدا كمكم مي كنه!!!
خلاصه آب كم كم بالا مياد و تا گردن و لب زير آب بوده كه با هلي كوپتر ميان كه بهش كمك
كنن ولي باز هم با اونها نمي ره و ميگه چون من بتده مومن و خوبي هستم خدا خودش به من
كمك مي كنه بالاخره آب بالا مياد و اين مرد مومن مي ميره...!
وقتي كه پيش خدا مي برنش به خدا ميگه:
خدايا براي چي كمكم نكردي
چرا نجاتم ندادي
خدا بهش گفت:
من توسط بنده هام صدات كردم و خواستم كمكت كنم
چند بار از طريق هاي مختلف اومدم كه دستت رو بگيرم ولي تو توجه نكردي.........
و حالا قصّه ما:::(عنایت اول)
آره من هم ديگه تا آخرين روز بعد از كلنجار رفتن با خودم تصميم گرفته بودم نيام غرب
ولي يكي تماس مي گرفت
و از تصميم قاطعش براي رفتن مي گفت
بيسيمچي پيامك مي داد و از برپايي بزم و مهماني شهدا مي گفت
مي گفت كه دعوت نامه داري
جا نموني
تا در بازه بجمب كه عقب نموني
و ....
به خودم اومدم
و من ياد اين جريان افتادم
كه اين صداي دعوت خداست از زبان بنده هايش
و تصميم گرفتم كه بيام
و مشكلاتم رو به خدا سپردم
و به دنبال كارهاي اين سفر رفتم
و دوباره خودم رو همراه قافله انتظار ديدم!!!
الهي شكر
توسط:ر.ب-----جمعه 28 تیر1387 ساعت: 12:20
|
سلام وقتی دوباره سر زدم به وبلاگتون و اطلاعیه اعزامی به غرب کشور رو دیدم خیلی خوشحال شدم که باز شهدا مارو دعوت کردن خیلی زود دست به کار شدم که ثبت نام کنم که یه مشکل برام پیش اومدو دیگه نمیتوونم بیام... حالاهم دلم خیلی گرفته اگه رفتیداز طرف من به شهدا سلام برسونیدو بگید این رسم مهمون نوازای نبود ما رو دیوونه خودشون کردنو تا جنوب کشوندن و حالا نمیذارن دیدار تازه کنیم | |||||
|
|
توسط:ر.ب دوشنبه 7 مرداد1387 ساعت: 22:17 | ||||
|
سلام این دفعه هم با یه دنیا دل تنگی تموم شد و ما باز بر گشتیم...این دفعه هم مظلومی شهدا تکرار شد و من... و من باز توی فکر موندم خدا خیلی قشنگ گلچین می کنه... ومن موندم که چه جوری جواب خون گلهای پر پر خدا رو بدیم. | |||||
سلام
خیلی خوب میشه که از کمک شهدا برای اومدنتون همراه قافله بگید
چون انگار دیگه نمی خواستید بیاید
سه شنبه 8 مرداد1387 ساعت: 22:54
توسط:ر.ب
من فقط بهشون گفتم:یادتون باشه خوب که آدمو اسیر خودتون کردید نیمه راه ولش
می کنید به امان خدا اونم کجا؟! توی این جهنم که هر روزش یه عذاب, همون موقع
دلم شکست و یاد حاج همت افتادم بهش گفتم که من که ردپاتو توی جنوب دیدم بذار
عطر نفس خداییتو توی غرب حس کنم تا حسابی
مجنون مجنون بشم که مثه این که خوب صدامو شنید...
دست به نوشتنتون خوبه!!؟
با ياد خدا
اميدواريم كه بتونيم منتظر يك گزارش خوب از مناطقي كه رفتيم توسط حداقل يكي از بچه هاي قافله انتظار باشيم (به سبكي مشابه گزارشي كه خانم شعباني از سفر جنوب قافله انتظار ارائه داده بودن) در ضمن اگه كساني بودند كه تمايل داشتن مطالب و صحبتهاي راويان در مسير سفر رو يا احساسات خودشون نسبت به شهدا و مناطق و عنايات شهدا به اونها رو به قلم تحرير دربيارن و برامون ارسال كنن ،صميمانه پذيراشون خواهيم بود
با صلاح خدا
و در اينجا نياز به يادآوري صحبت يكي از راويان داريم كه مي فرمودن:
آنها كه رفتند،كاري حسين گونه نمودند
و اگر ما كه مانديم و هنوز هستيم،كاري زينب گونه نكنيم
پس يقين داشته باشيد كه كاري يزيد گونه مي كنيم
چرا كه با خاموش گذاشتن ياد و خاطره آنها،خونشان را پايمال نموده ايم
و اين سنگر را خالي نموده ايم
پس براي اينكه جزء غفلت زده ها نشويم ،هريك راهي را برگزينيم و راهشان را ادامه دهيم
انشا الله
غرب رو هم دیدیم...شهدا دستمون رو بگیرید 
سلام
ما برگشتیم! با یه دنیا حرف ........
امام راحل به ما آموخت که "انتظار در مبارزه است" و این بزرگترین پیام او بود و پس از او، اگر باز هم امیدی ما را زنده نگه می دارد همین است که برای ظهور اخرین حجت حق مبارزه کنیم، امام(ره) ما را آموخت که عرفان را با مبارزه جمع کنیم و خود بهترین شاهد بر این مدعا بود که" عرفان عین مبارزه است "و از این پس چه داعیه ایی می ماند برای آنانکه عرفان را به مثابه امری کاملا شخصی و بهانه ایی برای آمادکی خویش می گرفتند؟!
سید شهیدان اهل قلم مرتضی آوینی
×××××××××××××××
قافله ی انتظار تلاش دارد تا در جهت زنده نگاه داشتن یاد و خاطره ی شهدا و به منظور ایجاد فضایی مناسب و همچنین برای انسجام و هماهنگی بیشتر با یاران قافله ی انتظار ،
انشالله و با یاری شهدا و همراهی عزیزان برنامه های خود را در چارچوب معین و تنها از طریق همین وبلاگ قافله انتظار ارائه نماید
بدیهی است سایر مراجع و منابع اطلاع رسانی به قبل از اطلاع رسانی در وبلاگ مورد تایید
و استناد قافله ی انتظار نخواهد بود...!
------------------------------------------------------
دلیلی زیبا برای ...
إنما يوفى الصابرون أجرهم بغير حساب...
انشالله مخاطب وبلاگ هم خود شهدا هستند
Powered By
BLOGFA
منبع کدهای وبلاگ