
حال دعا رو با کارهامون از دست ندیماین بزرگترین بلا است
.
.
.
خدای مهربان و قادر
امتدادبسم رب الصـّــالحين
امتدادت رو با ما نگه دار
تا ما هم تا به عرش امتدادت بديم
دستت رو توي دست ما بذار تا ما هم
تو رو به خدا برسونيم
ما همونهايي هستيم كه دونه دونمون اين كار رو كرديم و
مثل يه حلقه هي ادامه پيدا كرديم
هي حلقه هامون زيادتر شد
ولي اون موقع ها زود به هم متصل مي شديم
و امتداد پيدا مي كرديم
يه امتداد به بلنداي رسيدن به خدا
يه امتداد به زيبايي ملاقات با خدا
چند وقت پيش كه رفتيم دو كوهه
فكر مي كردم كه يه دوراني بود كه اينجا
اون بزرگ مردها دور هم جمع شده بودن
و شايد داره افسانه ميشه
كه يكبار و براي يك حادثه
يعني جنگ تحميلي اونجا دور هم حلقه زده بودن
و چنين حال و هوايي شايد ديگه تكرار نشه
آخه چه جوري امكان تكرارش هست؟
براي .........!!!
اما جواب سوالم رو گرفتم::::::::
بيسيمچي به ما پيامكي داد كه::::
اي دوكوهه،آيا مي خواهي پادگان ياران مهدي(عج)نيز باشي؟ ))
پس منتظر باش!!! ))
اون وقت بود كه فهميدم
فرصت هنوز باقيست
دل را بايد صاف كرد...
هنوز هم معبري تنگ براي شهادت باز است
هنوز هم اميد هست كه بتوانيم از اين معبرهاي تنگ
وارد درهاي نيمه باز جهاد شويم
به قول يك عزيزي
جهاد توي جامعه امروز(چه عرض كنم...هر روز...)
بايد ببينيم كه خدا چي ميخواد
خدا چه جوري دوست داره كه ما كارمون رو انجام بديم
حالا براي اينكه همچنان به رحمت خدا اميدوار باشيم
به اين حديث بيشتر فكر كنيم:
كسيكه از روي صدق و راستي،از خداوند شهادت بطلبد
هرچند در بستر بميرد
خداوند او را در قيامت او را به جايگاه شهادت مي رساند
پيامبر اكرم (ص)
طلائیهبسم رب المطهّرون
امروز طلائيه رو نشون دادن
يادتونه كه آخرين غروب سال 86 رو اونجا بوديم
يادتونه كه آخرين نماز مغرب و عشاي اون سال رو
روي خاكهاي طلائيه خونديم
حتي حاضر نشديم همراه بقيه،توي حسينيه واسه نماز بريم
چه حالي داشت اون خاك طلائي و ناز
چه صفايي داشت اون نماز
ما بوديم كه هيچي از جنگ نديده بوديم
اونا بودن كه توي جبهه ها بودن
و اينايي كه هنوزم دارن با آثار باقيمونده جنگ،مي جنگن
كدومامون بيشتر با اون حال و هوا ها مأنوسيم
كدومامون بيشتر اون روزا رو درك مي كنيم
كدومامون بيشتر حرف براي گفتن داريم
توي تلويزيون نشون مي داد كه يه مردي
داشت با خاكهاي طلائيه يه مُهر درست مي كرد
كه به عنوان هديه مسابقه
به بچه هاي كاوانشون بده
كاش ما هم يه همچين كارهايي مي كرديم
البته ابتكار خودمون رو يادم نرفته
كه بچه هاي كاروان ما با خاكهاي مناطقي كه مي رفتيم
معجوني درست مي كردن و به خورد ِ چادرهامون مي دادن
آره همون::::::: يا زهرا (س)ها و...
كه پشت چادرهامون نوشته مي شد
كه خيلي هامون از روي همون نوشته ها
بچه هاي كاروانمون رو مي شناختيم
البته ناگفته نمونه اون چندنفري كه
از كاروانهاي ديگه خواسته بودن كه پشت اونا هم نوشته بشه
و همين باعث شده بود كه بعضي از بچه ها
اشتباهي پشت سر اونا راه بيفتنLJ
مواظب باشيم كه توي اين دنياي خوش خطّ و خال
پشت سر قافله سالار اصلي راه بيفتيم
تا به سر منزل مقصود برسيم
ان شا الله
انتظار فرج از نیمه خرداد کشم."

همه کیپ تا کیپ ایستاده بودند. 57 ای ها را می گویم. همان بزرگ مردان وعده داده شده. (1) همان مو فرفری ها با آن شلوارهای پاچه گشاد، بلوزهای چهارخانه، یقه های پهن، مانتوهای پیلیسه و چادرهای رنگی.
تا چشم کار می کرد جمعیت بود و اشک شوق و حسرت دیدار.
ستاد تدارکات اعلام کرده بود: «باید فرودگاه فرش شود و خیابان ها چراغانی. باید...»
نگذاشت. گفت: «مگر دارد کوروش می آید. یک طلبه روزی از ایران خارج شده و حالا دارد بازمی گردد.»
او با همه فرق داشت. با همه کسانی که در کتاب های تاریخمان خوانده بودیم. ساده آمد و آمدنش در دو کلمه خلاصه شد؛ "امام آمد."
15 سال پیش آیت الله خمینی بود که رفت. اما اکنون امام برمی گشت. 15 سال پیش در تبعید بود و تنها. نه کسی او را می شناخت و نه حتی برخی کشورها او را پذیرفتند. اما اکنون در حالی قدم بر ایران می گذاشت که ملتی میلیونی می خروشیدند: «روح منی خمینی، بت شکنی خمینی»، «تا خون در رگ ماست، خمینی رهبر ماست» و ...
باید از خوشحالی قالب تهی می کرد. اما احساسش تکان نخورد. همانی بود که وقتی رفت.
هلی کوپتر چندین بار سعی کرد بنشیند، اما نتوانست. سخنرانی امام در بهشت زهرا که تمام شد، مردم هجوم آوردند و او را دربر گرفتند.
یک وقت امام خبردار شدند که عمامه ندارند، کفش ندارند، عبا ندارند و واقعاً دارند بیهوش می شوند.
«بهترین لحظاتم همان موقعی بود که زیر دست و پای مردم داشتم از بین می رفتم.» این را بعدها به احمدآقا گفت.
این را هم تاریخ سراغ ندارد؛ رهبری بی عمامه، بی عبا، بی کفش، زیر فشار محبت مردم!
همه کیپ تا کیپ نشسته اند .نگران و حیران.... 68 ای ها را می گویم. همان مو فرفری های دیروز، اما با شلوارهای خاکی، بلوزهای ماتم گرفته، یقه های چاک خورده، مانتوهای مشکی و چادرهای سیاه.
تا چشم کار می کند جمعیت است و اشک یتیمی و حسرت از دست دادن.
هلی کوپتر چندین بار سعی می کند بنشیند، اما نمی تواند. مردم هجوم می آورند. سوز فراق و درد جدایی همه را بی تاب کرده است.
یک وقت به خود می آیی و می بینی کفش نداری، جان نداری، تاب نداری و از شدت گرما و فشار داری بیهوش می شوی...
چندی پیش، معده اش خونریزی کرد. باید جراحی می شد. از سرازیری جماران که پایین آمد، گفت: «من دیگر از این سرازیری بالا نمی آیم.» گفتند: «انشاءالله خوب می شوید و برمی گردید.» لبخندی زد و گفت: «قصه، قصه دیگری است.» ...
دستش از جای سوزن های سرم کبود شده بود و از پشت ماسک اکسیژن صدایش به سختی به گوش می رسید. احمدآقا مثل همیشه کنارش بود. سفارش کرد: «مادرت جز خدا کسی را ندارد. مبادا خلاف میلش کاری انجام دهی.» احمدآقا نگران شد. گویی ماندنی در کار نیست.
اهل بیتش را خواست. همه آمدند. نگاهشان کرد: «راه خیلی سخت است. سعی کنید معصیت نکنید.» بعد با صدای بی رمقش ادامه داد: «دیگر با شما کاری ندارم. هر که خواست برود و هر که خواست بماند. اما چراغ را خاموش کنید.» همه رفتند. دخترش ماند. در تاریکی می دید انگشتش را تکان می دهد. گویا نماز می خواند.
چراغ ها که خاموش شدند، او نیز آرام آرام......
و انتظارش به سر رسید. (2) و گویی احساسش همان بود؛ .قلبی آرام و ضمیری مطمئن...
که دختران و پسران اش ، در دهه ی چهارم انقلاب... از مسجدی و بسیجی و چادری اش تا همان مو مجعدی ها و مانتو رنگی هایش!!همه،شانه به شانه و استوار ایستاده اند، تحت فرمان سید علی خامنه ايي....
۷۸ ای ها را می گویم...(۳)
1- ادعای بزرگی بود، خیلی ها جدی نگرفتند؛ وقتی که سال 42 گفت: «یاران من در گهواره اند»
2- "سال ها می گذرد، حادثه ها می آید/ انتظار فرج از نیمه خرداد کشم."
۳- و انتظار" همان غزلی است که ياران قافله ي انتظار هر روز در دل نجوا مي كنند...
به اميد روزي كه گويي بسيار نزديك است
عبد الزهرا
شاید بشه گفت:بدون شرح!!!توسط:یک بنده خدا
سلام باورکن من هم شهیدم
اگر باور نمی کنی ازبنیادجانبازان بپرس نخاعی گردنی یعنی چه
ولی ازت خواش می کنم دروبم لو ندهی متشکرم شهیدزنده اگرخداقبول کند.
بازم خواهش می کنم دروب اسمی از جانباز نمی اری جانبازان فراموش شده اند
دوستتان دارم

.
و
ما هم با احترام به خواستشون
آدرس وبلاگشون رو اینجا درج نکردیم
کسی هم اگه یادداشت و صحبتی در این رابطه داره
توی قسمت نظرات می تونه بیان کنه
امیدواریم که ایشون باز هم اینجا سر بزنن
.
.
بعد از دیدن این نظر خصوصی که برای وبلاگ ارسال شد
از ایشون خواسته شد که در مورد خودشون بیشتر برامون صحبت بفرمایند
.
راستی دیدید که حتی توی وبلاگ خودشون هم
راضی نیستند که کسی از جانبازیشون مطلع بشه
.
این هم جواب ایشون به سوال ها:::
|
پنجشنبه 9 خرداد1387 ساعت: 16:54 |
توسط:یک بنده خدا | ||||
| سلام من ازتاریخ 25/1/1365درغرب وبعداز15روز به جنوب دست راست فکه به عینخوش رفتیم نزدیک9ماه درروبروی دیوارمرگ بودم تا اینک به گردان قدس به فکه اعزام شدم ونزدیک ده ما انجا بودم که برای شناسایی عملیات می رفتیم یک روز درحال شناسایی هوا مه بود دردید دشمن نبودیم لحضه ای که افتاب درامد گرمای افتاب خیلی سریع مه را ازبین برد وما دردید دشمن قرار گرفتیم ومجبورشدیم هرچه سریع تر خودمان را به خط برسانیم درحال دویدن یکی از بچه هاتیر ازپشت خوردوازشمکش خارج شد تاانجاکه قدرت داشت با ما امد ولی بعدازکمی دویدن دیدم ایندوستمان ازگردن تاپوتین خونه ودیگرنای رفتن دربدن این نمونده همه دوستام رفتند من موندم ایندوست زخمی عراقیها با همه چی می زدند من هم بطرف عراقیها خوابیدم تااین تیردیگری دریافت نکد برای اینکه شهید می شد عوضش من تیر خوردم از گردن خسته شدم معذرت می خوام منتظرتم | |||||
بياييد دل همرزمان شهدا را شاد كنيمبسم رب المطهّرون
سلام به خرمشهر
سلام به مسجدش
به مسجد جامعي كه خوش درخشيد در آن روزها
يار و ياور صميمي اي بود با مردم
با مريضها
با زخمي ها
با جانبازان و با شهدا
بله گذشت آن روزها
و خيلي از ماها آن روزها را نديديم
نبوديم كه بوسه اي بر روي شهدا بزنيم
نبوديم كه زخمي را مرحمي باشيم
و نبوديم كه ...
اما هنوز هم فرصت باقيست و از آن روزها چيزهايي هستند
كه اگر خوب دقت كنيم مي بينيمشان
همانها كه پا را از جانبازي فراتر نهادند
ولي به آسمان نرفتند و
شايد خدا آنها را به خاطر ما در زمين گذاشت
همانها كه نامشان شهيد زنده است
همانها كه روزها و ماهها تا مرز شهادت مي روند و باز مي گردند
همانها كه شايد يادمان رفته كه هستند و وجود دارند
همانها كه شيميايي اند
قطع نخاعي اند
همانها كه از قافله همرزمانشان جامانده اند
و در حسرتش مي سوزند
ما به شهدا كه جسما پر كشيده اند
سر مي زنيم و به يادشانيم
ولي اين سبكبالان كه هنوز جسم دارند را چرا چرا و چرا از ياد برده ايم؟
بياييد يك بار هم كه شده به جاي جنوب و شمال و غرب و شرق ِ كشور رفتن،
به گوشه و كنار شهر خود سر بزنيم
و از يادگاران غريب افتاده دوران جنگ؛يادي كنيم
بياييد اين راه دور افتاده را ترميم كنيم
و از همين ميانبر ها به شاهراه اصلي برسيم
بياييد دل همرزمان شهدا را شاد كنيم
تا شهدا هم دل ما را شاد كنند
اي كه مرا خوانده اي
راه نشانم بده
سلام بر خرمشهر
فتح خرمشهر فتح خاك نيست، فتح ارزشهاي اسلامي است. خرمشهر شهر لاله هاي خونين است.
خرمشهر را خدا آزاد كرد."
امام خمینی
سوم خرداد سالروز آزاد سازی خرمشهر مبارک باد
امام راحل به ما آموخت که "انتظار در مبارزه است" و این بزرگترین پیام او بود و پس از او، اگر باز هم امیدی ما را زنده نگه می دارد همین است که برای ظهور اخرین حجت حق مبارزه کنیم، امام(ره) ما را آموخت که عرفان را با مبارزه جمع کنیم و خود بهترین شاهد بر این مدعا بود که" عرفان عین مبارزه است "و از این پس چه داعیه ایی می ماند برای آنانکه عرفان را به مثابه امری کاملا شخصی و بهانه ایی برای آمادکی خویش می گرفتند؟!
سید شهیدان اهل قلم مرتضی آوینی
×××××××××××××××
قافله ی انتظار تلاش دارد تا در جهت زنده نگاه داشتن یاد و خاطره ی شهدا و به منظور ایجاد فضایی مناسب و همچنین برای انسجام و هماهنگی بیشتر با یاران قافله ی انتظار ،
انشالله و با یاری شهدا و همراهی عزیزان برنامه های خود را در چارچوب معین و تنها از طریق همین وبلاگ قافله انتظار ارائه نماید
بدیهی است سایر مراجع و منابع اطلاع رسانی به قبل از اطلاع رسانی در وبلاگ مورد تایید
و استناد قافله ی انتظار نخواهد بود...!
------------------------------------------------------
دلیلی زیبا برای ...
إنما يوفى الصابرون أجرهم بغير حساب...
انشالله مخاطب وبلاگ هم خود شهدا هستند
Powered By
BLOGFA
منبع کدهای وبلاگ