
ایام سوگواری بی بی دو عالم تسلیت بر دوستدارانشبسم رب الشهداء و الصدیقین
و فاطمه جان که جانم فـدایت
چه بر سرت آوردند
که زمین؛ آن روز که راه را در کوچه ها بر تو بستند،لرزید
چه بر سرت سالها بعد آوردند که صدات می اومد که می گفتی:::
غریب مادر حسین
که اونجا هم یزید بر خود می لرزید
بر سر حسن(ع)چه آوردند
بر همسرت چطور؟
فاطمه جان که جانم فدای خضوع و خشوع نماز هایت
چه نیکو گفتی که چه نیکوست که چهره زن را کمتر نا محرم ببیند
و کمتر نامحرمی را زن ببیند
دگر حرفهایت مادر جان،گویا از یادها رفته
و این مائیم که با برپا نکردنشان
آنها را به خاک سپرده ایم
و های های گریه و زاری سر داده ایم که قبر بی مزارت را بیابیم
مادر جان حق داری که ..........
که ما حرفهایت را که هنوز رد ّ و نشانشان،باقیست،
بی زائر گذاشته ایم
ولی برای قبری که خود تا به حال خواسته ای که بی نشان بماند
بیهوده پر پر می زنیم
که اگر حرفها و فرموده هایتان را با عمل زنده کنیم؛
مزار که سهل است
خود ،همچون حضرت مهدی (عج) به دیدار خوبان می آیید
حتی اگر به ظاهر در زمین نباشند
همچون::: شهداء
که حتی آنها هم چون شما یاد گرفته اند که قبرشان بی نام و نشان باشد
که در گمنامی،رازها نهفته است
که آنها طعم شیرینش را می چشند
و آن شهدا؛چه زیبا زیارتی را برگزیده اند که
حتی رضایت به برگشتن به وطن هایشان را نمی دهند
شما هم ثابت کرده اید که دیدار شما،نیازی به پا ندارد
نیازی به جسم ندارد
نیازی نیست که ...
فاطمه جان که جانم فدایت
ما را نیز دریاب که ما هم از این دریای معرفت؛جرعه ای آب از آن حوض کوثر بچشیم
ما را در یاب که بسیار عقب مانده ایم
و با اندک داشته هایمان دل خوش دنیا شده ایم
فاطمه جان که جانم فدایت
چنان ما را دریاب که روز قیامت هم تو به دیدار ما بیایی
که آنجا دگر شاید جانی نداشته باشیم که بگوییم:::
فاطمه جان که جانم فدایت
مرا دریاب
واکسیبسم رب الشهداء و الصدیقین
و شبی به یاد رزمنده ها،بچه های قافله ما هم واکسی شده بودن
اونم پیشرفته
با نور موبایل ها
اکثرا که رفتن بخوابن ،چندنفرشون
(دقیق نمی دونم شاید حدود شش نفر بودن که یکی دونفر واکس میزدن
یکی دونفر هم با دستمال کفشها رو تمیز میکردن)
(اگه اشتباه توی گزارش شخص نفوذی بود؛،لطفا اصلاحیش رو بفرمایید)L
یکی دو نفر هم با نور موبایل،
توی اون تاریکی به طرف کفشها نور میزدن تا اونا بتونن بهتر واکس بزنن
همین هم کمک می کرد به ماها که اگه از سالن بیرون می اومدیم؛
تا حدی میشناختیمشون
ولی اکثرا خواب بودن
توی اون چند لحظه دیدم که یکی از بچه ها که از اون طرف رد میشد ،
اونا رو دید و به شوخی گفت
نه من اصلا شما رو ندیدم
اصلا شما رو نشناختمJ
و خلاصه اینکه اونا یاد شبهای پُر اخلاص رزمنده ها رو
می خواستن واسه دلاشون زنده کنن
اخلاص یعنی باکمکش از منّیت ها رها بشیم
اخلاص یعنی واقعا خدا رو ببینی
یعنی واسه دل خدا قدم برداری
اخلاص یعنی................
لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم
"زين أب" زينت پدر! و بر رسول ندا آمد كه...
و رسول فرمود كه نامش :
"زين أب" زينت پدر!
برق در چشمان حيدر و لبخند زهرا (س) ، خوشحالي حسن ...
ولي نوزاد هنوز بي تاب بود و انگار تنها در انتظار اين بود كه در آغوش برادر كوچكتر آرام گيرد....
نگاه حسین در نگاه زينب.......
و اشک از چشمان رسول (ص) جاری شد، امتش بعد از چه خواهند کرد .....
تنها عجز عجز و عجز ...در برابر چنين عظمتي زنانه است كه برايم مي ماند
كدامين توان جز ياراي هم پايي او؟!در برابر كابوس آن درب سوخته و حيراني شبانه كودكان و دستان بسته پدر...؟!
و چه كسي جز "زين أب " زينت پدر است ؟! در كنار فرق شكافته حيدر در آن روز هاي شوم و يتيمي فرزندان رسول(ص)....
کدام صبر بالا تر از تحمل او در مواجه با تابوت تير باران شده ي حسن ؟!
و دهها مصيبت را در يك روز ديدن،
قاتلي بروي سينه ي برادر .... و سر هاي به نيزه و كارواني بي محرم ....
هر طرف گلچهره ايي بر خالك و خون افتاده غلطان
يا رب از داغ كدامين لاله ي حمرا بميرم
و چون كوه ايستادن در برابر تمام دوزخيان! و... "ما راْيت الا جميلا "
چه كسي مي تواند جز اسطوره زينب؟!
(عبدالزهرا)
با قلبمون چه کردین شهدا
بسم رب الشهداء و الصدیقین
سلام امیر خان
راستش وقتی نظرتون رو خوندم،لبخندی به لبم نشست
نه از روی ...
آخه من باز هم این حرف رو شنیده بودم ولی
اون موقع ها اینقدر با شهادت و جبهه و این چیزا آشنایی و انس نداشتم
و از این بابت هم خوشحال شدم که خلاصه یه حرف و سخنی
از بچه های قافله انتظار بود که دیگران نتونن از کنارش بی اهمیت رد بشن
و حداقل منتقد بشن
و باید بگم که این نوشته دیگه فقط یه جواب شخصی به شما نیست
بلکه به همه شک و تردیدهای ما به این راه هستش
البته خیلی هامون هستیم که تا دلیل چیزی رو ندونیم،
شاید از انجام دادنش
از نهی کردنش
از دفاع کردنش
از خود اون چیز لذت نبریم
چون صرفا گفته شده که خوبه
درسته
ولی نگفتن چرا...برای چی...
اما گاهی علت ها گفته شده
و این ما هستیم که دنبالشون نرفتیم و انتظار داریم که ......
خب ما چرا باید از جنگ و جبهه و شهید هایی که رفتن حرف بزنیم
20 سالی هم از اون دوران گذشته
الان هم که جنگ تن به تنی دیده نمیشه
پس ما با گذشته چی کار داریم
باید آینده رو ساخت دیگه!درسته؟
در مثل مناقشه نیست:::پس :
ما اگه تصمیم داشته باشیم که توی یه منطقه خونه یا برج بسازیم و آبادش کنیم
به نظر شما چه چیزی این اجازه رو به ما میده
مقاومت زمینی که باید روی اون ساخت و ساز بشه
اگه مثل تهران باشه که اجازه برج سازی هم بهش داده میشه
ولی مناطق دیگه ای هستن که به جهت سستی زمین اون مناطق نمیشه از چند طبقه بیشتر،اونجا ساخته بشه
پس هرچی زمین محکمتر باشه و مقاومتر،ظرفیت بیشتری برای ساخت و ساز داره
پس ما تا به زیربنا نگاه نکنیم هرگز نمی تونیم به فکر روبنا باشیم
مگه اینکه این روبناه رو برای یه مدت کوتاهی بخوایم
که به دلایل مختلف ویرن میشه
و دودش هم به چشم ساکنین همون روبنا میره
یه زلزله
یه ساخت و ساز کنار همون ساختمون یا برج
و چیزهای دیگه که میتونه
نابودش کنه
یا منحرف...
پس ما باید از زیربنای این جامعه با خبر باشیم تا به روبناهاش دل خوش کنیم
روبنایی که فقط ظاهر خوبی داشته باشه و از پایه خراب و سست باشه که با یه باد و یه موقعیت غیر عادی،از پا در میاد
نوجوان یا جوان و...
خیلی فرق نمی کنه
اگه از توکل و شجاعت شهدا و جانبازهامون خبر نداشته باشن
چه انتظاری داریم که با یه مشکل کوچیک به سیگار و الکل و ... رو نیارن و نگن که اینجوری مشکلاتمون رو فراموش می کنیم
وقتی بدونن که اونا داوطلبانه سراغ سختی ها و خطرها میرفتن و واقعا سینه سپر می کردن
شاید به سراغ اونا و یا یادگارهاشون برن و بخوان بفهمن که از چه راهی ،اون انسانها اینقدر مقاوم شدن
مگه اونا چه کسی رو داشتن که این همه آرامش داشتن و تیر و ترکش و مین و هزاران چیز دیگه اونا رو نمی ترسوند
اگه ماها از احترام بچه های نوجوان ده دوازده سالشون بدونیم ،
شاید کمتر بی احترامی کنیم
مگه برای ساختن آینده ما نیاز به صبر نداریم
ما از اوناست که باید صبر رو یاد بگیریم
ما از اوناست که باید هویت رو یاد بگیریم
تا مثل امروزی ها،هر روز به یه رنگ در نیایم
و بجای ساخت جامعه،هر روز یه مدل موی عجیب و غریب رو نسازیم
ما از اونا می تونیم گذشت و فداکاری و اخلاص رو یاد بگیریم
تا توی جامعه امروز،این همه به خاطر مقام و منصب،نجنگیم
این همه خودخواهی و پارتی بازی نبینیم
این همه حق کشی ها و گوشه گیر شدن آدمها،آزارمون نده
پس ما برای اینکه خودمون رو معرفی کنیم
نیاز به یادآوری گذشتمون داریم
ما با گذشته و برنامه ریزی اوناست که برپاییم
دیگران کاشتند و ما خوردیم
ما بکاریم تا دیگران بخورند
که روح نیز،نیاز به غذا دارد
سربلند باشید
بسم رب الشهداء و الصدیقین
خیلی از ماها؛از کارهای همدیگه ایراد میگیریم
راضی نیستیم
فکر می کنیم که راهمون از همدیگه جداست
اما با یه حرف و صحبت و یه عکس العمل
می بینیم که این حرفا نیستش
ما از یه دین و کیش و آئین هستیم
فقط تا حالا نشده که سر یه سفره با هم بشینیم و درد دل کنیم
و از ته دلمون برای هم تعریف کنیم
راستش تا قبل از اینکه آقا امیر بیان و نظر و انتقادشون رو بگن
ما سعی داشتیم که حال و هوای اردومون رو زنده نگه داریم
البته نه صرفا حال اردو رو
بلکه اون توشه های معنوی و روحیش رو
تا هرکسی بیاد و اینجا بگه که آره هنوزم که هنوزه
20 سال که سهله از دوران جنگ بگذره
قرنها هم که از اون عاشورا و کربلا ها بگذره
باز هم می تونیم عنایت های ائمه و شهدا رو ببینیم
هنوزم که هنوزه،راه و روش اونا می تونه به ما خط بده
می تونیم به یاد اونا باشیم
با خنده و با اشک
لزوما با اونا بودن،غم و غصه نداره
ما از همینجا که حرکت کردیم تا زمانی که برگشتیم
چقدر با هم خندیدیم و چقدر با هم اشک ریختیم
اگه اون خنده ها و شوخی و خوش برخوردی ها نبود
که لذت این معنویات،چند برابر نمی شد
پس ما یاد گرفتیم که غم و شادی با هم هستن
خدا هردو رو با هم از ما قبول داره
یه مومن بی روحیه که بدرد نمی خوره
و اما ما سُفرمون به اندازه همه دلها از همه جا بازه
چه همسفر قافله انتظار بوده باشین چه در حسرتش مونده باشین
و اگه هرکدوم جای چیزی رو توی این سفره شهدایی خالی دیدین
به خادماش بگین
ان شاالله که بتونیم فراهمش کنیم
اگه نقدی دارین
اگه حسی دارین
اگه تحلیلی دارین
اگه ....
هرکسی توشه خودش رو از این سفره شهدایی بر میداره
به امید دیدار
مطلبی که درج شده بود در ادامه مطلب قابل مشاهده است
احتکار نکنیمبسم رب الشهداء و الصدیقین
سلام به دلهای پاک و زلال شهدا
سلام به دلهای غبار گرفته ما
سلام به شب زنده داری شهدا
و سلام به خواب های خسته شده در چشمهای ما
سلام به صورتهای نورانی شهدا
و سلام به چهره گناه آلود ما
سلام به یکدلی و یکرنگی شهدا
و سلام به حیله ها و هزار رنگی ما
سلام به سحر خیزی شهدا
و سلام به سحر ندیدن های ما
سلام به دغدغه شهدا برای مجذوب کردن جوانان به سرزمین های نورانی
و سلام به آسودگی خیال ما از بر زمین گذاشتن این بار شهدا
سلام به آن همه تلاش شهدا برای زنده نگه داشتنِ ِ
نام اسلام و یاران شهیدشان
و سلام بر ما و این همه خود خواهی ها و
این همه آه و تنهایی دلدادگان
و اما
سلام به دلتنگی شهدا برای خدا
و سلام بر دلتنگی ما برای زنده شدن یاد و نام شهدا
سلام بر امیدمان برای بهتر بودن
سلام به آن دلی که در معراج شهدا لرزید و هرگز آرامش نکرد
سلام به آن چشمی که آنها را دید و دگر راضی به دیدن ناپاکی ها نشد
سلام به آن قدمهایی که بعد از رسیدن به محفل آن شهدا،
پا در محافل پر از گناه نگذاشت
سلام به قلبی که با قلب آن شهدا ارتباط پیدا کرد
و هنوز هم قطعش نکرد
سلام به آن شهدای پاک که در آن صبح دل انگیز
ما را به سمت خود خواندند و مصداق این جمله شدند
ای که مرا خوانده ای
راه نشانم بده
سلام به لنز دوربین ها که آنجا
صحنه های پخش نشده ای را ثبت کردند
که پس از آن به لنزهای دوربین های چشم و دلمان بگویند:
آنچه را که دیدید،حال،ثبت کنید
که اگر غیر از این کنید؛احتکار نموده اید
و این خود گناهی نا بخشودنی است...!!!
سلام و درود و صد تحسین خدا و مقربان درگهش
بر آن دل دریایی ای که راضی نشد،
موجش را از ماهی غریب افتاده در ساحل بگیرد
و با آبی که ازاحساسات و حقایق لمس شده از
اقیانوس سرزمین راهیان نور گرفته بود،
به آنها نیز آب حیاط می بخشد
که کسی اگر یک انسان را نجات دهد،
همچون این است که همه انسانها را نجات داده است
ای دریایی ها،موج هایی که در حصار محدود دلها،
بماند،دیواره اش را می ساید
به مرداب تبدیل می شود
بیایید آب حیاط را به دریا ها و دریاچه های دیگر هم ببخشیم
چیزی از این آب حیاط کم نمی شود
اگر هم در فضای بسته نگاهش داریم،
جز بخار شدن ،انتظار دیگری نداشته باشید
پس بگذارید عرشیان به ما بگویند
که حقـــّا ،لیاقت آنچه را که به شما بخشیده شده بود را داشتید
و نیازی به باز پس گرفتنش نیست
آمین
شروع کن جبران کنبسم رب الشهداء و الصدیقین
چی شد ؟
خسته شدی؟
قول و قرارت رو فراموش کردی
چی از شهدای فکه و طلائیه و شلمچه و... خواسته بودی
چی به شهدای معراج شهدا(اون کفن پوشهای سبز قامت)گفته بودی؟
مگه قول نداده بودی که ...
یادت نیست چه جوری اشک می ریختی!
مگه تو همونی نیستی که وقتی از کنار مقبره الشهداء خواستی سوار اتو بوسها بشی،
گفتی که من تشنه دست زدن به اون خاکها هستم
مگه تو همونی نیستی که وقتی توی فتح المبین داشتی می رفتی،
برامون صدای رزمنده ها رو گذاشته بودن؛و اون همه فداکاری و نعره و فریاد رو از برادرات
میشنیدی؛قسم خوردی که از گناه ِ ... دست بکشی؟
چی شد که فراموش کردی
یه کم فکر کن که دیگه کجاها به کدوم شهدا قول داده بودی
اگه میخوای که باز هم چشم به چشمشون بدوزی،از همین حالا برگرد و توبه کن
تو رو به علی قسم!!!
از اون روزی که برگشتی واسشون چه کردی؟
اگه بدونی که تمام این مدت امتحان میشی که اگه درس و قولهات رو خوب پس بدی،
باز برای گرفتن درس جدید،
به قدمگاهشون دعوت میشی، چه می کنی؟
باز هم آسوده می شینی
اصلا خودت به حساب خودت برس!
در طول هفته،چند بار خاطره و نام شهدا رو به یاد و به زبون می یاری؟
در طول هفته چند لحظه از لحظه های زمینی مردم و دوستات رو آسمونی و شهدایی می کنی؟
در طول هفته چندتا از تصمیم هات رو به خاطر عشق شهادت،نقش بر آب می کنی؟
از اون روزی که برگشتی؛شده یه صفتی رو از شهدا یاد گرفته باشی و هنوزم داشته باشی
فکر می کنی چقدر رفتنت به جنوب،مفید بوده
اگه می دونی که شهدا یه چیزی رو به تو دادن،چرا نمی خوای از معرفتشون بگی
چرا با گفتن هر هدیه ای که گرفتیم،یک شک و سهل انگاری نسبت به شهدا رو
از دل انسانها کم نکنیم
پس خودخواهی تا کـِی؟
اگه می ترسی که نوشته هات کم و کسری داشته باشه از شهدا بخواه که کمکت کنن
اگه لایق دونستی که بچه ها خودشون آمادش کنن
میگن گمنامی هم جنبه می خواد
فرصت می خواد
پس خیلی با خودت نجنگ
تو بخاطر خدا بگو و بنویس و... و از دادن اسم و رسمت هم نترس
فقط از خودش صادقانه بخواه که اون چیزی رو که باید،،،قسمتت کنه و یادت بده...
اون کارش رو بلده
پس توکلت کو؟؟؟
صبر داشته باش و با یا علی گفتن کارت رو شروع کن
از توبه از ادای قول هات به شهدا از تصمیم گیری ها از نقل قول از دل نوشته
(چه با تایپ و ایمیل و نظر و چه با نامه و دست خط و پست
و چه از عکس از پیشنهاد از هزار و یک چیز دیگه!!!
شروع کن
شروع کن
شروع کن
شهرک شهید محلاتی...در جوار شهدای گمنامبسم رب الشهداء و الصدیقین
سلام به اون صبح زیبایی که چشممون به گنبد مقبره الشهداء می افته
سلام به اون رنگ سبزی که از مهتابیهاش به چشم می خوره
ولی فکر کنم جریان این رنگ سبز،فراتر از نور مهتابی و این چیزاست
اونا دل و ایمان و وجودشون سبز بود
اونا سبز سبز بودن
سبز اومدن و سبز زندگی کردن و سبز هم رفتند
و جاودانه شدند
کجا این همه سبزی و لطافت رو توی وجود یک انسان سراغ داری!
چقدر با این شهدا مأنوسی؟
چقدر باهاشون خلوت می کنی
چقدر میشناسیشون
آره خوب راست میگی
اونا که گمنامن
نه اسمی نه آدرس دقیقی نه ...
اما راه بسته نیست برای شناختنشون
می تونیم ببینیم که چی کار کردن که علاوه بر شهادت،خدا گمنامی رو بهشون عنایت کرد؟
این چیز کمی نیستا !!!
این که حتی وقتی از این دنیا هم داری میری،اسمی از خودت باقی نذاری که کسی به خاطر اسم و نام و نشون ومقام
و هزاران چیز دیگه بیاد سراغت>>>>
اونا دلشون به چیز بزرگتری گرم بوده که حتی به این چیزا احساس نیاز هم نکردن
واقعا خیلی دل می خواد که آدم به چنین جایی برسه
این همه بی نیاز از مردم و دنیا!!!
خلاصه میخوام بگم:نکنه که نام و نشون و مقام و کار و دنیامون،نذاره که بهشون سر بزنیم
نه اشتباه نکنیم...اونا نیازی به سر زدن ما ندارن
ما به اونا نیاز داریم که دستی به سر ما که نه به قلب و دل ما بکـِشن
نباید این مکان های پاک و مقدس خالی بمونه
این همه جا توی تهران بود
تا حالا فکر کردین که چرا اینجا رو انتخاب کردن
چرا اینقدر نزدیک شما اومدن
مگه نه اینکه دل به دل راه داره
مگه نه اینکه شباهتها و علایق انسانهاست که اونا رو به هم نزدیک می کنه
پس ببین توی چه چیزایی باهاشون شباهت داشتی و داری
ببین چقدر بهشون علاقه داشتی که ........
بیاید به فکر برگذاری مراسم های بیشتری در جوار این شهدای گمنام باشیم
این شهدا هنوز هم زنده هستن و خیلی کارها از دستشون بر میاد
به اذن خدا
ما رو هم از دعای خیر خودت فراموش نکن!!!
سنگر اینترنتی راه افتادبسم رب الشهداء و الصدیقین
دارم دل شکسته و غمگینی
والله إن قطعتم الیمینی
دلم گرفته برای تمام حس و حالهایی که داره از وجودم بیرون می ره
نه از وجود که بیرون نمیره
داره از یادمون می ره
از روزی که برگشتیم،خیلی چیزا دم دستمون بود که هر روز تلنگری بشه برامون،که آره ما هم جنوب رفتیم و ...حال معنوی خاصی داریم
دست و پا شکسته هم که شده بود،عکس و فیلم هایی با موبایلامون گرفتیم
خیلی ها هم یه مقداری خاک اونجا رو برداشتن و آوردن
بعضی هامون حتی از کندن یه نخ از کفن شهدا توی معراج شهدا نگذشتنم
تازه بعضی ها هم که می گفتن نمی خوایم چادرامون رو بشوریم
تا این خاک و عطری که از فتح المبین از فکه از چزابه از طلائیه از شلمچه و... روشون نشسته رو رو نگه داریم
شاید می خواستن واسه روزای دلتنگیشون نگه دارن .واسه اون روزایی که تکرار عکسها و فیلمها و خاطره هاشون،خستشون کرده
می رفتن و چادرهاشون رو بغل می گرفتن و وقتی می بوئیدنش،
عطر و بوی جبهه رو می چشیدن
و های های گریه می کردن
خوشبحال اون دلتون
قدرش رو بدونید و ما رو هم دعا کنید
اون روزا که از جنوب برگشتیم،از تلویزیون اردوهای راهیان نور رو نشون می دادن و اکثر روزها اون جاهایی که ما هم رفته بودیم رو می دیدیم
دلمون با همونا خوش بود
دو قطره اشکی مهمون صورت و چشمامون می شد
سبک می شدیم
اما حالا دیگه هر روز حال و هوای اون روزا داره کمرنگ تر میشه
ولی برای رنگ دادن به این کمرنگی ها،هنوز هم راه هست
هنوز هم چیزهایی هست که ما ندیدیم
ما نشنیدیم
ما حس نکردیم
همینجا از تمام بچه های قافله انتظار می خوام که اول توکل بر خدا کنیم
و بعد اینکه با توسل به ائمه اطهار(ع)به خاطر رسیدن یه نوری از اون روزا که دوباره محکممون کنه،یه قراری با هم میذاریم
به یاد اون سنگر و اون دعای کمیل بی قرار!!!!!!!!!

این هفته شب جمعه..(12-2-1387
(از ساعت 10 تا 2 شب)هرکی هرجا هست
با این فکر که خیلی از بچه های قافله انتظار الان مثل خودش
به یاد اون شب رویایی دست به دامان ائمه شدن،
دعای توسلی رو زمزمه کنیم
دعامون این باشه که خدا یه راهی باز کنه برامون تا کمی از حس و حال اون روزا که توی قدمگاه شهدا و ائمه اطهار (ع)پا می ذاشتیم،در ما زنده بشه
ان شاالله
در قسمت نظرات رد و بدل شد(جای شماها همچنان خالیه ها)بجمبین
خاطره یکی از بچه ها که سنگر رو خالی نذاشت(حالا نوبت شماست)یا علی(ما نزدیکیهای دو کوهه مستقر بودیم/شاید600 متریش)نا گفته نمونه که میشه آدم دیوار به دیوار مسجد و... هم باشه ولی توفیق رفتن به داخلش رو پیدا نکنه
خلاصه من هم به نوبه خودم شروع کردم به درد و دل کردن با شهید همت که تو با معرفت تر از این حرفایی که ما رو راه ندی تو که میتونی کارمون رو درست کنی پس از ما دریغ نکن مگه نه اینه که میگن شهدا تازه بعد از شهادتشون مسئولیتهایی بهشون داده میشه و ماموریتهایی دارن و میتونن خیلی از کارها رو ردیف کنن حل کنن پیش خدا ارج و قرب دارن
خلاصه گفتم که حفظ آبرو کن ماها رو راه بده /من یه تسبیح فاطمه زهرا(س) و 100 تا صلوات نذر کردم که جور بشه
دیگه رفتم پیش بچه ها و خیلی بهش فکر نکردم و اگه جور نمیشد هم توی معرفتشون برام سوال پیش می اومد و یه حالت تعجب بهم دست می داد تا عصبانیت و ...
بله توی اردوگاهمون یه سنگر بود که بچه ها پیشنهاد کردند حالا که شب جمعه هست بیاین دعای کمیل بخونیم
نمی دونم که اون لحظه ها بچه ها چه دعایی می کردن چی به کی گفتن
من که از خستگی انگاری به حالت نشسته چند دقیقه ای آگاه نبودم آخه به خودم که اومدم دیدم کسی که اول شروع کرده بود به خوندن دعای کمیل عوض شده بود و یکی دیگه داشت می خوند فکر کنم چند دقیقه ای خوابم برده بود ///بلاخره دعای کمیل تموم شد و اگه اشتباه نکنم تا دعای فرج تموم شد دیدم یکی داد میزنه ::::::هرکی میخواد بره دوکوهه پاشه دارن می برن اونم پیاده(ساعت حدود 2 شب بود)
بچه ها بغزشون رو ترکوندن و من یاد حرفایی که با شهید همت زده بودم افتادم اینکه آره زندست و میشنوه که ما چی میگیم
از این مهمتر این همه عاشق که مشغول دعا بودن(بقول یکی میگفت:اگه این دعای کمیل رو نمی خوندیم و تا صبح هم اینجا می نشستیم هیچی نمیشد؟؟؟
چندتا از آقایون و پسرا جلو و چندتا هم عقب وایستادن و ما دخترا و خانومها هم در دو صف 11 و 12 نفره با شنیدن آوای :ای لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش و..........که از موبایل یکی از بچه ها پخش می شد به طرف دو کوهه حرکت کردیم
و وقتی رسیدیم گفتن تا نماز صبح اینجاییم وبعد از نماز پیش حسینیه شهید همت جمع میشیم و برمیگردیم
رفتیم و اون حوضی رو که اکثر شهدا اونجا وضو می گرفتن رو دیدیم
عکس شهید همت رو که اونجاها می دیدم یه حالی می شدم!!!شماها که دیگه می دونین چه حالی؟ J
راوی می گفت:اون موقع ها چون اکثرشون اهل نماز شب بودن و می اومدن توی محوطه باز دوکوهه که نماز بخونن و با خدا خلوت کنن،ولی از بس تعدادشون زیاد بوده که مجبور بودن نزدیک هم مشغول عبادت و راز و نیاز با خدا بشنJ
بله شب آخر هم اینگونه گذشت و پیاده برگشتیم و سریع وسایلمان را جمع کردیم و سوار اتوبوسها راهی شهرها شدیـــــــمLJ
سنگر انفرادیبسم رب الشهداء و الصدیقین
از شب آخر چه خبر؟؟؟
از اون سنگر
از اون اشکها
از اون ناله و دعای کمیلتون!!!
اون شب می دونم که خیلی ها با خود شهدای دو کوهه مثل شهید همت درد و دل کردید
نمی دونم بهشون چی گفتید؟چه جوری قسمشون دادین؟
به راز و نیاز های حضرت علی(ع)توی دعای کمیلی که با خدا داشته،قسمشون دادین؟
به اون آیه قرآنی که توی دعای کمیل اومده و با شنیدنش به سجده باید بریم،قسمشون دادین
که شهدا شما هم به سجده ای عاشقانه بروید و از معشوقتان بخواهید که خودش سرهایمان را که به رسم بندگی بر خاک فرود آورده ایم،بلند کند ودر حسینیه شهید همت دوکوهه ،دوباره بر خاک بگذارد که برای لحظه ای سر بر خاک گذاشتنش تشنه ایم
تشنه که نه. شاید اینگونه گفتی که ما عطشی داریم که شب آخر را نیز نمی توانیم به رسم شهر نشینی ها،در خواب غفلت بگذرانیم
که اینجا از خواب نیز خجالت می کشیدیم که از او بخواهیم به چشمانمان بیاید
خلاصه نمی دانم که چه کردین و چه دیدین و چگونه خواستین و....
بیایید به رسم وفا و معرفت،نگذاریم آنچه در دل داشتیم و داشته ایم،همچنان در دل بماند.
اگر آمدی و دست یاری ما را دیدی،راحت از کنارش نگذر!!!
بسیارند افرادی که از همین دل گفته ها،دلهای خاموششان روشن شد
دلهاشان به حرکت در آمد
پس نجواهای پنهانی ات را گمنام و بی نام(به احترام شهدای گمنام)برای این سنگر بفرست
این سنگر در همین جا رزمنده می طلبد
ای دل چه می کنی!
با سنگر می مانی یا تو هم می روی!
شمال تهران تا جنوب ایرانبسم رب الشهداء و الصدیقین
از شمال تهران بود که راه افتادیم به جنوب ایران!!!
کی رفتیم و کی اومدیم؛خودمونم مات و مبهوتیم...
اومدیم ولی گیج می زنیم و دیگه هم نمی خوایم که به اون حساب کتابای عقلی برگردیم که همین دل برامون بسّه
از شهرکی با اسم شهید و از پایگاهی با نام شهید و از کنار چند شهید ِ بی نام شهرک ،به سمت شهدا حرکت کردیم
آهای مردم!چرا با ما نیومدین؟ خوب چرا بدرقمون نکردین؟
چرا پیشواز نیومدین؟چرا نپرسیدین کجا می ریم؟چرا نمی پرسین که ما چی دیدیم؟
چرا حواستون نیست که یه دنیا حرف داریم ولی...
چرا پیش ما از تخت جمشید و سی و سه پل و طاق بسطام حرف می زنین.ولی از طلائیهای طلائیه نمی پرسین!
از خاکهای رملی فکه سراغ نمی گیرین!نمی پرسین که ما چی توی اون خاکها دیدیم که این همه لذت بردیم؟
آخه بی معرفتا!یعنی اینقدر هم مردونگی ندارین که یکبار هم اونجا پا بذارین؟
اگه همون مردونگیتون نمی ذاره که برین؛من میگم بخاطر همون هم که شده برین
اگه فکر می کنین که ما کجا و اونجا کجا؟پس حالا دیگه لازمه که برین.
اگه هنوزم شرم از کرده و ناکرده هاتون ،توی وجودتون هست؛پس بجنبین!
پس گوش به زنگ باشین که شهدا باز هم می خوان قافله هاشون رو از شهر ها جمع کنن
مواظب باش که جا نمونی!
توی این چند روز یه کم براشون دست تکون بده،مطمئن باش که می بیننت
و دستت رو می گیرن
انشالله!
نویسنده: زائر
امام راحل به ما آموخت که "انتظار در مبارزه است" و این بزرگترین پیام او بود و پس از او، اگر باز هم امیدی ما را زنده نگه می دارد همین است که برای ظهور اخرین حجت حق مبارزه کنیم، امام(ره) ما را آموخت که عرفان را با مبارزه جمع کنیم و خود بهترین شاهد بر این مدعا بود که" عرفان عین مبارزه است "و از این پس چه داعیه ایی می ماند برای آنانکه عرفان را به مثابه امری کاملا شخصی و بهانه ایی برای آمادکی خویش می گرفتند؟!
سید شهیدان اهل قلم مرتضی آوینی
×××××××××××××××
قافله ی انتظار تلاش دارد تا در جهت زنده نگاه داشتن یاد و خاطره ی شهدا و به منظور ایجاد فضایی مناسب و همچنین برای انسجام و هماهنگی بیشتر با یاران قافله ی انتظار ،
انشالله و با یاری شهدا و همراهی عزیزان برنامه های خود را در چارچوب معین و تنها از طریق همین وبلاگ قافله انتظار ارائه نماید
بدیهی است سایر مراجع و منابع اطلاع رسانی به قبل از اطلاع رسانی در وبلاگ مورد تایید
و استناد قافله ی انتظار نخواهد بود...!
------------------------------------------------------
دلیلی زیبا برای ...
إنما يوفى الصابرون أجرهم بغير حساب...
انشالله مخاطب وبلاگ هم خود شهدا هستند
Powered By
BLOGFA
منبع کدهای وبلاگ