
اردوي فرهنگي زيارتي بازديد از مناطق عملياتي غرب كشور
نسیم دلربای خاک سرخ کربلای ایران مشام هر رهگذری را با بوی خوش عشق می نوازد و دل او را شیفته ومنتظر دیدار دوباره این دیار می سازد. ارواح منور شهداء با چنان مهمان نوازی از زائرین مشهد خود، این گذرگاه ها را به میعادگاهی برای لبیک گویان ندای "هل من ناصر ینصرنی" نموده است...
همزمان باسالروز عمليات غرور آفرين مرصاد، و با عنایت ارواح مقدس شهداء ما نیز بر آن شده ايم ، كه تا رهسپار دیار ایثار و عشق (مشهد شهداي غرب كشور )گرديم
كانون فرهنگي قافله انتظار، پايگاه مقاومت شهيد اسكندري و با همكاري ستاد مرکزی راهیان نور برگزار مي نمايد:
اردوي فرهنگي ، زيارتي
"بازديد از مناطق عملياتي غرب كشور"
زمان : ۱ مرداد ماه ۱۳۸۷
به مدت پنج روز(خواهران و برادران)
زمان ثبت نام: ۲۵ تير الي ۳۰ تير ماه
مكان ثبت نام :چهار راه مینی سیتی ، شهرک شهید محلاتی ، فاز یک ، مسجد انصارالحسین(ع) ، پایگاه مقاومت بسیج شهید حجه الاسلام دکتر اسکندری
در باره اردو
با عرض تبریک به مناسبت میلاد مولی الموحدین حضرت علی (علیه السلام) و همچنين با آرزوي قبولي طاعات و عبادات تمامي عزيزان در اين ايام مبارك ، به استحضار مي رساند
بحمد الله اين توفیق حاصل گرديد تا تابستان امسال ، دومین اردوی فرهنگي زيارتي قافله انتظار
با عنوان : "تجديد ميثاق با شهداي جبهه هاي غرب و شمال غرب كشور "
انشاالله از يكم لغایت ۵ مرداد ۱۳۸۷ و همزمان با سالروز عمليات غرور آفرين مرصاد برگزار خواهد شد .
برنامه هاي اردو
با عنایت تجربه موفق اعزام كاروان هاي راهيان نور به مناطق عملياتي جبهه هاي جنوب و استقبال چشمگير جوانان از اين طرح بسيار فرخنده ، ستاد كل راهيان نور براي اولين سال با استفاده از راویان توانمند هشت سال دفاع مقدس ،اقدام به برنامه ريزي طرحي جامع جهت اشنایی و بهره مندي بيشتر جوانان ، از ناگفته ها و ناديده هاي ۸ سال دفاع مقدس در مناطق عملیاتی جبهه های غرب کشور نموده است،
بر اين اساس كانون فرهنگي قافله ي انتظار نيز ، در راستای دستيابي به اهداف متعالي خود در تابستان امسال اقدام به برگزاري اولين دوره اردويي خود با هدف بازديد از مناطق عملياتي جبهه هاي غرب و شمال غرب كشور نموده است که چارچوب كلي اين اردوي ۴ روزه بدين شرح مي باشد:
شب اول :
ورود به پادگان هوانيروز قهرمان كرمانشاه ،استقرار ، پذيرايي و استراحت
روز اول :
مراسم افتتاحيه و صبحگاه و سپس بازديد از شهر مقاوم پاوه و تنگه مرصاد سمبل دفاع و مقاومت
شب دوم :
ورود به پادگان ابوذر (دوكوهه غرب)، اجراي رزم شبانه توسط نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي ايران
روز دوم :
مراسم صبحگاه و برافراشته شدن پرچم گنبد حرم حسيني و حركت به سوي مناطق عملياتي مرز خسروي ، قصر شيرين ، مطلع الفجر ، بازي دراز ، جبهه روح الله و حركت به سوي سنندج
شب سوم :
ورود ، پذيرايي و استراحت در پادگان لشگر 28 كردستان
روز سوم :
بازديد از باشگاه افسران (مظهر مقاومت و شجاعت رزمندگان اسلام)، تته ، دزلي و مريوان
شب چهارم :
ورود ، پذيرايي و استراحت در پادگان شهيد عبادت نيروي زميني ارتش
روز چهارم :
اجراي مرحله اول مراسم قرعه كشي زائر كربلاي معلي و اختتاميه ، حركت به سمت قم و جمكران و تهران...
بیشتر بشناسیم و بریم
بسم رب ّ المنتظرين
ما بايد بدونيم كه كجا داريم مي ريم
كيا اونجا بودن
فرق غرب با جنوب چي بوده
چرا به كساني مثل محمود كاوه مي گفتن كه اين شجاعت و جسارتش بدرد غرب مي خوره
چرا حساسيت اونجا بيشتر بوده
اصلا شهيد كاوه ها چه جور آدمهايي بودن
چه جوري زندگي مي كردن
چه جوري مي جنگيدن
چه شكلي روحيه بچه ها رو توي اون موقعيت هاي پر فشار بالا مي بردن
اصلا شنيدين كه بعد از مدتها تا نزديكي خانواده و شهر و خونه اش مياد
ولي با يه تماس از منطقه،
حتي ساعتي درنگ نمي كنه و بر مي گرده
و وقتي مسئولش متوجه مشه بهش خرده مي گيره كه چرا يه سر خونه نرفتي
و اشك توي چشماي شهيد كاوه جمع ميشه و ميگه:::
ترسيدم كار خودم رو به امر الهي ترجيح بدم!!!
خيلي ها اين ساكنان ملك اعظم رو شناختن
و دارن پا به پاي زندگي اونا پيش ميرن و زندگي مي كنن
خوش به حال اونها
اما كساني هستند كه دوست دارن راه درست رو بشناسن
و بهتر از پيش،زندگي كنن ولي روزمرگي و غبار غفلت روي دلهاشون سنگيني ميكنه
پس بيايد براي زدودن اين گرد و غبار(تا هنوز قطور نشده)بجمبيم
يه سر بريم به خاطرات و زندگي شهدا
بريم لاي كتاب و مجله و سي دي و وبلاگ
بريم و بخونيم و اونا رو بهتر بشناسيم
بذاريد بدونيم كه كجا داريم مي ريم
كيا از اين مسير ها رفتن و همونجا پر كشيدن و برنگشتن
مگه چي توي شهادت و. با خدا بودن و اون طرف مرزهاي زميني اين دنيا ديدن
كه مثل شهيد باكري ها دعا كردند كه جنازشون برنگرده
تا حتي يه وجب.....فقط يه وجب از خاك اين دنيا رو اشغال نكنن
بيايد خودمون دانشجوي اين دانشگاه بشيم ولي منتظر درس و حرف و گفته استاد ها نباشيم
خودمون بشناسيم و خودمون جستجو كنيم
كه اون استاد واقعي اونچه رو كه بايد در نتيجه تلاشمون به ما عنايت مي كنه
ان شا الله
انتظار و شهادتبسم رب ّ المنتظرين
در دوران غيبت،به كسي منتظر واقعي گفته مي شود كه منتظر شهادت باشد
شهيد زين الدين
سلام به همه دوستان و ياران قافله انتظار
سلام به همه عاشقان شهدا و چشم به راهان شهادت
شهيد مهدي باكري مي گفت:خدايا مرا پاكيزه بپذير
حتي مبلغي از درآمد ماهيانه خودش كه خيلي كم هم بوده رو انفاق مي كرد و مي گفت:اينم كفاره گناهام
شهيد همت مي گفت:اخلاص سرمايه ميخواد
براي رسيدن به اخلاص بايد از همه چيزمون بگذريم
در راه رسيدن به شهادت،انسان مراحل مختلفي رو طي مي كنه
و گام به گام به خدا و فطرت اصليش نزديك تر ميشه
با خدا بودن يعني از گناه فاصله گرفتن
يعني پاك و خالص شدن
يعني پاكيزه شدن
حالا مگه امام زمان چه جور ياري ميخواد
از گناه بريده باشه
دل در گروء خدا داده باشه
پس چون كه صد آمد نود هم پيش ماست،
آره كسي كه عاشق شهادت باشه
هميشه به فكر اينه كه خودش رو اصلاح كنه
از گناه و بدي ها دست بكشه
و تسليم امر خدا باشه
دقيقا چنين آدمهايي بدرد اين مي خورن كه يار امام زمان(عج)باشن
نه اينكه با ميل و خواسته هاي دروني خودشون ،دستورات خدا رو تطبيق بدن
روزي شخصي نزد امام زمان ميرن(عج) و سوال و پرسشي پيش مياد و آقا به اون شخص ميگن كه برو داخل اين تنور آتش
و يهو اون شخص به دفاع بر مياد و ميگه كه ا ِ اين كه آتيشه
من اگه توش برم كه مي سوزم
فلان و بهمان مبشه
تا اينكه همون لحظات يه مرد ديگه اي مي رسه كه آقا ايشون رو هم ميشناختن و به اون مي فرمايند كه داخل تنور برو
و اون مرد هم فورا گوش مي كنن و وارد اون تنور آتش ميشن و
در گذاشته ميشه
و چند لحظه بعد كه در تنور رو بر ميدارن با تعجب اون شخص مي بينه كه اين مرد سالم همونجا نشسته و آْتش بر اون اثر نكرده
و آقا هم مي فرمايند:
ما چنين ياراني ميخواهيم كه مطيع امر ما باشند
حالا خودمون حساب كنيم كه كجاي كاريم؟
چند جا به عقل و ميل و خواسته خودمون،از اطاعت اوامر اونها سر باز مي زنيم
چه جاهايي به حرفهاشون اطمينان كامل نمي كنيم؟
چقدر تسليم اوامر الهي هستيم
تمام شهدا،در راه خدا از خودشون گذشتن
وقف اسلام و دين شدن
خودشون رو در طبق اخلاص گذاشتن و خدا هم كه خريدار اخلاصه
حالا قافله انتظاري ها..........
منتظر شهادت هستيد يا نه
نكنه عشق شهادت رو با ديدار از مناطقشون جابه جا كنيم
ما ميريم به زيارتشون تا اونا هم جاهايي كه به كمكشون نياز داريم به زيارت و دستگيري ما بيان
با خواست خدا ميريم تا از نزديك ببينيم كه شهداي ما چه كردن كه شهيد شدن
كجا جهاد كردن
كجا جنگيدن چه جوري زندگي كردن
چقدر سختي تحمل كردن
تا وقتي برگشتيم
در رفاه غرق نشيم كه يادمون بره ما هم به نوبه خودمون امروزه جهاد داريم
ما هم با امر به معروف و نهي از منكر بايد جهاد كنيم
بايد با عامل بودن به اوامر خير خواهانه الهي؛امر به معروف عملي كنيم
بايد بريم و ببنيم سختي ها و مشكلات رزمنده ها رو تا مشكلات خودمون پيش چشممون كوچيك شه
بيشتر شكر گذار نعمت هاي الهي باشيم
بريم و ته دنيا رو ببينيم
محل پرواز سبك بالان خالص خدا رو
تا بفهميم كه كجاها داشتيم سقوط مي كرديم ولي به اشتباه فكر مي كرديم كه در حال پروازيم
كجاها بايد به حال و روزمون گريه مي كرديم ولي خندان و سرمست از گ...بوديم!!!
و اونجاست كه اميد به رحمت خدا باز هم دستگيرمون بشه و باران رحمت الهي اينبار از چشم و قلب و روحمون جاري بشه
و تجديد ميثاق كنيم با هر آنچه كه بايد عهد مي بستيم ولي شكستيم
مي دونم هنوز هم اون گريه و ناله و توبه رو به ياد داري كه در سفر جنوب برات اتفاق افتاده بود
ولي بيا پاك تر از پاك بشيم
زلال تر از زلال
براي هر آن چيزي كه خواسته يا ناخواسته توي اين چند ماه از زير دستت در رفته
و شايد تو نديدي ولي كرام الكاتبين ثبتش كردن
بيايد حسابي محكم شيم
بيايد تا عطر و بوي خدا بگيريم
بيايد بار ديگه يه قطعه از بهشتي كه با خون شهدا آباد شده رو ببينيم
بيايد تن به عطر و بوي خدا بديم تا در راه برگشت،تمام مسيرها رو آب و جارو كنيم و و
شهر و ديارمون رو خوش عطر كنيم
اونم فقط با عطر خدا
با ياد شهدا
با استواري بر آرمانهاشون
تا ظهور تا شهادت
ان شا الله
آنان که مردند و دوباره زنده شدندبسم رب الشهدا ء و الصدیقین
دختر شاد و سرحالي بودم و دقيقا به خاطر دارم كه شانزده سال و دو روز سن داشتم كه اين خاطره در زندگيم ثبت شد ، زيرا دو روز قبل توسط مادرم - كه عاشق جشن تولد گرفتن براي بچه ها بود - يك مهماني درست و حسابي به مناسبت تولد من بر پا شده بود كه باعث شد دو تا از دايي هايم نيز از تهران به شهر ما ( كه نزديك تهران بود ) بيايند و اتفاقا علت مردن و زنده شدن من نيز همان آمدن خانواده دايي ام بو د، در حقيقت آمدن دختردايي ها ! اجازه دهيد ماجراي آن روز را از صبح برايتان تعريف كنم .
قرار بود آن روز صبح ، پس از اينكه دايي رسول و دايي رحيم دو روز در خانه ما مانده بودند به تهران برگردند ، اما صبح كه از خواب بيدار شديم زن دايي رحيم كه خيلي مادر شوهرش - يعني مادر بزرگ من - را دوست داشت گفت ديشب خواب مادر بزرگ خدا بيامرز را ديده ، لذا قرار شد قبل از رفتن به تهران سري به قبرستان بزنند و براي مادر بزرگ فاتحه اي بخوانند . همگي به راه افتاديم و با ماشين دو تا دايي ها به قبرستان رفتيم و پس از اينكه فاتحه خوانديم ، من طبق يك عادت دو ساله ، موقع برگشتن نزديك به صد متر راهم را دور كردم و خود را به مزار شهيد گمنامي كه از دو سال قبل در شهر ما آرميده بود ، رساندم ، فاتحه اي برايش خواندم و سپس به بقيه ملحق شدم و به طرف خانه راه افتاديم . ناگفته نماند كه من هر بار به قبرستان شهرمان ميرفتيم ، بي آنكه كسي بهم گفته باشد ، به سراغ آن شهيد گمنام ميرفتم و فاتحه اي برايش ميخواندم ، علت اين كار را نميدانستم ، شايد غربت آن بزرگوار باعث ميشد كه اين كار را بكنم !
علي اي حال ، آن روز نيز فاتحه اي بر سر مزار آن شير شجاع و مظلوم خواندم و سوار بر ماشين دايي رحيم به طرف خانه راه افتاديم . در طول مسير اما ، دوباره شوخي هاي من و دو تا دختر دايي ام ، كه در ماشين پدرشان دايي رسول نشسته بودن شروع شد .
در حقيقت من و مهري و سودابه در تمام ايامي كه آنها پيش ما بودند يا خانواده ما به تهران ميرفتند ، مدام و بيست و چهار ساعته با هم شوخي ميكرديم البته گاهي اوقات شوخي هايمان خطرناك هم ميشد ، درست مثل آن روز كه مهري كه از داخل ماشين پدرش به من اشاره كرد برايم يك نامه نوشته ! و من كه در صندلي عقب نشسته بودم ، سعي ميكردم دور از چشم بقيه يك لحظه بدنم را از پنجره ماشين بيرون بياورم و نامه را از دست مهري ( كه او نيز همين كار را كرده بود ) بگيرم ، اما اشتباه دوم و بزرگتر من آن بود كه براي اين كار خطرناك حتي از دايي رحيم نيز اجازه نگرفتم ! همه چيز در عرض چند ثانيه رخ داد ، من كه ديدم دستم نميرسد بدنم را بيشتر از پنجره بيرون آوردم و اين كار توام شد با جيغ مادر و دايي رحيم كه نميدانست در رديف عقب چه خبر است ، به طور غريزي كوبيد روي ترمز و همين اتفاق باعث شد من - در حالي كه ماشين با سرعت هفتاد كيلومتر در حركت بود - دچار حالت گريز از مركز بشوم و مانند يك موشك از پنجره به بيرون پرتاب شوم و درست از ناحيه سر روي آسفالت سقوط كنم و ... آخرين چيزي كه به ياد دارم صداي پي در پي ترمز ماشين ها بود و صداي فريادهاي خانواده ام و ... و بعد از اينكه دردي شديد در ناحيه مغزم احساس كردم ديگر هيچ نفهميدم ...
روايت لحظات پس از مرگ
آنچه را در عالم مرگ ديدم ، فقط ميتوانم به فيلمي تشبيه كنم كه هرازگاهي پخش ميشد و بعد قطع ميشد . اولين چيزي كه ديدم آن بود كه سرم پر از خون است و روي زانوي مادرم هستم و او اشك ميريزد ... صحنه بعد موقعي بود كه يك پزشك معاينه ام ميكرد و به پدرم گفت : « متاسفم ... دير شده ... » و موقعي كه ديدم پدرم ضجه زد ،هر چه سعي كردم به آنها بفهمانم كه اشتباه ميكنند و آن كسي كه روي تخت خوابيده من نيستم و من بالاي سر آنها - نزديك به سقف - در حال پروازم ، آنها متوجه نميشدند . البته در آن لحظات خودم هم نفهميده بودم كه مردم ! تا اينكه آخرين صحنه مربوط به لحظه اي بود كه در سرد خانه بودم و داشتم ميديدم كساني كه در اطرافم هستند ، اما كاري از دستم ساخته نبود و آن لحظه بود كه متوجه شدم مرده ام . اما عجيب بود اصلا احساس ترس و نگراني نكردم ، بعد به سمت قبرستان حركت كردم ، و بي اختيار به مزار آن شهيد گمنام نگاه كردم ، ولي همين كه تصميم گرفتم به سوي آن بزرگوار حركت كنم ، ناگهان مشاهده كردم از داخل مزار آن شهيد گمنام نوري بسيار تابناك و زيبا و قشنگ - درست مانند قوس وقزح - به بيرون تابيده شد . سپس بعد از چند لحظه كه آن نور پر حجم ساكن بود ، به طرف من حركت كرد ، اما گويي هر يك قدم كه به من نزديك ميشد ، شاخه اي از آن نور تبديل به يك فرشته ميشد . فرشته هايي كه بال داشتند و پر ميكشيدند ، اما صورتشان پيدا نبود و به جاي چشم و لب و دهان ، فقط به صورت نوري خوشرنگ مشاهده ميشدند و ... اما نه ، چهره يك نفرشان را ميتوانستم ببينم كه درست ميان آنها و حدود يك متر بالاي سرشان قرار گرفته بود . وقتي كنار من رسيد بهم لبخند زد و من نيز پرسيدم: تو كي هستي ؟ او ابتدا به مزار آن شهيد گمنام اشاره كرد و با همان لبخند گفت : « تو كه بارها به ديدنم آمده اي مرا نميشناسي ؟ » و آن موقع بود كه متوجه شدم او همان شهيد گمنام است كه بارها برايش فاتحه خواندم ! لذا از او پرسيدم : « اينها كي هستند ؟ » و او با همان تبسم زيبا به آسمان اشاره كرد و گفت : « فرشته ها » ! و بعد نگاهش را به بالاي آسمان دوخت و چيزي شبيه گردبادي نوراني را كه به سويم در حركت بود نشان داد و گفت : « اتفاقا چند تا از آنها دارند به سوي تو مي آيند » با شنيدن اين حرف خيلي خوشحال شدم كه بايد به همراه او بروم ، اما اين بار چهره او درهم كشيد و گفت : « نه ... تو هنوز خيلي جووني .. تازه پدر و مادرت چه ميشوند ؟ ... » از شنيدن نام آنها گريه ام گرفت ، آن شهيد بزرگوار گفت :« باز هم به سراغ من بيا ! » اين را گفت و همين كه تبسم كرد همه چيز در يك ثانيه تمام شد و او رفت و نورها ناپديد شدند و من خواستم دستم را به طرفش دراز كنم كه ...
به خودم آمد متوجه شدم دستم تكان ميخورد و فرياد اطرافيان را شنيدم : « زنده شده ! »
آري من پس از حدود سه ساعت مردن دوباره زنده شدم . وقتي آنچه را ديدم به خانواده ام تعريف كردم ، پدرم گفت « اون شهيد گمنام مهرباني هاي تو را جواب داد »
و اينك كه پنج سال از آن روزها ميگذرد ، من هر شب جمعه به ديدار آن بزرگوار ميروم ، شهيدي گمنام كه شايد براي همه گمنام باشد ، اما براي
من نه ....
ارسال شده توسط گروه ملیکا
عاشق واقعی شهادت:..
برگرفته از..........http://qafeleh.ir/
علی بن مهزیاربسم ربِّ الصّالحين
حرم مطهرعلي بن مهزيار
رو كه يادتونه؟آره همونجا كه حال و هواي مشهد رو داشت
همونجا كه توي حياطش،سفره
هفت سين بوديادمه وقتي وارد اهواز شديم و خواستيم بريم اينجا از شلوغي و حال و هواي شهر
دوباره يادمون اومده بود كه
آره عيد شده و سال نو شده
ولي ما چرا خيلي تـــــــــــو فكر عيد و سال نو و خريد و اين حرفا نبوديم!
سرمون به چي گرم بود
كه چيز به اين مهمي،اينقدر از ذهنمون دور شده بودتازه وقتي پيامك درمورد سال جديد هم برامون مي اومد؛خيلي حسش نبود كه جواب بديم
اين حس و حال رو بايد باشي تا خود خودت لمس كني
حس كني
به قول يكي از بچه ها كه مي گفت:::
اين بود كه رزمنده ها وقتي مي اومدن اين طرفا...منطقـــــه...،
ديگه دلشون نمي خواسته كه خونه برگردنآره خيلي هاشون اينطوري بودن
به قول يكي ديگه از بچه ها بايد بياي به اين مناطق
تا
آخر دنيا رو ببينيتا حقارت و كوچيكي دنيا رو حس كني
تا دنيا جلوي چشمت بميره!!!
اونوقته كه راحتتر مي توني بين دنيا و آخرت
بين خودت و خدا يكي رو انتخاب كني
راحت تر مي توني موانع رو كنار بزني و به سمتش بدوئي
موج انفجار بسم ربِّ الصّالحين
فكه بوديم كه مي خواستن زودتر حركت كنيم
نشد ميشتاق رو ببينم و بدونم كه كجاست چيه
فقط در حد شنيده هام باقي موند!!!
ولي چرا خواستيم كه زودتر حركت كنيم؟
آخه قرار بود به
رزم شبانه برسيماونم توي روزي كه اونور اين خاكها مردم داشتن به رسم شادي و سنت ها،
مراسم
چهارشنبه سوري رو برگزار مي كردنخلاصه خيلي راه بود و ما رفتيم و رفتيم و رفتيم
بعد از اشتباه رفتن مسير بلاخره رسيديم ولي خيلي ديرتر از زماني كه قرار بود رزم شبانه انجام بگيره
اما نه، خدا مي خواست كه يه چيز قشنگ ديگه رو امشب حس كنيم
درك كنيم
ديدم بچه ها ميگن واسه ما رزم رو نگه داشتن و انجام ندادن
((خودمونيما:عجب مهم شده بوديم))
خلاصه بعد از يك كم انتظار پياده شديم
وقتي پياده شديم،صداهايي به گوش مي رسيد
سريع طرف اون كوه يا تپه ها رفتيم
فوق العاده بود
مي تونستي
شبهاي عمليات رو ببينيولي با هزاران امنيت
با لذت
با حسرت
مي تونستي اون صداي شليك ها و اون نور ها و اون آتيشها رو كه توي كتاب و مجله مي خوندي
توي تلويزيون مي ديدي رو لمس كني!!!
يه چيز ديگه اي رو هيچوقت تا اين حد لمس نكرده بودم رو...
اولين بار ترسيدم
از چي؟
از اينكه ديدم يه موجي گرفت به چادرم!
هي ديدم تكرار ميشه
انگار كه يكي به چادرم ضربه بزنه
يا تكونش بده
از يكي پرسيدم يه اصطلاحي گفت كه يادم نيست
ولي تـــو مايه هاي
موج انفجاري بود كه شنيده بودمپس واقعيت داشت
پس اينجوريه
با اينكه اونا داشتن پايين اون كوهها با صدها متر فاصله شليك مي كردن
من اينجوري لمسش كردم
پس اونها كه موج انفجار مي گرفتن
آره روبروي اون تير و خمپاره ها و آتيش ها بودن
تركش توي جونشون فرو مي رفت
اونا كه نه واسه تماشا
بلكه براي....
***
جماعت يه دنيا فرق ِ بين ديدن و شنيدن
نريد از اونا بپرسيد كه شنيده ها رو ديدن
بريد اونجا تا ببينيد شنيده ها رو حتما ً
***
به قول كتابچه همراه امتداد:::
حكايت همچنان باقيست...
تابستان،مناطق عملياتي غرب كشور منتظرتان هستيم
ان شا الله
کدام راه ؟بسم ربِّ الصّالحين
بعد از پست مطلب اروند توي وبلاگ؛
با خودم فكر كردم مدتها داشتم مطالب اين سفر معنوي رو مي نوشتم
ولي بدون اينكه متوجه باشم؛دارم به قسمتهاي پاياني مي رسم!!!
اميدوارم كه هرگز به پايان اين راه نرسم
و هميشه ادامه داشته باشه
البته يا به دست خودم يا بقيه
با توكل بر خدا
اين بارها نبايد روي زمين بمونه
چون ما فقط حدود 6 اتوبوس بوديم با حدود 30 نفر توي هر اتوبوس!!!
و اينكه اگه ما برمي گشتيم و حرفي از اتفاقها و معجزه هاي شخصي ِ اونجا نمي زديم
يا اينجا براي مخاطبين عمومي؛مطلبي نمي ذاشتيم
اونوقت ؛جنوب توي جنوب مي موند!!!
كسي نمي فهميد كه جنوب چه خبره
پس نه فقط كاروان ما؛
نه فقط قافله ما
بلكه خيلي ها توي خيلي جاها وظيفه دارن كه براي تبليغات؛آستين بالا بزنن
خدا اون موقع ها قرآن رو نفرستاد كه فقط توي همون دوره مردم ازش بهره ببرن
پس ما چي مي شديم؟
كـــــــــي به ما از اون موقع ها مي گفت
ما چطوري راه رو از بيراهه تشخيص مي داديم
آره قبول دارم كه آدم اگه پشت كوه هم باشه و هيچكس و هيچكس رو هم نبينه:،
خدا روزي معنوي اون آدم رو بهش مي رسونه
مگه نگفته كه:كسي كه گناه نكنه و به واجباتش عمل كنه
ما چشمه هاي حكمت رو بر دل و زبانش جاري مي كنيم
در غير اين صورت ما بايد به عدالت خدا شك مي كرديم ديگه!
ولي امروز جامعه فرق كرده
منحرفين فعاليتشون خيلي زياده
پس ماها وظيفه داريم كه از راههاي مختلف،تبليغ كنيم
يه جورايي به هم آذوقه معنوي برسونيم
تا ته نكشه
وگرنه از گرسنگي ممكنه كه سراغ هرچيزي بريم
البته ممكنه كه خيلي از بزرگواران توي عرصه هاي ديگه درحال آذوقه رساني باشن
و ما خبر نداريم
اميدوارم هركجا كه هستيد
به هر امر مقدسي كه مشغول هستيد
سربلند و موفق باشيد
ان شاالله
راستش اومده بودم كه حالا ديگه از زماني كه ما توي اتوبوس ها ميگذرونديم،بگم
اون روزها و شبهايي كه ساعتها روي صندلي هامون يا به خواب يا به بيداري
منتظر رسيدن به جاي تازه اي بوديم
توي روز كه تابش آفتاب نازنين حس خاصي به ما ميداد
با خودمون فكر مي كرديم كه آره اين همون مسيري هستش كه شهدا هم طي مي كردن
اونا هم از همين جاده ها رد شدن
ولي اونا كه داشتن از اين مسيرها مي رفتن،به چي فكر مي كردن
توي فكر برگشتن مثل ما بودن
يا نه به اميد برنگشتن مي رفتن
يا اون ستاره بر بدن گرفته ها چي؟
اونا فكر مي كردن كه امروز دارن با دست مي رن
ولي فرداها بدون دست بر مي گردن
امروز دارن اين آفتاب طلايي رو مي بينن
اما شايد براي هميشه فقط ديگه بايد توي ذهنشون اين صحنه ها رو تصور كنن
ولي بصيرت خاصي كه خدا بهشون داده
تا حد زيادي نداشتن اين توانايي ظاهري رو براشون قابل تحمل تر كرده
اما مهمتر از اينا:::
شايد فكر نمي كردن كه روزي اين همه آدم كه براي بدرقشون ميان،
صدها برابرش نه براي بدرقه خودشون
بلكه حتي براي بدرقه آرمان هاشون هم ديگه نميان
ما چي؟ ما كجاي كاريم؟
ما براي بدرقه كدوم آرمانها راه افتاديم
نكنه از سفر فقط خاطره خاطره گفتن هامون بمونه
خاطره خنده ها و شعر ها و شام و ناهار هاش بمونه
خاطره آب و هواش بمونه!!!
بايد خاطره بهشت و خوبي هاش بمونه
خاطره پاكي هاش
اون انگيزه خوب موندن
ياد مردان بي ادعا
كارهاشون
زندگيشون
رسم جوونمردي و گذشت و ايثارشون
به اميد لحظه هاييكه با توكل بر خدا
ما هم پيغامبر لفظي و عملي اين مردان بي ادعا باشيم
یک همراه با قافله انتظار.
.
.
نوشته از :::همسفر جنوب
امیدوارم که عاقبت به خیر بشن
و شهدا عنایت ویژه ای بهشون داشته باشن
ان شاالله
اروند بسم ربِّ الصّالحين
و منت خداي را..................
سلام بچه هاي بی معرفت قافله انتظار
و یه سلام هم به با معرفتاش(هرکی میدونه کدوم طرفیه...)
ما كه هرچي ميگيم حرمت نون و نمك سفره وبلاگمون رو داشته باشيد
ويه كمكي هم شما بكنيد
نمي دونم چرا حسابی نمك گيرمون نمي كنيد
ولی ميگم:هر كي بي وفايي كنه،خودشم مي بينه هاااااااااااا
از ما گفتن و از شما شنيدن ان شا الله
بيايد يه سر بريم اردوگاه شهيد تند گويان
همون روز قشنگي كه از شلمچه بعد از تحويل سال
براي ناهار اونجا رفته بوديم
اونجا مراسم پرتاب تازه داماد برگذار شد
همون كه بعد از تحويل سال در حضور شهداي گمنام
سنت پيامبر(ص) رو بجا آورد و ما ها هم توي مراسم عقدشون بوديم
يادتونه كه!!!
داماد رو گذاشتنش توي پتو و دور و بر پتو رو چند نفر گرفتن
و اون رو مينداختنش هوا و با پتو مي گرفتنش
من كه كلي خنديدم
بيچاره خانومش چه جوري اون لحظه تحمل كرد
آخي!!!
خيلي جالب بود نه!!!
كلي خنديديم
حرفهاي سرهنگ نصيري رو چي ...يادتونه؟
از اروند و خروشش توي اون شب عمليات مي گفت
من خيلي تحت تاثير قرار گرفتم
و اون توصيفاتش رو درباره تاريكي و موج دريا و
اميد رزمنده ها به خدا رو خيلي جاها تصور مي كنم
مي گفت كه بچه ها براي اينكه اون شب عمليات كنن
منتظر بودن تا طبق هواشناسي يه شبي كه دريا آروم باشه
به دل دريا بزنن
و اون شب موعود فرا رسيد
ولي برعكس ِ اون چيزي كه منتظر بودن
اروند اون شب به اوج وحشي گري خودش رسيد بوده
مي گفت براي تصور حال اون بچه ها
تصور كنيد كه يه شب بخوايد وارد استخري بشيد كه هيچ هيچ نوري نيست
تاريك ِ تاريك
تازه عمقش رو مي دونيد
موج هم نداره
ولي بايد توي اين تاريكي داخل آب بشيد
چه حالي بهتون دست ميده
ولي حالا به اون بچه ها توي اون درياي عظيم و مواج
فكر كنيد كه توي اون تاريكي عظيم
فقط اميد و توكل به خدا تونست اونها رو وارد اروند پر خروش كنه
تا جايي كه سرهنگ نصيري از اين نيروي ايمان و توكل و اميد بچه ها
اينطور صحبت كرده بودن
كه گروهي از خارجي ها بعد ها براي ديدن اروند به ايران ميان
و با وسيله اي( احتملا قايق) كه توي روز روشن با امنيت و اين چيزا وارد آب ميشن
يكي از اونا يهو حالش بد ميشه و تموم مي كنه
در جستجوي علت مرگ اون فرد،از همراهاش سوال ميشه
و اونها ترس و بُِهت ايشون
از عظمت اروند رو دليل بر (احتمالا) ايست قلبي ايشون بيان مي كنن
شايد بخاطر همين مظلوميت بچه هايي كه توي دريا شهيد ميشن
ذكر شده :كسي كه توي آب شهيد بشه
خدا حق الناس اون رو مي بخشه!!!
آره وقتي با اين همه اميد و مظلوميت لباس غواسي به تن مي كردن
و توي معركه هايي گير مي افتادن كه نه راه پس دارن نه راه پيش
خدا هم فرداي قيامت؛راه براشون باز مي كنه
به وسعت اون توكلي كه اونها رو به دل اون آب روانه كرده بود
خدا هم خودش با طرف حساباشون معامله مي كنه
معامله مي كنه هاااااا
صاحبان حقشون رو راضي مي كنه
به تمام معنا از اونها حمايت مي كنه
نوش جونشون حقشونه
:
:
:
راستي خيلي ها هستن كه شايد مثل سرهنگ نصيري،
جايگاه مشخصي براي بيان صندوقچه خاطرات درونشون ندارن
ولي اونها هم بودن و اين دلاوري ها رو ديدن و لمس و تجربــــــه كردن
كيا از اونا سراغ دارن؟
اگه فراموششون نكردين و پاي درد و دلشون نشستيد
اينجا رو فراموش نكنيد
ان شا الله
امام راحل به ما آموخت که "انتظار در مبارزه است" و این بزرگترین پیام او بود و پس از او، اگر باز هم امیدی ما را زنده نگه می دارد همین است که برای ظهور اخرین حجت حق مبارزه کنیم، امام(ره) ما را آموخت که عرفان را با مبارزه جمع کنیم و خود بهترین شاهد بر این مدعا بود که" عرفان عین مبارزه است "و از این پس چه داعیه ایی می ماند برای آنانکه عرفان را به مثابه امری کاملا شخصی و بهانه ایی برای آمادکی خویش می گرفتند؟!
سید شهیدان اهل قلم مرتضی آوینی
×××××××××××××××
قافله ی انتظار تلاش دارد تا در جهت زنده نگاه داشتن یاد و خاطره ی شهدا و به منظور ایجاد فضایی مناسب و همچنین برای انسجام و هماهنگی بیشتر با یاران قافله ی انتظار ،
انشالله و با یاری شهدا و همراهی عزیزان برنامه های خود را در چارچوب معین و تنها از طریق همین وبلاگ قافله انتظار ارائه نماید
بدیهی است سایر مراجع و منابع اطلاع رسانی به قبل از اطلاع رسانی در وبلاگ مورد تایید
و استناد قافله ی انتظار نخواهد بود...!
------------------------------------------------------
دلیلی زیبا برای ...
إنما يوفى الصابرون أجرهم بغير حساب...
انشالله مخاطب وبلاگ هم خود شهدا هستند
Powered By
BLOGFA
منبع کدهای وبلاگ