
لباس رزم بپوشیم همه به فرمانش /////// مباد شقشقیه بخوانیم بعد دورانها
بیا که فاطمه باشیم بهر او امروز//////// که تا سقیفه نبینیم در خیابانها
گره خوردیم عاشقان با نخ عبای او/////مباد که جدا شویم روزگار نقض پیمانها
بر خامنه ای رهبر خوبان صلوات....
شب هور...اول معذرت می خوام هم از جناب شیخی هم از شما که چند وقت آپ نکردم٬ دیگه خلاصه به بزرگی خودتون ما کوچیکارو ببخشین! دیگه درگیریه تحصیل اجازه ی بیشتر از این آپ کردن رو نمیده.
دومم این که من اجازه گرفته بودم درباره مصاحبه با خانواده ی شهدا مطالبی بنویسم٬ معذرت می خوام که تاخیر ایجاد شد .
باید روشن کنم که این رو گفتم چون قرار بود چند وقت پیش مصاحبه ایی با خانواده ی شهید عزیز امیر حاج امینی داشته باشم ولی بعضی مشکلات پیش اومد ( البته نه از طرف من از طرف رابط ) که به تعویق افتاد و دیگه بعدشم مهر اومد و خلاصه کاسه کوزمون ریخت به هم. ولی اگه شهید اجازه بدن دفعه ی بعد که رابط رو دیدم ( شهید پسر عموشون هستن) سعی می کنم یه جوری دیگه خلاصه آویز شیم دیگه !!!
الانم دیگه عذاب وجدان گفت که باید یه چیزی آپ کنم!
عید که با خانواده ی محترم اینجانب راهی سرزمین نور شده بودیم ٬ از نمایشگاه هویزه چند تا کتاب خریدم . یکی شون روش نوشته بود چاپ سی و دوم! منم مغزم سوت کشید برش داشتم و دیدم الحق که حقشه سی و دو بار چاپ شه ! نام کتاب فرمانده ی من هستش. نمی دونم کی خونده ولی واقعا محشره هر کی نخونده بره بخره! کتاب فرمانده ی من نوشته ی جمعی از نویسندگان دفاع مقدس البته از خاطرات خودشون ٬ رحیم مخدومی و... ( رفقا... ) انتشارات سوره ی مهر .
یکی از (به نظر من البته ) قشنگ ترین ماجراهاشو به نوشته ی آقای احمد کاوری انتخاب کردم که بنویسم. امیدوارم سلیقم خوب باشه.
---------------------------------------------------------
این اسطوره ٬ حدیث صلابت و یادواره ی سید علی رضا قوام معاون گردان نوح٬ از لشگر ۲۱ امام رضا (ع) است. حدیثی که چنان عظیم و پر شکوه. که گاه به تخیل بیشتر شبیه است تا واقعیت...
و من تنها برای کسانی می نگارم که به ایمان خویش ایمان دارند!
شب است و سکوت هور. پارو به آرامی بر سطح آب می کشم و قایق به نرمی پیش می رود. علیرضا بر سینه ی قایق پشت به من ایستاده است و روبرو را می نگرد. می دانم که ملتهب است و می دانم که در اندیشه اش چه می گذرد٬ چیزی که در اندیشه ی همه ی ما می گذشت. در اندیشه ی بچه های گردان نوح فردا ٬ شب عملیات است. عملیات کربلای ۵. قلبم از تداعی فردا می لرزد. چیزی شوق انگیز و زیبا در وجود احساس زده ام موج می گیرد و سیال گونه به ذهن می رسد. و تصویر فردا که واقعیتی است... از هم اکنون پیش چشمانم زنده می شود.
- سرت رو بدزد!
به فرمان علیرضا در کف قایق دراز می کشم. نیمی از صورتم یکباره خیس و خنک می شود. در همان حال بوی هور و ساقه های سبز نی را حس می کنم. نفسی عمیق می کشم . چشم هایم را برای یک لحظه می بندم و ناگهان از پشت پلک ها٬ شبح یک روشنایی بر چشمانم می افتد. یک منور بالای سرمان می سوزد. چند لحظه بعد٬ قایق همچنان در سکوت هور پیش میرود. من به آرامی پارو می زنم و علیرضا ساکت به روبرو خیره است...
***
آشنایی ام با علیرضا بیست روز پیش از این بود. در مسجد جامع کاشمر.
بعد از عملیات کربلای چهار٬ با بچه ها به تحلیل عملیات نشسته بودیم. علیرضا همان موقع وارد شد و بیشتر بچه ها که او را می شناختند پیرامونش را گرفتند. جوان بود و به قامت بلند. و هنوز گرد و خاک جبهه را بر لباس داشت. حتی از دور گتر شلوارش می شد یک کف دست رمل جنوب آورد. با تک تک بچه ها دست داد و همان طور سرپا صدا زد:
- کی می آید؟
دو روز قبل از کربلای چهار برگشته بودیم و حالا به دعوت علیرضا به شلمچه می رفتیم.
***
بادی که از مقابل می آید. خنک و بویناک بر چهره ام می نشیند. زمزمه های پراکنده ای به گوش می رسند٬ علیرضا سر بر می گرداند و نگاه من٬ که پیش از این بر او بوده است٬ در تاریکی چشمهایش را جستجو می کند. سرش را به اشاره تکان می دهد. قایق را به کنار می کشم. به اول راه کار رسیده ایم.
- « من راه کار رو چک می کنم . زود می آم! »
و پا از قایق بیرون می نهد و نرم وسبک به میان نی ها می لغزد...
***
با قطار که می آمدیم توی یک کوپه بودیم . راه شبانه فرصت خوبی بود برای کنکاش در شخصیتی که اکنون فرمانده ما بود. تواضع ٬ متانت٬ مهر و خشرویی و خشگویی مجموع جاذبه هایی است که هر کدام به تنهایی می توانستند شیفتگی و علاقه مرا نسبت به او باعث شوند. سرش را به شیشه چسبانده بود و دشت را می نگریست . من نیز نگاهم به تاریک و روشن مهتابی دشت بود. بچه های دیگر به گفت و گو بودند. سرم را که گرداندم٬ نگاه علیرضا به سویم بود:
- چه شبی دارد دشت!
- مهتابی.
- یه چیز دیگه.
- خلوت.
-دیگه؟
- سوال هوش می پرسی؟
به خنده پاسخ می دهد:
- چه کنم دیگه! عادته!
و علیرضا معلم بود . در روستای حاجی آباد کاشمر.
***
سرمای شبانه هور بر لباس غواصی ام می خزد و افکارم را می بُرد. دست هایم را به هم می مالم و بر صورتم می کشم٬ در حالی که نگاهم به انتظار بر مسیر حرکت علیرضا خیره است. باد لای نی ها می پیچد و تصویر وهم آلود آن ها نگرانم می سازد. می ایستم و به راه کار می نگرم. و ناگهان صدای کوتاه یک انفجار بر کف قایقم می نشاند. قلبم به تپش می افتد و بی طاقت بر تمام وجودم می کوبد.
- نکند علیرضا...؟؟؟!!!
دلشوره و توهم جانم را به بازی می گیرد. و باز هم انتظار... آن صدای انفجار چه بود؟ اگر علیرضا زخمی شده باشد چه؟ چگونه برش گردانم؟ عملیات فردا چه می شود؟ بر می خیزم . پایم را از کف قایق بیرون می نهم و در پاسخ سوالاتی که به جانم افتاده اند به آرامی به راه می افتم. حالا به راه کار رسیده ام و به آرامی نفس نفس میزنم از موانع خورشیدی می گذرم و آنجا٬ کمی دروتر٬ سایه وار علیرضا را نشسته می بینم که دوربین به چشم به روبرو می نگرد. تا چند قدمی اش جلو می روم و صدایم را خفه می کنم:
- علی...
با اشاره دست مرا می خواند . به یک خیز کنار او می رسم و گوشم را نزدیک دهانش می برم.گ
- من تا فردا شب می مونم. بچه ها از همین جا عمل کنن . برو!
من هیچ حرفی نمی زدم . می دانم که هرکاری را به صلاح باشد انجام می دهد. به سرعت بر می گردم.
از دیشب تا به امشب جانم به لبم رسیده! بلند تر از دیگران در راه کار گام بر می دارم تا به او برسم.
- آها... آنجاست...
و علیرضا همچنان سایه وار نشسته است. سرعت می گیرم و سراسیمه تا کنارش می دوم.
- علی آمدیم... علی!
و اما ناگهان می شکنم! دو پای علیرضا از زانو قطع شده بود و دستانش چون دو ستون محکم٬ نشسته اش داشته بودند. و آن انفجار٬ در کار ملکوتی ساختن او شده بود...
آه٬ چه شبی دارد هور!
( رفقا بی زحمت حالی دست داد ما رو هم یه یادی بکنین که حاجت زیاد داریم! )
به امید محشور شدن با شهدا....
یا علی!
آرزویی که برآورده شد...می دانست پدرش که یک مبارز قدیمی بازار بود به سختی رضایت داده است تا در ان آشفته بازار نقد ها و تبلیغات و جو سازی های توده ای ها و مارکیستهای چپ و ملی مذهبی ها و مجاهدین خلقی... دانشجوی رشته ی الهیات دانشگاه تربیت مدرس شود ...
نیمی از روزش را در فعالیتهای مبارزاتی و فعالیت های سیاسی و شور حال دوران دانشگاه و خط مقدم مبارزه با تفکرات انحرافی می گذارند...
ولی باید کار می کرد نیمه دیگر روز را... معلم پرورشی یکی از مدارس دخترانه ی محله نظام اباد بود...شور های جوانی یک حتی لحظه از او دور نمیشد .... عاشقانه درس میداد ، برای نو نهالان و سربازان و اینده سازان انقلابی که ان روز ها خود نونهال بود....
ناقوس شوم جنگ که به صدا در امد .... بی تاب شده بود ، برای عشق اش ، آرمانش ، و انقلابی که ...
دلش در خط مقدم بود! میدانست زن است! می دانست جهاد نظامی واجب کفایی است! میدانست معلمی و تربیت اندیشه انقلابی کمتر از جهاد با اسلحه نیست .... می دانست ...
تمام این دانستن ها اما آرامش نمی کرد ... هر روز شهیدی را به شهر می اوردند و او بی تاب تر و بر افروخته تر از قبل....
جنگ در حال تمام شدن بود و به شوخی به نزدیکان اش می گفت : برای این بمب های صدام کلی نقشه کشیده بودیم ما!!!! و البته لبخند سرد دوستانی که هر کدام به شهرستانی فرار کرده بودند برای امان ماندن از مرگ ...
" دعا می کرد که بمب ها و موشک هایی به سمت کشورش روانه است ... بروی خانه ی آنها فرود آید تا تاسیسات مملکت اش ! انقلابش! مردم و کشور اش اسیب نبینند"
مي گفت حد اقل كاري است كه مي تواند بكند...
به آرزویش رسید ...! در سالروز عید مبعث سال ۱۳۶۸ به همراه پدرش که چند روزی بود از جبهه برگشته بود و دوازده نفر از خانواده اش...
پی نوشت :
۱ - این روز ها و ان روز ها خیلی ها! لقلقه ی زبان شان جانم فدای ایران بود و هست...! و البته اینکه چقدر راست می گفتند و می گویند ... بماند !
۲- روایت بالا! داستان واقعی بود از زندگی و شهادت شهیده معصومه قزوینی و دوازده تن از خانواده ایشان و بیان خاطراتی از نزدیکان ایشان و البته تجديد خاطرات مبهم از كودكي خودم و خانه اي كه ظاهرا ويران شد اما آباد كرد...
جنگی که بود ... جنگی که هست...هنوز انقلاب بيست ماهه نشده بود، هنوز ارتش در دودلي بودن يا نبودن بود، هنوز سپاه پاسداران براي دفاع از انقلاب اسلامي مجهز و مستقر نشده بود، هنوز بسيج، بسيج نشده بود و هنوز غائلههاي رنگارنك در گوشه و كنار كشور بخصوص كردستان تمام نشده بود كه غرش هواپيماهاي دشمن بعثي در فضاي كشورمان پيچيد، انفجار گلولههاي توپخانه سنگين او نقاط مختلف شهرهاي مرزي را ويران كرد و خانهها، باغها، نخلستانها و خيابانهاي شهرهاي جنوب و غرب كشور زير زنجير تانكهاي متجاوزان له شد...
قرار بود سه روزه خورستان فتح و از پيكر وطنمان جدا شود و پس از آن شهرها يكي پس از ديگري سقوط كند و بالاخره، تهران زير چكمههاي متجاوزان به اشغال درآيد.
قرار بود دنيا، از قدرتهاي اَبرَش تا كشورهاي عَرَبش تا كشورهاي آفريقايي همه يكدست و متحد به نظاره نه كه به حمايت از متجاوزان کنند.
يكي با دادن تانكهاي پيشرفته، ديگري با در اختيار گذاشتن هواپيماهاي جنگي مدرن، آن يكي با سلاح شيميايي، يكي ديگر با حمايت سياسي و اطلاعاتي، برخي با گسيل سرباز و بعضي هم با تامين هزينه، اين تجاوز آشكار را پشتيباني ميكردند.
و اين سوي ميدان مردمي كه در تحريم بودند و از داشتن سيم خاردار هم محروم! صدام كه امروز پوسيدهاي زير خاك است و گورش هم مجهول تا استخوانهايش را بيرون نكشانند و نسوزانند و خاكسترش را به باد ندهند، آن روز رجز ميخواند و خود را سردار قادسيه ميناميد.
او به پشتوانه حمايتهاي شرق و غرب و عرب و غيرعرب، طولانيترين جنگ قرن بيستم را آغاز كرد و در مقابل، دم مسيحايي ولي خدا خميني كبير(ره) به كالبد مردم و بويژه جوانان دميده شد و دفاعي مقتدرانه اما مظلومانه، شكل گرفت.
زنان و مردان، سالخوردگان، نوجوانان و جوانان از اقوام مختلف، از ترك و لر و بلوچ گرفته تا فارس و عرب و از مسلمان شيعه و سني گرفته تا مسيحيان و يهوديان و زرتشتيان دست در دست و پشت به پشت براي باشكوهترين و حماسيترين دفاع قرن بيستم قيام كردند؛ دفاعي كه آن روز و امروز آن را «مقدس» ميناميم.
دفاع از وطن كه دوستياش از نشانههاي ايمان است،
دفاع از شرافت و ايمان مردمي كه تصميم گرفته بودند مستقل و آزاد باشند،
دفاع از انقلابي كه به نام خدا و براي خدا شكل گرفته و پيروز شد و در دهههاي پاياني قرن بيستم انحصار دو ابرقدرت معارض با دين را شكست و دفاع از نظامي كه امام راحل، دفاع از آن را از اوجب واجبات دانسته بود.
8 سال گذشت و جنگي كه رسما در 31 شهريور سال 59 آغاز شد، مرداد سال 67 پايان يافت.
درست است كه جنگ نظامي تمام شده است؛ درست است كه ديگر از غرش هواپيماها، شليك توپها و موشكها و از صداي زنجير چرخ تانكها خبري نيست؛ درست است كه هر روز پيكر مطهر شهيدان را برسر دست تشييع نميكنيم؛ درست است كه هر روز جانبازي را با بدني مجروح و پارهپاره بر تخت بيمارستان نظارهگر نيستيم و درست است كه.....
اما نگاهي توام با بصيرت به آنچه پس از آن 8 سال گذشت، واقعيتي را آشكارا پيش چشمانمان نمايان ميكند.
«جنگ» هست اما چون از «سخت» ش طرفي نبستند «نرم» ش را آغاز كردند. توپخانهها و يگانهاي موشكي به شبكههاي ماهوارهاي و سايتهاي اينترنتي متنوع تغيير شكل داد.
موشكها، گلوله توپها و سلاحهاي شيميايي جاي خود را به پيامهاي مسموم داد و فيلمها، مستندها و گزارشها جاي زنجير تانكها را پر كرد.
آنروز پيكر و جانمان را نشانه ميگرفتند و پاره پاره ميكردند و امروز ايمان و اميدمان را.
آن روز دشمن خاكريزهايش را در كنار مرزهاي جنوب و غرب زده بود و جبهه او واضح و روشن زير ديد بود و امروز به درون خانههامان نفوذ كرده است و او را نميبينيم.
آن روز ميجنگيدند تا او را از خاكمان بيرون برانيم و امروز بعضا در را هم رويش ميگشاييم چون از سختي ظاهرش خبري نيست و نرم شده است و رنگي و مخملي!
و تو این همرزم امروز !! بدان «جنگ» همچنان هست و نه اتفاقا كه از روي تدبير، بسيار دشوارتر و پيچيدهتر هم شده است و چون «جنگ» هست، «دفاع» هم هست و چون در اين جنگ نيز هدف دشمن وطنمان، ايمان و اميد مردممان، انقلابمان و نظاممان است، دفاع ما همچنان مقدس است...
((( این متن توی نظرات بوده...گذاشته بودن که پستش کنیم ولی نمیدونم منظور چیه که علنی نمینویسین....حتما دلیل خوبی وجود داره...
واقعا برای شهدا نوشتن اینقدر زحمت و خجالت و قایموشک بازی داره؟؟؟ )))
روزي كه بين منافقين و متعهدين امتياز خواهد شد...
"روز قدس" يك روز جهاني است. روزي نيست كه فقط اختصاص به قدس داشته باشد. روز مقابلة مستضعفين با مستكبرين است. روز مقابلة ملتهايي است كه در زير فشار ظلم آمريكا و غير امريكا بودند، در مقابل ابرقدرتهاست. روزي است كه بايد مستضعفين مجهز بشوند در مقابل مستكبرين، و دماغ مستكبرين را به خاك بمالند.[روز قدس] روزي است كه بين منافقين و متعهدين امتياز خواهد شد. متعهدين اين روز را روز قدس ميدانند، و عمل ميكنند به آنچه بايد بكنند. و منافقين ـ آنهايي كه با ابرقدرتها در زير پرده آشنايي دارند و با اسرائيل دوستي ـ در اين روز بيتفاوت هستند، يا ملت ها را نميگذارند كه تظاهر كنند.
" همه بايد دوست با هم باشيم. مسلمين «يد واحده» بايد باشند. جهات شرعى را حفظ بكنند، جهات اخلاقى را حفظ بكنند. هى اين به او بدگويى كند، او به اين بدگويى كند، اين اسباب ناراحتى مسلمانهاست. آقايان مىگويند، مسلمانها مىگويند، خوب ما خون بچههايمان [را] دادهايم، يك قبرستان اينجا پر است از جوانهاى ما، برستانهاى شهرستان پر از جوانهاى ماست كه در راه اين مملكت و در راه اين اسلام اينها كشته شدهاند. حالا كه اينها كشته شدهاند، آقايان آمدهاند از خارج و از داخل، با هم نشستهاند دعوا مىكنند. سر چه ميراثى دعوا مىكنيد؟ ميراث پدر كدامتان است؟ يك قدرى آرام باشيد. يك قدرى توجه كنيد به مسائل. هر وقت هر كدام صحبت [مى] كنيد به ضد ديگرى نباشد كه اين خلاف آداب اسلام است، خلاف آداب مسلمين است، خلاف انسانيت است، خلاف مشى انبيا و مشى اولياست. نكنيد اين كار را. يك قدرى آرام باشيد. يك قدرى هواى نفس را كنار بگذاريد، اشتهار را كنار بگذاريد. تمام گرفتاريهاى ما سر اين هواى نفسى است كه ما داريم. اعداء عدوّ ، انسان اين نفْس انسان است كه در بين جنبيه است. اين اعداء عدوّ انسان است. يك قدرى جلويش را بگيريد، يك قدر مهار كنيد.".
والسلام علي رسول الله و علي أئمة المسلمين
روح الله الموسوی الخمینی
پی نوشت :
۱ : سلام عليكم اولا
۲: اين مطلب پيام بازرگاني است به مناسبت روز عبادي سياسي قدس ! يعني مطلب قبلي نوشته شده توسط نويسنده ي محترم قبل از نوشته هاي اين نويسنده ي محترم فعلي يعني بنده رو توجه ويژه بفرماييد!!! اينم ثانيا
۳: باقي پي نوشت را هم اينجا بخوانيد... ثالثا
۴: انتقاد تا اطلاع ثانوي پذيرفته نمي باشد! يعني رك و پوست كنده عرض كنم: که اقاجان! قافله انتظار سرباز صفر نميخواد ! والسلام.... يعني نظر ما اينه كه هر كدوم از بچه هاي قافله بايد خودشون جريان ساز باشن تو اطراف شون! تو كارشون! دانشگاه شون! به نظرم فرمایش حضرت اقا در جمع گروهی از دانشجویان و استفاده ایشون از واژه افسران جوان در برابر جنگ نرم رو لازمه که توجه بیشتر داشته باشید(ایم) ! حالا اینکه افسر یعنی چی ؟! فرق اش با سرباز چیه؟ رو در قسمت پی نوشت اینجا هم اگه خواستید مطالعه بفرمایید!
قطعا هر كدوم از رفقا براي خودشون مشغله و برنامه هايي دارند!یکی امتحان داره! یکی کنکور یکی کار یکی بچه ش رو گازه!!!خلاصه که قرار هم نیست دست رو دست بگذاریم و منتظر باشیم تا بقیه برای ما کاری انجام بدن... مهم اینکه در هر مرحله ای از زندگی بسیجی بودن و مبارز بودن و قافله ی انتظاری بودن خودمون رو از یاد نبریم ... قصد ما از جمع شدن تو قافله انتظار اينه كه فراموش نكنيم ... قول قرارهايي رو كه با شهدا گذاشتيم .... عهدي رو كه بستيم رو فراموش نكنيم ... حالا نمي خوام منبر برم ...! منتها خواستم بگم وبلاگ قافله براي جمع شدن و فراموش نكردن همسنگراست... كسي هم كسي رو نمي خواد گول بزنه! وبلاگ گروهي قافله اتفاقا به دلايلي که[ البته این به دلایلی اش هم کلی حرف داره باشه واسه بعد] باید باشه! اما حرف ما اینه که حالا اردو هم نرفتيم كه نرفتيم! دليل اش يا قانع كننده س يا نيست ديگه... منتها فكر نمي كنم اين حرف و حديثا چيزي از بار مسئوليت هر كدوم از ما كم كنه... اين رابعا بود ؟! خامسا بود!؟نميدونم!!
البته شوخی و جدی عرایضم این رو حقیقتا عرض میکنم که انتقادات بجا و نصیحتهای دلسورانه و باقي قضايای رو که متوجه مسئول قافله هست رو به دیده منت و قبول دارم !و اگر قصوری هم هست باید قافله انتظاری های بزرگوار خلاصه حلال کنند دیگه .... مخلص همه ی سربازاي بامعرفت و با بصيرت اقا امام زمان هم هستيم... ،
* ضمنا : هر كس وبلاگ داره و دوست داره بقيه بچه هاي شهرك و قافله هم اون رو بخونند اش! مي تونه ادرس رو بده تا در پيوند هاي وبلاگ درج بشه... اين يك پيشنهاد هست
* يه ضمنا ديگه هم اينكه اخرماه رمضوني دعا درحق همديگه رو فراموش نكنيد(ايم) ... اينم يه خواهش هست البته...
والسلام
چون نیست نماز من آلوده نمازی/در میکده زان کم نشود سوز و گدازم...خوبین؟ خوشین؟ چه می کنین با این پنج روز باقی مانده ی ماه قرآن؟
من که هیچی نفهمیدم... هیچی نفهمیدم و این ماه هم تموم شد... هی... خوشا به سعادت اونایی که از این ماه استفاده کردن... خوشا به سعادت اونایی که از این ماه استفاده بردن و عید فطر الحق که عید اوناست... ولی من و امثال من باید روز عید ناله کنن که نفهمیدیم و تموم شد...
امروز حاج آقا نقویان یه حرف قشنگی زدن تو برنامه ی سمت خدا. نمی دونم کی دید این برنامه رو شاید شما دیده باشین. گفتن: ماه رمضون شیطون و رفقاش تو غل و زنجیر بودن که ما کلی ذوق می کردیم که دم خودم گرم... دم خودم گرم که کمتر گناه کردم... ایول به من که اینقدر با ارادم... ولی اینو فقط خدا میدونه که کی توی این ماه به تقوا رسید و کی مثل من همونی هست که قبلا بوده... الان فقط خدا می دونه ولی بعد از ماه رمضون که جناب شیطان ابلیس اعظم و خناس و نوچه هاشون سه شیفت کار کردن که جبرانی این سی روز بشه اون وقت معلوم میشه کی به تقوا رسیده ٬ کی همونی هست که بوده و خدایی نکرده کی پسرفت کرده...
الحق و والانصاف که دممون گرم... عبادت می کنیم همچین به قول یکی از رفقا تپل!
به قول همون حدیث قدسی چنان به نماز می ایستیم که انگار شونصد تا خدا داریم...
( احیانا برای اونایی که این حدیث رو نشنیدن می گم.
خداوند متعال می فرمایند: « وقتی تو به نماز می ایستی من چنان به رو به رویت هستم که گویی همین یک بنده را دارم٬ اما تو چنان نماز می خوانی که گویی هزاران خدای داری... » )
حالا این عبادتی که می کنیم هیچی بعدشم کلی منت می ذاریم سر خدا که خدا دیدی چی کار کردم برات؟ دیدی نمازم ۱۰ دقیقه طول کشید؟ دیدی همه ی حواسم پیش تلوزیون بود که این مریم تو پنجمین خورشید با انوش مزدوج شد یا نه؟ خدایا دیدی...؟ دیدی...؟ دیدی...؟
ای کاش نمی دیدی... ای کاش نمی دیدی...
آهای بنده ی مخلص خدا!!!!
ما غرک بربک الکریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نیومدم این جا که چیزایی رو که یکی ۲۴ ساعته باید دم گوشم بگه تا شاید از به راه شدم رو واسه شماها بگم... اصلا نیتم چیز دیگه بود... قربة الی الله بود نیتم....
اومده بودم دعوا!!!!!!!!!!!!!!!
ولی دلم ییهو خواست بگم... دلم خواست از ماه رمضونی بگم که ۵ روز بیشتر ازش نمونده و من همون آدم قبلیم....
اومده بودم بگم:
آهای مردم! آهای ملت! آهای قافله ای ها!
به قول آبجی شرهانی این بود اون همه داد و بی دادتون که این چه وبلاگیه؟
چقدر شعار ؟ بابا دیگه سر خودمون رو که نمی خوایم شیره بمالیم که! دیگه خودمون رو نمی خوایم گول بزنیم که! از این همه آدم که اعتراض به وبلاگ و به روز نبودنش داشتن فقط من و آبجی شرهانی شروع کردیم به مطلب دادن! من زیاد اعتراض نداشتم به وبلاگ گفته بودم ولی نه زیاد! حالا من آپ میکنم و اونایی که معترض بودن هیچی؟ بابا به خدا من کنکور دارم! هفته ایی یک مطلب بیشتر نمی تونم آپ کنم. بیشتر زحمتش رو مسافر خصوصی شرهانی می کشه... البته یک بار هم آقای ضرغامی مسول محترم کاروان زحمت کشیدن آپ کردن...
بابا قافله ایی ها! اگه وبلاگ خوب و به روز و همه چی تموم می خواین بسم الله دیگه! چرا نمیاین پس؟ کجایین؟ با کلی زحمت که اگه بکشیم شاید بشه از ۲۰ به وبلاگمون نمره ی ۵ بدیم...
همه چی که هلو برو تو گلو نیست که! زحمت داره!
قافله ای ها!!!
شما هیج زحمتی براش نمی کشین اون وقت انتظار دارین قافله بهترین مطالب٬ بهترین عکس ها٬ بهترین بهترین بهترین ها رو بکشه تو دیس بذاره رو سفره؟ نمی خواین حد اقل زحمت سفره پهن کردن رو بکشین؟؟؟؟؟؟
اگه نیاین کمک دیگه کم کم باید بیاین زحمت سفره جمع کردن رو بکشینا!!!!!!!!!
از ما گفتن بود. خود دانید...
( خداییش چه پستی زدما! اولش ناله آخرش دعوا... ایول به خودم!
ما غرک بربک الکریم؟؟؟؟؟؟ )
ما که همیشه یا علی رو میگیم امید واریم شما ها هم یه دستی بدین!
یـــــــــا علی..............................................................................
حقیقت شب قدرصلی الله علیک ایتها الصدیقة الشهیدة....
با همه ی عشقم و وجودم و تک تک ضربان های قلبم تا لحظه ای که زنده ام تکرار میکنم....
صلی الله علیک ایتها المظلومة المقهوره......یا سیدتی و مولاتی یا فاطمة سیدة نساء العالمین...
والسلام علی المهدی الذی وعده الله بظهوره و جعله الله المنتقم...........
سلام رفقا....فاطمیه یه مطلبی فهمیدم خودم که خیلی صفا کردم باهاش ...یه مدت مدیدی! داشتم بهش فکر میکردم اخر فاطمیه روزیم شد فهمیدم .اگه الان نگم دیگه شکوه اصلیش معلوم نمیشه
امام صادق (ع) یه حدیث دارن که میفرمایند:حقیقت لیلة القدر فاطمه زهراست!!!!!
همون لیلة القدری که قران میگه: و ما ادراک ما لیلة القدر... هروقت این دوتارو کنار هم میذارم از ذوق یهو صلوات (بلند از این هیئتیا ) میاد خودش رو زبونم.....
سه تا مطلب هست: ۱- آیت الله جوادی آملی میفرمایند این روایت حالت مثال زدن داره یعنی حقیقت فاطمه زهرا مثل شب قدره نه اینکه فاطمه زهرا همون خود شب قدرن
حالا علت این شباهت (حاصل تحقیقاتم توی فاطمیه ست):
۲- هر دو شناخته نشده هستن :فاطمه زهرا ،فاطمه نامیده شد چون کسی قادر به درک مقامشون نبوده(قول از معصوم) شب قدر هم و ما ادراک ما لیلة القدر هست یعنی کسی به انتهای عظمت این دو نرسیده........ (فقط یک لحظه دقت کن.....)
۳- و علت دیگه اینکه (ما دو قران داریم:قران صامت و قران ناطق یعنی کتاب قران و اهل بیت) شب قدر ظرف نزول قران صامت یعنی کتاب قران توی این شب نازل شده و حضرت زهرا ظرف نزول قران ناطق یعنی همون ائمه (ع) هستن یعنی قران ناطق از ایشون به مردم عرضه شده ایشون مادر و همسر و دختر قران ناطق هستن و خودشون هم قران ناطق و حجت اند...........
خدایی صلواااااااااااااااااااااااات
اینهمه حرف زدیم که بگیم ما هیچی از بانو نمیدونیم.....تازه فهمیدیم هیچی نمیدونیم...
نشناختند شمارا ،این است داغ من..........حمله به خانه ی زهرا ،این است داغ من......
ببین حقیقت لیلة القدر را کشتند........و ما ادراک فاطمه،بدر را کشتند........

امام راحل به ما آموخت که "انتظار در مبارزه است" و این بزرگترین پیام او بود و پس از او، اگر باز هم امیدی ما را زنده نگه می دارد همین است که برای ظهور اخرین حجت حق مبارزه کنیم، امام(ره) ما را آموخت که عرفان را با مبارزه جمع کنیم و خود بهترین شاهد بر این مدعا بود که" عرفان عین مبارزه است "و از این پس چه داعیه ایی می ماند برای آنانکه عرفان را به مثابه امری کاملا شخصی و بهانه ایی برای آمادکی خویش می گرفتند؟!
سید شهیدان اهل قلم مرتضی آوینی
×××××××××××××××
قافله ی انتظار تلاش دارد تا در جهت زنده نگاه داشتن یاد و خاطره ی شهدا و به منظور ایجاد فضایی مناسب و همچنین برای انسجام و هماهنگی بیشتر با یاران قافله ی انتظار ،
انشالله و با یاری شهدا و همراهی عزیزان برنامه های خود را در چارچوب معین و تنها از طریق همین وبلاگ قافله انتظار ارائه نماید
بدیهی است سایر مراجع و منابع اطلاع رسانی به قبل از اطلاع رسانی در وبلاگ مورد تایید
و استناد قافله ی انتظار نخواهد بود...!
------------------------------------------------------
دلیلی زیبا برای ...
إنما يوفى الصابرون أجرهم بغير حساب...
انشالله مخاطب وبلاگ هم خود شهدا هستند
Powered By
BLOGFA
منبع کدهای وبلاگ