تبليغاتX

‘ * قافله ی انتظار * ‘
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام به قلبهای بی قرارتان

 

بسم رب الشهداء و الصدیقین


سلام ای عاشقان سرزمین سرخ شهادت
سلام ای زائرین قدمگاه شهداء و ائمه اطهار(ع)
سلام به پاهای برهنه تان در فکه طلائیه شلمچه و...
سلام به قلبهای بی قرارتان در این دنیای پا برهنه شهری
سلام به آن عطشتان که نه برای آب است که برای بی آبی ِ وعده هایتان با شهداست
سلام به سلامهای اشک آلودتان در سرزمین های مقدس جنوب که نه به پادشه نشین تمام سرزمین های جهان
سلام به دلتنگی ام برای تکرار زمان با هم بودن ها
سلام به آن لحظه ای که به یاد شهدا بر نباید های وجودی مان پا می گذاریم
که شهدا بر سر عهد بودنمان را ببینند و دستمان را بگیرند
سلام به تو که هرچه آنجا به شهدا گفتی،بخاطر داری که حتی در عمل نیز هم
سلام به آن قلب رئوفت که هنوز هم اشک را به چشمانت راهی می کند
می دانی سلامم به کدام دلتنگی است؟
به همان لحظه ای که وقتی راهیان نور را در تلویزیون می بینی،زبان در کام می گیری و آرام آرام اشک می ریزی
سلام به آن قلب خسته از گناهت
سلام به آن دست و قلم و قدمی که خالصانه در راه شهداء بر می داری
و با گمنامی ات معروف درگه الهی می شوی
سلام به تو که تا در نوشته ات،نام شهید گمنام را می بری؛از شرم مَنیّت ها،نام و نشانت را به آتش می کشی
که اگر گمنامی خوب است،چرا برای من نباشد
اگر برای دیگران از گمنانی می سرایم،پس چرا با عملم،نوا و آهنگی به سروده ام ندهم!
ُمی دانم که خسته از نام و نشان ها هستی
می دانم که دست و پا می زنی که شاید در ادا در آوردن گمنامی،به لذت و باورش نیز برسی
که تا خدا هست،این نیز خواهد شد

 ان شاالله

 

پی نوشت:

حقیقتش رو بخواین؛توی طلائیه خیلی چیزا حاج آقا شفیعیان گفتن.از حاج همت می گفتن که دیگه تحمل دیدن پر پر شدن رزمنده ها رو نداشت و چون توی اون موقعیت کاری از دستش بر نمی اومد می گفت:خدا!من دیگه طاقت ندارم که نتونم کاری بکنم و این بچه ها اینطوری پرپر بشن .خدا من ِ همت رو بِبَر...
بعد،از خاک طلائیه گفت که اون خیلی داد داره که سر ما بکشه!که ما داریم الان چی کار می کنیم.چقدر به یاد شهدا هستیم.چقدر نام و تصویر و یادشون توی خونه ها و اتاقامون هستش
و بعد گفـــــــــــت:::::::::بی معرفتا!!!چقدر به مزار شهدا سر می زنین...
حالا مدتی میشه که توی ذهنم علامت سوال شده که ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
راستش حالا دیگه می خوام یکی یه توضیحی بده تا اون عشقی که برای رفتن به مناطق جنگی و حتی زیارت شهدای گمنام و غیر گمنام اونجا داریم،
حداقل بتونیم با شناخت به گلزار شهدای شهرهامون بریم(هم مراکز استان ها و هم شهرستان ها

 زائر

 

انّ رسول الله یشهد انّ هولاء شهداء عند الله یوم القیام فاتوهم زوروهم وسلمو علیهم فوالذی نفسی بیده ، لا یسلم علیهم احد الی یوم القیامه ، الاّ ردّوا علیه ، یرزقون من ثار الجن ووتح .

رسول خدا گواهی می دهد كه شهدا شاهدان من نزد خدا در روز قیامت هستند. بیایید و ایشان را زیارت كنید ، بر اینان سلام كنید ، كه سوگند به آن كه جانم در دست اوست ، هیچ كس نباشد كه بر آنها سلام كند الا اینكه جوابش را می دهند . وآنها از میوه های بهشتی وهدایای آن روزی داده می شوند .


(كشف الاسرار،ج1 ، ص417 )


و آنها زنده اند! عندربهم...
گوش کن...!
صدای قهقه ی مستانه ی شان را می شنوی!؟

عبد الزهراء

 

 

 








:: موضوع :

:: نویسنده : یاران قافله انتظار در پنجشنبه 29 فروردین1387

لينك ثابت  

السلام علیک یا فاطمه المعصومه(سلام الله علیها)
بسم الله


مي گويند ..
جایي در مير .. ميدان مير .. در بيتي با مسماي نور .. «بيت النور» .. دوسه روزي .. نوري، نور را عبادت کرده است ..
.
بانویی يکپارچه نور .. نورش  ليس کمثله نور .. مثل همان نور .. عين همان نور .. در انتظار ديدار نور .. دوسه روزي .. «قم» را نورباران کرده است ..
.
انتظار ديدار نور .. يا عزم ديدار نور .. شايد بسان اين زمان .. گناهي نابخشودني بوده .. پس عزم کردند .. خاموشي نور را ..
.
خيال کردند .. خاموشي نور را .. مرگ ستاره را .. زهي خيال باطل .. چه .. ستاره اي که نورش را از لايزال بگيرد .. با مرگش عالمگير مي کند نورش را ..
.
«قـــــــم» را بسان سياهچاله اي در نظر گرفتند .. مدفن ستاره! .. اما .. قرنها مي گذرد .. و «ستاره» .. همچنان «نور»ش، علي «نور» است ..
.
به ستاره ي ما مي گويند: «کريمه» .. چون «ستاره»پرور است .. مي گويند: «شفيعه» چون .. «کريمه» است ..

 


.
.. وامروز تمام «قــــــم» ... «بيت النور» .. شده است ..
.
اللهم اني اسئلک ان تختم لي بالسعادة فلا تسلب مني ما انا فيه ....
خدايا مي خواهم همچون ستاره ات و برای ستاره ات بميرم ... 
... و لا حول و لا قوة الا بالله ... العلي العظيم ...
براي تو هيچ کاري ندارد ...

 

 

 

 

عبدالزهرا

 








:: موضوع :

:: نویسنده : یاران قافله انتظار در پنجشنبه 29 فروردین1387

لينك ثابت  

و اما عشق...

 

بسم رب الشهداء و الصدیقین

 
و اما عشق
عشقی که هنوزم با او غریبه ام
عشقی [
نازنینی]که خود،مهمان قلبم شده
عشقی که از آن سرشارم و چنان لبریزم که جایی برای غیر آن در من نیست نیست نیست که نیست!!!
و اما این عشقی که خوش نشسته در قلب پر احساسم
این عشق زمانی عقدش کاملا و رسمی در قلبم ثبت شد که در کنارش قرار گرفتم
او،«خــــــا ک»بود..خاک کربلای ایران
این خاک مثل کبوتری،پرشکسته ام کرد
من از این عشق لبریزم و دیگر چیزی نمی خواهم و جایی برای چیز دیگر خالی نیست در پادشاگه وجود خاکیم یعنی قلبم
این کربلا هنوز هم عاشق تربیت میکنه
.کربلا،این دل برای تو!!!
دلم در کربلای ایران بود ولی می خواهم نام سالار این کربلا را ببرم
حسین بن علی..........عالم فدای تو..........این دل برای تو
الهی من بشم فدای خاک پات
از طلائیه که برمی گشتیم چرا بچه ها بی تابی می کردن
چرا مگه چی دیده بودین؟
اونجا که به ظاهر جای آروم و بی سر وصدایی بود.
چرا خوب دیدم که خیلی ها حرفهایی می زدن
ولی اون حرفها تو رو اینطوری نکردن!
پس چی شد.به من هم بگو که چرا اون همه گریه می کردی
چرا بی تابی می کردی
نکند،به یاد دل زینب(س)افتاده بودی!
که غروبی به مانند آن غروب طلائیه را دیده بود ولی صد هزاران بار با دلی پر خون تر!!!!!


در دلی که از محبت و عشق حسین(ع) و آن شمس تابان علمدار کربلا و آن دُردانه ها سرشار بود
و می باید آن همه عشق را در لحظه لحظه های یک روز و یک واقعه بنام عاشورا و کربلا را به خدا می سپارد
و تو ای زائر کربلای ایران!
با تو هستم...تو از چه کسی دل می کندی
حضرت زینب(س)دگر نای راه رفتن نداشت که نای زنده ماندن نیز !!!
فقط آن عشق به حسین شهیدش او را بر روی آن زمین می کشاند
و تو را کدام شهید به دنبال خود می کشاند
چون می دانم که تو هم نای حرکت کردن نداشتی
به من هم بگو که آنجا چه دیدی؟
به من نه که به تمام دنیا بگو کجا بودی که اینقدر بوی بهشت می دهی...
و اما بگذار سرگذشت این عاشقی را به اینجا برسانیم
که ما راز آن روزها را به همه می گوییم که ای دنیا...خوب گوش کن
اینبار ما در این کربلا و این عاشورا شرمنده از حسینی نشدن ها بودیم
که شهدا شرم را در وجودمان دیدند و خود نیز بر این شرممان افزودند
آنها قلبمان را بجای حسین(ع) در این کربلا از ما پذیرفتند
و ما نیز قربانی دادیم
قلب عاشقمان را دادیم
و کسی که دگر قلب ندارد؛چگونه به این دنیا می تواند دل ببندد؟؟؟
تو خود بگو شرح این عاشقی را که من نیز عاجزم.....................................

نویسنده: همسفر قافله








:: موضوع :

:: نویسنده : یاران قافله انتظار در دوشنبه 26 فروردین1387

لينك ثابت  

خاطرات زائران قافله انتظار_03

بسم الله الرحمن الرحیم

آنکس که تورا شناخت جان را چه کند      فرزند و عیال وخانمان را چه کند

دیوانه کنی هر دوجهانش بخشی            دیوانه تو هر دوجهان را چه کند

 

صبح روز دوشنبه 27/12/1386 ساعت 30/7. ما الان اومدیم مقبرة الشهدا. منتظریم تا بقیه مسافرا بیان و راه بیفتیم. من خیلی خوابم می یاد! آنقدر هوا سرده که نشستیم روی سنگ ها جلوی آفتاب تا یه ذره گرم بشیم.

الان ساعت 45/9 دقیقه است. تازه سوار اتوبوس شدیم. آقای رامین اومدن یه کم برامون صحبت کردن. نمی دونم چرا بعد از حرفش یه حس غریبی بهم دست داد. نفس عجیبی داشت. خلاصه یه کم صحبت کرد و رفت... که ای کاش  نمی رفت.

الان ساعت 30/11 تازه از خواب بیدار شدم. دوستم داره مداحی گوش می کنه و نزدیک نمازه. نمی تونم بنویسم چون اتوبوس خیلی داره تکون می خوره. الان ساعت 30/3 است. نهار خوردیم و نماز خوندیم ( راستی نهار تن ماهی با نوشابه بود اونم تو اتوبوس خوردیم برای اولین بار این قدر مزه داد که حد نداره). الان ساعت 10/6 است از اراک رد شدیم تو ماشین زیارت عاشورا خوندیم. چه زیارت عاشورای دلنشینی بود. الان داریم مداحی گوش می کنیم یادصحبت های  آقای رامین افتادم دوباره گریم گرفته بازم نمی دونم چرا... الان ساعت 30/6 است. همه از خواب بیدار شدن و شارژ شدن و دیگه خسته نیستن. همه رو دارن گروه بندی می کنن با اسم یک شهید. یکی شهید همت یکی شهید زین الدین من و دوستم یک گروه دو نفری هستیم به اسم گروه شهید باکری که هیچ وقت صدامون نمی کنن چون همیشه هستیم و گم نشدیم.

الان ساعت 30/9 شبه. تازه شام خوردیم سوار اتوبوس شدیم داریم می ریم به سمت اردوگاه شهید کلهر نزدیک دوکوهه... وای که دوکوهه چه رازهایی تو دلت داری. چه صبری داری که دوباره بچه هات برمی گردن. چقدر محکم وایسادی...

الان ساعت 30/2 صبحه. رسیدیم به پادگان شهید کلهر. تا پامو گذاشتم رو زمین اونجا یاد صحبتهای آقای رامین افتادم .نمی دونم چرا! چقدر سخته  که فقط با دوکوهه 20دقیقه فاصله داریم ...

خلاصه وسایلمون رو گذاشتیم اومدیم یکم خوابیدیم ولی...وای خدا چه فضای عجیبی داشت صدای زیارت عاشورا از یه طرف. از یه طرف دیگه هم دارن روضه می خونن. صدای باد. تکون خوردن پرچم ها. اون آسمون شفاف شیشه ای. اون زمین پاک که همش سبزه. از لابلای سنگ ها چند تا گل کوچیک مثل گلهای لاله روئیده. خدایا چه طلوعی داشت. چقدر زیبا و خیره کننده ...

خیلی جای قشنگیه. به دوستم گفتم شهدا حق داشتن دل بکنن ما که هیچی نیستیم دوست نداریم برگردیم شهدا که وعده بهشت داشتن دیگه چی؟؟؟....

الان ساعت 30/8 صبحه. از خواب بیدار شدیم پادگان شهید کلهر هستیم. می خوایم صبحونه بخوریم بریم به سمت شرهانی ... یه مراسم افتتاحیه خیلی باهال داشتیم.

الان ساعت 45/9 است دیگه می خوایم راه بیفتیم با عجله داریم عکس می ندازیم. چون دیر رسیده بودیم آخرشم دوکوهه نرفتیم. خداحافظ دوکوهه ای که ندیدمت...

ای خدا به دلم موند دوکوهه. چی میشد می دیدم دوکوهه رو .....حیف.

"خاک پایتان طوطیای چشمانمان  تیپ 2 عاشورا". این سردر اردوگاه شهید کلهر بود... کاش حداقل برمی گشتیم اینجا که نزدیک دوکوهه بودیم شاید باد یه ذره از عطر دوکوهه رو برامون می یاورد حیف که داریم می ریم.  

الان ساعت 30/2 است تازه نهار خوردیم رفته بودیم منطقه عملیاتی فتح المبین. دوستم دندون درد شدیدی گرفته بود برده بودنش دکتر تا حالش بهتر بشه. چه نمازی خوندیم روی خاک نه مهری بود نه سجاده ای نه سایه ای که جلوی نور خورشید و بگیره و  اذیتت نکنه. زیر آفتاب رو زمین چه رب العالمینی گفتیم. چقدر نزدیک بودیم خیلی خاکی شدم انقدر آروم راه می رفتم که خاک ها خیلی پاک نشه خیلی جای خوبی بود. اولین بارم بود که بدون کفش تو آفتاب راه می رفتم. چقدر نرم بود. چقدر صدای یا زهراشون نزدیک بود. گوشه کنارهای اونجا که سیم خاردار بود احساس می کردی یه سرباز اونجا افتاده و داره شهید میشه و یازهرا می گه...  بعد توی سوله غذا خوردیم، رو زمین. خدایا چقدر شیرین بود و چسبید. قابل وصف نیست الان نشستیم که بریم به سمت فکه...

ساعت 6از فکه اومدیم بیرون خدایا چی بود. فکه مقتل شهید آوینیه. ماسه های کف اونجا. پاهات خجالت میکشن وقتی می ری اونجا. خدایا تا طلائیه رو چه جوری بریم خدایا هیچی درک نکردم. می ترسم با این حالم برگردم تازه حسرت بخورم که کجا بودم و نفهمیدم ای خدا کمکم کن می خوام. به روحانی و راوی کاروانمون حاج آقا شفیعیان بگم که حالم اینطوریه. ولی بعد از نماز...

الان ساعت 30/8 که نماز مغرب و عشا رو خوندیم. داریم از چزابه برمی گردیم خدایا چه حال و هوایی  داشت نماز خوندن رو حصیر. تنگه چزابه رو خیلی ندیدم ولی جای شکرش باقیه چون دوکوهه روکه اصلاً ندیدم. چزابه بین تپه های نبعه و حور قرار داشت و پر از نی زار بود ( نی زار چزابه). خداحافظ تنگه فراموش نشدنی چزابه ...

دیشب که داشتیم از چزابه برگشتیم دوستم دوباره حالش بد شد. برای همین اومدیم بیمارستان شهید بقایی (راستی قبل از اینکه بیایم بیمارستان رفتیم رزمایش شبانه رو دیدیم. چقدر شجاعت می خواست من از صدای تیر اندازی ها داشتم وحشت می کردم. حالا شهدا اینارو به جون می خریدند). ساعت 1 از بیمارستان برگشتیم. رفتیم اردوگاه شهید فرجوانی اهواز تا فرداش که می خواستیم بریم طلائیه .

صبح با دوستم  رفتیم کلینیک دندانپزشکی و دندونش رو پر کرد. به خاطر همین معراج شهدا رو از دست دادیم. ولی به هویزه رسیدیم. چه جای دلنشینی بود. سجاده هامونو بردیم اونجا نماز خوندیم. یه کم خرید کردیم. بعد اونجا با دوستم برای هم پلاک "یا ابا صالح المهدی" خریدیم که برای همیشه برامون بمونه.

وقتی اومدیم تو اتوبوس دیدیم روی صندلی هامون یه  پلاک گذاشتن با یه چفیه! پلاک های اونجا رو انداختیم گردنمون و پلاک هایی رو که خودمون خریدیم گذاشتیم تو جانمازهامون. تا طلائیه خیلی راه بود ولی خیلی شیرین بود. ساعت 15/4 رسیدیم طلائیه....

 

 

  

 

 

خدایا چه جائی بود. رفتیم طلائیه. بالاخره بغضم شکست هرچی از طلائیه بگم کم گفتم. یه آسمون واقعا طلائی داشت. چه نیزارهای کوچیک کوچیکی داشت. چه بوی عطری می داد. خدایا سه راه شهادت چی بود. هیچ جمله ای ندارم براش. طلائیه کم آوردم تو وصف کردنت... اون سنگرا. پرچم هایی که تا کجا هدایتت می کردن. چقدر صدای آبگیرهای اونجا دلخور بودن از اینکه تنها مونده بود.

از طلائیه بعد از نماز مغرب و عشاء برگشتیم رفتیم خرمشهر. ساعت 30/11 رسیدیم و یه شام باهال خوردیم. عدس پلو با ماست. بعد خوابیدیم.

الان ساعت30/7 صبحه داریم می ریم شلمچه برای سال تحویل...

چه شعرهای قشنگی خوندیم تو راه. چون مسیر پیاده رویش یکم طولانی بود.

چه سال تحویل قشنگی. بهترین سالم رو اونجا نو کردم. با دوستم جند تا عکس انداختیم. دوتا دانشجو هم تو حسینیه شلمچه عقد کردن انشاءالله خوشبخت بشن. بعد همه آقایون آقای تولایی (مسئول اردو) رو با آقای اللهیاری دست پاشونو گرفتن انداختند تو دریاچه کوچیکی که تو شلمچه بود. همه جمع شده بودن. انقدر خندیدیم خیلی با حال بود. بعد اومدیم سوار اتوبوس ها شدیم. آقای تولایی یه خبری داد که هیچ وقت فراموش نمیکنم اون لحظه رو. گفت شب می خوایم بریم دوکوهه. خدایا چه حالی داشتم یعنی من می تونستم زیرآسمون دوکوهه نماز بخونم یعنی می تونستم اون حوض وساختمون ها رو از نزدیک ببینم. چه سعادتی. دیگه غم طلائیه و فکه و شلمچه همه چی از یادم رفت. فقط می خواستم شب بشه ما برسیم دوکوهه.

تو راه برگشتنه رفتیم امام زاده مهزیار اهوازی. تو خود اهواز بود. آنقدر آرامش داشت. پاتو می ذاشتی اونجا آروم می شدی. منتها اینقده معطل شدیم که ساعت 12 رسیدیم اردوگاه شهید کلهر برا شام! وای خدایا دوباره رسیدیم اردوگاه رویایی شهید کلهر. منظر بودیم تا 5تا اتوبوس دیگه برسن. با دوستم سجاده هامونو پهن کردیم نشستیم می خواستیم نماز شبامونو بخونیم که آقای تولایی خبر دادن چون دیر شده نمیشه بریم دوکوهه... تمام خستگی سفر موند به تنم! چه حال گیری اساسی شد. امشب آخرین شبی بود که ما جنوب بودیم.

بالاخره دغاها و اصرارهای ما قبول شد! ساعت 2 صبح آقای تولایی اعلام کردن هر کی بیداره پیاده داریم میریم پادگان دوکوهه. چه سعادتی با پای پیاده رفتیم دوکوهه. اونم تو ستون های نظامی مثل رزمنده ها.

از دوکوهه چی بگم. زبونم بند اومد از عظمت و سکوت سنگین دوکوهه. چه نوایی داشت دوکوهه. از چی بگم. از  تصویر خیره کننده حاج همت بگم یا از غم ساختمان ها یا از براقی موج آب بگم. هرچی بود 2یا 3 ساعت بیشتر طول نکشید. بعد رو سنگ ها نماز صبحمون رو خوندیم.

خدایا برگشتیم چه برگشتنی. تموم شد. مهمونی 4روزه شهدا تموم شد. باورم نمی شه جایی رفتم که شهدا زندگی کردن، عبادت کردند، جنگیدند ،وداع کردند، شهید شدن. ولی حالا دارم می رم یه شهری که هرجاشو نگاه میکنی مظهر گناهه. آخه چه طوری خداحافظی کنم. صدای غمبار دوکوهه. ناله ما در دوکوهه. نجوای آب کرخه. آسمون طلائی طلائیه. غروب خیره کننده فکه. گرمای شیرین فتح المبین. بارونی که اندازه 5 دقیقه تو فتح المبین باریدن گرفت.

منو دوباره دعوت کنید ای غروب شلمچه، ای اذان هویزه، ای نماز چزابه، منو دعوت کنید. کاش واقعا می فهمیدم اونجا که پا گذاشتم کجا بود. و چه کسانی اونجا بودن. چه مهمون نوازی گرمی. شما که اینطوری پذیرائی می کنید چه طوری دل بکنیم. چه طوری یک سال دوری شما را تحمل کنیم. یه سنگ و خار دوکوهه می ارزه به کل تهران. اونوقت دلتون میاد ما رو دعوت نکنید!! کاش وظایفمون اجازه می داد که همیشه پیش شما بمونیم.

چه خداحافظی سنگین و غمباری. خاک و سنگ های شلمچه، آسمون طلائیه، بارونی که تو فتح المبین باریدی، سه راه شهادت خداحافظ .نماز شب دوکوهه خداحافظ   02/01/1387

 

(خاطره از: شعبانی)

 

 

 








:: موضوع : خاطرات زائران قافله انتظار

:: نویسنده : یاران قافله انتظار در شنبه 24 فروردین1387

لينك ثابت  

خاطرات زائران قافله انتظار_02

بسم رب الشهداء و الصدیقین

میگن چرا میرین جنوب؟ مگه توی اون خاک ها چی دیدین که این همه قشنگی ها رو میذارین و بهترین لحظات سال که همون لحظات سال تحویل هستش رو اونجاها میگذرونین!

آره حق با شماست. اونجا خاک و گِل و غبار فقط دیده میشه.از این خاک وگل ها که توی هر شهر و دیاری پیدا میشه.

واسه چی پاشیم این همه راه رو بکوبیم و بریم تا خاک ببینیم؟

اگه میخواین بگردین که بیاین بهترین جاها: شمال که پر از سرسبزی و قشنگیه،بیاین شیراز و تخت جمشید و صدها بنای تاریخی دیگه، چرا نمیاین تهران؛ اینجا که تا بخواین امکانات و مد و... هست که!!! اگه کوه و ارتفاعات و خاک هم میخواین که رسما َََ برین کوه نوردی که خودتونم راضی کرده باشین.

اما چیه!چرا از هرجا که میایم، با وجود اینکه کلی لذت بردیم و هر کاری خواستیم کردیم اما ته دلمون راضی نشده؟

باز بهونه میاره!

چرا من که خیلی از جاها و زیبایی ها رو دیدم، وقتی رفتم جنوب، دیگه دلم نمی خواست که برگردم؟

دلم آروم گرفته بود.مثل نوزادی که بهونه گیری می کرده ولی یه مهربونی اومده و پشتش رو یواش یواش زده و آرومش کرده.

خیال بچه جمع شده که یکی هست که حتی اگه بزنتش هم اون آروم میگیره. ساکت و راضی میشه.

این میشه که دوست داری بزرگ بشی و جونت رو براش بدی!!!

اونجا حس کردم مهربونی و ارزش لایتناهی خدا رو.

پاکی و معصومی شهدا رو که این همه با وفا بودن و میگفتن که: مگه بالاترین چیز توی این دنیا جونمون نیست! اینم مال تو خدا!

اونجا که می رسی اولین اردوگاه یا اولین خاکی که توش پا بزاری، یه حسی به آدم دست میده که انگار بدون هیچ حرفی از جانب کسی، سریع اون حالی رو که رزمنده ها قبلا اینجاها برای بیداری و شب زنده داری داشتن رو حس می کنی. (امروزه که به این چیزا انرژی مثبت میگن: یعنی بدون اینکه تلاش خاصی رو انجام بدی،حال و هوای اونجا تو رو میگیره و حس تو رو شبیه حس آدمایی که قبلا اونجا بودن می کنه).

حالا باورت میشه که انرژی مثبت هیچ اثری نداشته باشه!!!

وقتی پاهات رو توی دوکوهه میذاری حس میکنی که در و دیوارش باهات حرف دارن.

این حرف که فقط صدا نیست همون ندای درونی من وشماست.

همون تکونیه که دلت کنار حوضچه ای می خوره که رزمندها توی دوکوهه وضوی نماز شبشون رو میگرفتن.

نه اشتباه نکن! کی گفته که تا نماز شب خون نشی اونجا اثر نداشته.

نه اگه با وجود اینکه می خوابی ولی هر شب ناراحت نماز شب نخوندنتی بدون که دل تو دیگه خواب نیست.

کم کم این صاحب خونه مستاجرش رو بلندش می کنه، مگه جسم ما مهمون روحمون نیست؟

پس بدون اگه هر شب با حسرت نماز شب میخوابی؛ تو دیگه فقط به یه تکون اساسی نیاز داری.

شاید مثل من باید از دو سه جایی (مثل نامه؛ مثل سفارش؛ مثل مهمونی و...) ندا رو بهت برسونن که تو باید کتاب خاک های نرم کوشک رو بخونی تا به باور برسی که بخدا اگه تلاش کنی خدا می بینه بخدا اگه راه شهدا رو در پیش بگیری به شهدا می رسی.

می فهمی که باید لحظه لحظه این دنیا رو به اهلش بفروشی تا اون چیزی رو که باید،از صاحب لحظه ها بگیری.

شب رو بفروشی روز رو بفروشی بطالت رو بفروشی بفروشی و بفروشی.

حالا دیدی که اونجا فقط خاک نیست.

اونجا انرژی داره. هنوز خود شهدا اونجا رفت و آمد دارن. بابا روی اون زمینها حضرت زهرا و ائمه های دیگه قدم میذارن.

مگه میشه که روی قدمگاه اون ها پا بذاری ولی هیچ اثری نداشته باشه!

مگه میشه طلائیه رو ببینی و لذت نبری...لذتی می بری که محال از زیر زبونت بیرون بره ها.

لذتی که بعدش داری شاید با سوز و گداز هم همراه بشه ولی خدا شاهده که با لذتی که توی گناهات حس میکنی قابل مقایسه نیست. میخوام بگم هرچی که هستی، هرجا که هستی فقط با تمام وجودت شهدا رو صدا کن و قسمشون بده به مادرشون حضرت زهرا(س). مطمئن باش می برنت مگه -مگه اینکه خیر و صلاحی از این هم بالاتر در اون زمان برای ما باشه که با چشم دنیائیمون نبینیمش.

گفتم هرکی و هرجور هستی...به اینی که گفتم اعتقاد دارما! تــوی کاروان ما (قافله انتظار) هم اخراجی ها بود(البته یه کوچولو شبیه اونا بودن).

وگرنه توی دلشون دریایی بود که باید به دریای دلشون میزدی تا بفهمیشون.

اما شهدا دست کسانی رو میگیرن که شاید اونا هم نمی دونن که توی این خاک ها چی کار دارن. شاید اگه مثل ما شهدای کفن پوش رو ببینني و با دستت اونا رو لمس کني،تازه یه کم به هوش بیاي که ...

پس میخوام که با توکل بر خدا و توسل به ائمه اطهار(ع) و شهدای پاک، اینقدر مشتاق زیاد بشه که 6 تا اتوبوس محلاتی بشه

بشه(نه خودتون سال دیگه ببینید دیگه...نه صبر کنید ببینید که ما چقدر دیر به دیر میخوایم به شهدا سر بزنیم. همین تابستون منتظر باشین ان شاالله که شهدای غرب این کشور کارهامون رو جور کنن و حسابی سنگ تموم بزارن)

هممون منتظر اون روزی هستیم که هیچوقت هیچ مشتاقی از این زیارت باز نمونه

هرکی دوست داشت بیاد وسیله مهیا باشه.اگه شهدا به دلشون انداختن که بیان،ما هم بقیه کارها رو به عهده بگیریم

ان شاالله

 

(خاطره از: یکی از همسفرها)








:: موضوع : خاطرات زائران قافله انتظار

:: نویسنده : یاران قافله انتظار در سه شنبه 20 فروردین1387

لينك ثابت  

خاطرات زائران قافله انتظار_01

آره طبق قرار قبلی،کم کم از حدودای ساعت 6 صبح 27 اسفند ماه عاشقان زیارت کربلای ایران دور و بر مقبره الشهداء شهرك شهيد محلاتي جمع می شدن. قرار بود ساعت 7 حرکت کنیم. ولی چه کنیم که اتوبوسها دیر اومدن. تازه همشون هم که با هم نمی اومدن.

خلاصه مراسم افتتاحیه که همون سخنرانی و پخش آهنگهای جبهه ای بود شروع شد و آقای روح الله تولایی که مسئول کاروان راهیان نور بود هم یه صحبتایی کرد.

سماور چای و ظرف یکبار مصرف هم بود و هرکی دلش می خواست از خودش پذیرایی می کرد.

تــــوی این چند ساعت تاخیر فرصت واسه خیلی چیزا بود: مثل خلوت کردن با اون شهدای گمنامی که حتی موقع رفتن از این دنیای فانی هم راضی نشدن یه نام و نشون از خودشون به جا بذارن. آروم ما رو به نذاره نشسته بودن و خوشحال بودن که باز هم کاروان عاشقان شهدا دارن به سمت رفقاشون  تـــوی طلائیه،فکه،شلمچه،چذابه،دوکوهه،معراج شهدا و .......راهی میشن. از دست این شهدا که واقعا روی حرفشون هستن که اگر صدامون کنید؛ما لبیک میگیم حالا از هرجا که باشید.

آخه از همین شهرک از جاهای دیگه تهران از شمال ایران(گیلان) و حتی در مسیر حرکتشون از قــم هم عاشقا رو جمع کردن یا شاید بهتره که بگم جاروشون کردن و باهم بردنشون پیش خودشون.

حدودا ساعت 10 صبح بود که 6 تا اتوبوس راهی شد.

چه کارا که نکردن: تو راه کلی شعر خوندن:::::::::::::

ننم ميگه مسجد نرو. نرو نرو نرو نرو...

مسجد ميري بسيج نرو. نرو نرو نرو نرو...

بسيج ميري به گشت نرو. نرو نرو نرو نرو...

به گشت ميري جبهه نرو. نرو نرو نرو نرو...

جبهه ميري جلو نرو. نرو نرو نرو نرو...

جلو ميري رو مين نرو. نرو نرو نرو نرو...

رو مين ميري هوا نرو. نرو نرو نرو نرو...

هوا ميري زمين بيا. بيا بيا بيا بيا...

يا مي خوندن::: ساک در دست و پتو زیر بغل اومدیم آدم بشیم گشنه شدیم رفتیم وطن!... (چون یه روز چند نفرشون دیر رسیده بودن و ناهار نخورده بودن)

يا::: من علمدارم علمدار بر حسینم یار و غمخوار و...

کلی ویدئو کلیپ دیدن و به همراهش این اشک بود که صورت هاشون رو نوازش میداد.

روز تحویل سال 2 تا از مسئولاي اردو رو، رو دوششون گذاشتن و به طرف آبگیر های گل آلود شلمچه بردن و انداختنشون اون تـــــــو.

بعد می گفتن:ما یوسف رو دوست داریم

آقا یوسف هم گفت:همتون خائنین

همتون خائنین

اونا هم گفتند:یوسف ما رو دوست داره آقای تولایی هم که از این برنامه بی نصیب نمونده بود؛ با شوخی و خنده؛ رو به پرتاب کننده هاي خودش کرد و گفت: ديگه ناهار شام اتوبوستون رو بگید یوسف هماهنگ کنه!

یکی گفت:ما نمیخوایم.ناهار نمی خوایم

تازه از بچه های کاروان ما يك زوج خوشبخت اونجا در محضر قبور شهدای گمنام شلمچه به عقد دائم هم در اومدن. خیلی قشنگ بود جای همتون خالی...

واقعا برنامه پایگاه شهید دکتر اسکندری مسجد انصار الحسین(ع) ما رو تشنه کرد برای اینکه اگه توفیق یارمون شد، باز هم با این قافله که قافله انتظار نام داشت (و روز به امامت و ولایت رسیدن حضرت مهدی(عج) هم سفرشان را آغاز کردند) همراه در سفرها و برنامه های دیگرشون باشیم؛ ان شاالله.

آخه ممکنه تابستون به جبهه های غرب کشود در کردستان (نواحی مهران که عملیات کربلای 1 هم اونجا شده بود)ببرن.

تازه هر از چند گاهی هم یه قرارهایی بچه های کاروان برای دیدن هم و تجدید میثاق با هم میذارن: مثل دیدارشون در بهشت زهرا(س).

و پیامک هایی که توسط بیسیمچی قافله انتظار برای هم کاروانی ها ارسال میشه و حال و هوای اون روزها و بازدیدها رو برامون زنده نگه میداره که ان شا الله خدای مهربون با شهادت برای همیشه خود بیسیمچیمون رو زنده نگه داره.

از حال و هوای معنویش که باید باشید تا با تمام وجود حس کنید که چه جوری وجودتون رو خونه تکونی میکنند.

از اون روزی که شهدای گمنامی رو که چند روز پیشاش تـوی تفحص پیداشون کرده بودن (نه باید گفت اونا خودشون رو به ما نشون داده بودن) رو توي معراج شهداي اهواز رفتیم و دیدیم برای اولین بار به کفن یک شهید دست زدم.

شهیدی که با قامتی رعنا رفته بود ولی اندکی بزرگتر از قنداق یک نوزاد بازگشته بود.

آره واقعا تازه مثل یک نوزاد متولد شده بودن ولی هرگز دیگه به آلودگی های دنیا آلوده نمی شدن.

چون اون روحی که باید آلوده می شد دیگه همراه این جسم بر زمین نخوابیده بود؛اون روح پاک در آغوش خدا آرام گرفته بود و به ناآرامی های ما می نگریست!

 

(خاطره از: همسفر)








:: موضوع : خاطرات زائران قافله انتظار

:: نویسنده : یاران قافله انتظار در شنبه 17 فروردین1387

لينك ثابت  

خاطرات زائران قافله انتظار

از حدود 2700 نامه‏اى كه زائران اردوهاي راهيان نور نوشته بودند و درون ضريح شيشه‏اى شهداى شلمچه انداخته بودند، نمونه هايي را با هم مي خوانيم:

*دختری که پدرش مفقود الاثر بوده روى یک دستمال كاغذى نوشته بود:

بابا! اين همه راه آمدم تو را پيدا كنم؛ ولى نه تنها تو را پيدا نكردم، بلكه خودم را هم گم كردم .

يكى قطره باران ز ابرى چكيد

خجل شد چو پهناى دريا بديد

كه جايى كه درياست، من كيستم‏

گر او هست، حقا كه من نيستم

 

  *يكي ديگه از زائران خطاب به سر قطع شده شهيد عبدالرسول حسنى سروده بود:

اى كه رسيده‏اى به او

با من خسته دل بگو

نقش خيال روى او

ياد وصال كوى او

چيست مگر سبوى تو

مستى و رنگ و بوى تو

واى كه نقش روى تو

از نظرم نمى‏رود

اى تو همه نگار من

بود تو اعتبار من

پاك كن اين غبار من

تيرگى تبار من

اشك من و جلاى تو

دست من و دعاى تو

درد من و دواى تو، آه من و صفاى تو 

 

*در طلاييه، جوانى در حالى كه به شدت منقلب بود و با حيرت و بهت در آن فضاى مقدس قدم بر مى‏داشت، در مقابل تصوير پاها و سر قطع شده شهيد حسنى متوقف شده بود و در پى اصرار مسئول آن قسمت، قلم به دست گرفت و چنين نوشت:

اى شهيد! از اين كه زنده‏ام، شرمنده‏ام.

راستى شهدا چه كردند؟ چگونه زيستند و چگونه عاشقانه جان دادند؟

نسل جوان ما در مواجهه با اين همه فداكارى و جانبازى، به سرعت به زندگى الهى و پرواز عرفانى دل مى‏بندد و حماسه شهدا و ماندگارىِ يادشان و تأثيرگذارىِ اخلاصشان را تأييد نداى فطرت خويش مى‏يابد؛

مرغ باغ ملكوتم، نيم از عالم خاك                     چند روزى قفسى ساخته‏اند از بدنم‏

يكى از بزرگترين موانع رشد و تعالى اخلاقى انسان‏ها، عقده فرافكنى است. آن زمانى كه انسان به جاى آن كه ديگران را در شكست‏هاى خود مقصر قلمداد كند، به توانمندى‏ها و قدرت‏هاى نهفته خود توجه كند، نوسازى معنوى او شروع مى‏شود. به همين جهت آن لحظه‏اى كه يك جوان به اين نتيجه مى‏رسد كه با وجود نابسامانى‏هاى فرهنگى در جامعه و شرايط غير مساوى اجتماعى براى رشد افراد، اراده او برتر از همه اين عوامل سعادت و كمال است، نقطه عطف حيات معنوى او تكوين مى‏يابد.

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

و اندر آن ظلمت شب، آب حياتم دادند

چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى

آن شبِ قدر كه اين تازه براتم دادند

ايستادگى در جزيره مجنون در زير يك ميليون و دويست هزار گلوله توپ و خمپاره و پايدارى و فداكارى و قطعه قطعه شدن در سه راهى شهادت طلاييه، در زير يك ميليون گلوله دشمن و رقص خون و عشق در محضر معبود و رفيق اعلا، مصداق اين آيه منور الهى است

ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنة التى كنتم توعدون؛ آنان كه گفتند پروردگار ما الله است و سپس (مردانه) پايدارى نمودند، ملائكه رحمت بر آنان نازل مى‏شوند (در حالى كه وعده مى‏دهند به آنها) كه نهراسيد و غمگين مباشيد و بشارت باد بر شما بهشتى كه وعده داده مى‏شديد.

 

*يكى از سرداران سپاه در حسينيه حضرت ابوالفضل طلاييه، در جمع دانشجويان راهيان نور مي گفت:

برادران تفحص، چند شهيد پيدا كرده بودند كه يكى از آنها بوى عطر خاصى مى‏داد. به جمعيت حاضر گفتم: يك نفر بيايد و اين استخوان‏هاى خرد شده را بو بكند. يك دانشجوى مشهدى آمد و شهيد را بوييد و بعد غش كرد؛ سپس يك جوان اهل كرج آمد و جمجمه شهيد را بوييد؛ سپس با تعجب گفت: آيا به اين عطر و گلاب زده‏ايد؟ گفتيم: نه برادر، بقيه اعضاى اين شهيد مظلوم نيز موجوداست و... . اين جوان شروع كرد به گريه و گفت: من آمدم شما را مسخره كنم؛ اما مى‏بينم اين بدن 12 سال زير خاك بوده، اما بوى عطرش اين فضا را پر كرده، ولى من 24 سال از خداوند عمر گرفتم و هنوز بوى شك و ترديد مى‏دهم.

امروز سفر به سرزمين خاطره‏ها و حماسه‏ها، موجب عزم و تصميم جديد در زندگى مى‏شود و جوانان ما را از بى هدف زيستن بر حذر مى‏دارد و دريچه‏اى جديد به سوى خدا و معراج و تعالى به رويشان مى‏گشايد.

امام راحل مى‏گويد:

«قدم اول در سلوك، يقظه (بيدارى) است» و پس از آن عزم و اراده بر حركت به سوى محبوب. و بهترين تأثير مناطق جنگى همين است كه حالت بيدارى و شرمندگى در جوانان و زائران ايجاد نموده است. بيشتر مطالبى كه بر روى كفن شهيدان و يا تابوت كاروان شهدا نوشته شده است، اين جمله است: «شهدا شرمنده‏ايم». 

 

(خاطره از: روح الله تولايي)








:: موضوع : خاطرات زائران قافله انتظار

:: نویسنده : یاران قافله انتظار در پنجشنبه 15 فروردین1387

لينك ثابت  

صدای زنگ قافله

گفتم می‌شنوی چه آهنگ حزینی دارد ؟

 گفت: آری این صدای ... است كه می‌خواند.

 گفتم: نه, نه خوب گوش كن من صدای قافله را می‌گویم قافله دو كوهه كه دارد دور می‌شود .
گفت: دور نمی‌شود عز
یز!  

دارد گم می‌شود.

گفتم: من نمی‌گذارم كه صدای زنگ قافله دو كوهه در دالان گوش‌های من گم شود.

گفت: گم می‌شود دیر یا زود این جبر تاریخ است.

 گفتم :تاریخ مدیون دو كوهه است.من هنوز صدای نیایش‌ها را می‌شنوم من هنوز صدای زیارت عاشوراها را می‌شنوم. باور كن كه دوكوهه زنده است.

 گفت:این انعكاس دور صدایی است كه سال‌های سال مرده است.


گفتم : من جا مانده‌ام باید بروم.قافله دوكوهه دارد می‌رود…

 گفت: می‌رود نه بگو رفت.

 گفتم: هوای آن روز ها را كرده‌ام هوای دوكوهه را هوای بی‌رنگی را هوای یك رنگی هوای آن مردان بی‌ادعا

گفت:اصحاب كهف شده‌ای سكه بی‌وقت می‌خواهی؟

 گفتم:دلم برای آن روزها تنگ شده حسرت یك شبش را دارد من اینجا زنده نمی‌مانم من با دوكوهه زنده‌ام.

 

 

 

 

  

ای اشنای سروهای سربدار ، روبروی تو ارامش عمیقی ست برای التیا م زخمهایم . با تو که می نشینم ، تنهایی را فراموش می کنم و زمزمه یا زهرای بسیجیان را در نگاهت میخوانم . ای یادگار حاج همت ! ای صبور غریب ! ای عطر بسیجیان پیچیده در تنت ! در ان روزگار علی (ع) با چاه درد دل می کرد اینک و در این روزگار ما نیز با تو بازگو می کنیم دلتنگیهایمان را .

ما را دریاب ، دوکوهه !








:: موضوع : با وضو وارد شوید(مطالب ديدني و خواندني راهيان نور)

:: نویسنده : یاران قافله انتظار در پنجشنبه 8 فروردین1387

لينك ثابت  

قطره ای از دریا
اخبار قافله انتظار
مراسم استقبال از پیکر مطهر 3شهید گمنام در مسجد انصار السین(ع)
مراسم تشييع اين شهيدان از ساعت 9:30 صبح روز دوشنبه همزمان با اربعین از ميدان الزهرا شهرك شهيد محلاتي آغاز و پس از گذر از مسيرهاي تعيين شده در سازمان مركزي دانشگاه پيام نور در جنب اين شهرك به خاك سپرده مي شود.

اعلام اسامی برگزیدگان مسابقه "نامه ای به شهید"
16 الی 21 مرداد ، مشهد مقدس

دومین اردوی فرهنگی زیارتی قافله انتظار بزگزار شد
بازدید از مناطق عملیاتی غرب و شمال غرب کشور ، با حضور روایان و یادگاران هشت سال دفاع مقدس

تابستان امسال هر جمعه صبح مقبره الشهدا...
بیایید مهمان شهدا شویم بر سفره امام زمان(عج)

cd مجموعه عكسها و فيلمهاي اردوي قافله ي انتظار(فرودین87


اردوی کوه پیمایی خانودگی
صبح جمعه ، 13 اردبیهشت ، مسجد انصار الحسین(ع)......

بایگانی اخبار